اَشَه
رفتن به کانال در Telegram
برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
451
مشترکین
+224 ساعت
+197 روز
+6630 روز
آرشیو پست ها
451
او گاه حتی پلی میان دو دین میشود.
در بخشهایی از کتاب، مالامود هنرمندانه از دل تضاد وقایع، معنا خلق میکند. برای مثال، تراژدی و نقطه عطف داستان آنجاست که زندانی یهودی برای زندانبان مسیحی انجیل میخواند؛ از محاکمه مسیح و مصائب عیسی میگوید و سپس از او میپرسد که چگونه، با وجود مسیحی بودن و باور داشتن به آنچه در انجیل آمده، میتواند بر زندانی بودن و شکنجه او مهر تأیید بزند. در اینجا، تعمیرکار هالهای از مسیح را در وجود خود میبیند؛ رنجکشیده و به نوعی مصلوب. اما در بخش دیگری از رمان، او خود آینه تمامنمای مسیح است؛ مسیحی برای یهودیان. قربانی شدن را به جان میخرد. رنج زندان، زندانی بودن و حتی محاکمه شدن را برای همکیشانش میپذیرد تا نگذارد تصویری باطل از آنان شکل بگیرد و به دلیلی واهی محکوم شوند. او برای رنج بردنش دلیلی پیدا میکند؛ همانگونه که خود میگوید: «اما اگر رنج میبرم، بگذار دلیلی داشته باشد.»، «...یهودیانی که جان خود را برداشته میگریزند، ساکن کوی رنج ابدی خاطرات خواهند شد. پس چه کاری از دست یاکوف بک برمیآید؟ فقط میتواند اوضاع را بدتر کند. گرچه یک نیمچه یهودیای بیش نیست، اما برای حفظ جان آنها کفایت میکند. هیچ نباشد، آن مردم را میشناسد و به حق آنها برای یهودی بودن و زندگی انسانی در این دنیا اعتقاد دارد. بر ضد کسانی است که مخالف آنها هستند، تا جایی که بتواند از آنها محافظت میکند. این است عهد او با خودش. اگر خدا انسان نیست، پس این وظیفه بر دوش اوست. بنابراین باید تا زمان دادگاه تاب بیاورد و بگذارد آنها با دروغهایشان بر بیگناهی او مهر تأیید بزنند. هیچ آیندهای در انتظارش نیست، جز این که طاقت بیاورد، انتظار بکشد...»
این معنا فقط در جهانِ درونی یاکوف باقی نمیماند، بلکه در جهان بیرونی نیز نمود پیدا میکند؛ آنجا که وکیل پیر به او میگوید: «تو داری به جای همهٔ ما عذاب میکشی. باعث افتخارم بود اگر میتوانستم جای تو باشم.»
زندان در رمان قرابتی آشکار با «شکم نهنگ» در چرخه سفر قهرمان دارد. این زندان است که قهرمان را میسازد و یاکوفِ ظاهری را با یاکوفِ حقیقیِ درونش پیوند میدهد. مرور گذشته، هذیانهای تبآلود، اوهام و دیگر ابزارهایی که یاکوف برای فراموش کردن مصائب زندان به کار میگیرد، همگی به بازتفسیر گذشته در پیشگاه او و خلق معنایی تازه از آن منجر میشوند. همانگونه که کمبل نیز اشاره میکند:
«...قهرمان، به جای پیروز شدن یا صلح کردن با قدرت آستانه، به درون جهان ناشناخته بلعیده میشود و به نظر میرسد که مرده است. این موتیف فراگیر بر این درس تأکید میکند که گذر از آستانه، نوعی نفی خویشتن است. به جای رفتن به بیرون و آن سوی مرزهای جهان مرئی، قهرمان به درون میرود و دوباره متولد میگردد. این ناپدید شدن، شبیه ورود فرد عبادتگر به درون معبد است؛ جایی که او باید به یاد بیاورد کیست و از کجاست تا به زندگی دوباره برسد.» در زندان، بک بارها روابط خود را با ریسل (همسرش) بازنگری میکند. کفاره گناهان گذشتهاش را با رنج میپردازد و انسانی تازه از خود میسازد؛ انسانی که ریسل را میبخشد، بزرگوارانه فرزند او را فرزند خود اعلام میکند تا کودک از انگ حرامزادگی رهایی یابد و...
البته تعبیری که خود مالامود از درونمایه زندان در اثرش ارائه میدهد نیز بسیار ظریف و درخور توجه است. او میگوید: «زندان استعارهای برای مخمصهای است که انسان در طول تاریخ به آن دچار است. جبر، نخستین زندان بشری است، هرچند میلههایش به چشم همگان نمیآید. بیعدالتی اجتماعی، بیرحمی و نادانی نیز زندانهای ساخته دست بشرند... خارقالعادهترین اختراع ما، آزادی بشر است.»
چیز دیگری که تعمیرکار را به رمانی منحصربهفرد تبدیل میکند، این است که کتاب در پی نسخه پیچیدن یا تحویل دادن پاسخهای جویدهشده به مخاطب نیست. خواننده، همراه مالامود، در مرداب پرسشهای بزرگی چون چگونگی آزاداندیشی، خداباوری یا ناباوری، جبرگرایی یا اختیار، چیستی ذات انسان، آزادی و... دستوپا میزند و در نهایت، تنها با چنگ زدن به شاخه آزادیِ انتخاب است که میتواند خود را از این مرداب بیرون بکشد.
نکته جالب آن است که در جایجای کتاب، از زبان شخصیتهای مختلف، با جبرگرایی نهفته در دل داستان مواجه میشویم؛ جملههایی که گویی بر این امر مهر تأیید میزنند. برای نمونه، استروفسکی، وکیل، به یاکوف میگوید:
«اما خیلی غصه نخور؛ اگر تو نبودی، یک یهودی دیگر جایت نشسته بود.» یا آنجا که خود یاکوف از جبر تاریخی مینالد و میگوید: «همه چیز پیش از رسیدن ما آغاز شده. ما همه در دل تاریخایم، شکی نیست؛ اما بعضی بیش از سایرین گرفتار آنایم و البته یهودیها بیش از همه.» آنچه به پیچیدگی رمان میافزاید، همین پاسکاری میان جبر و اختیار است؛ پاسکاریای که به زعم من، با پیروزی اختیار به پایان میرسد. کافی است به این جمله کتاب توجه کنیم:
451
چند کلامی در رابطه با رمان تعمیرکار اثر برنارد مالامود
این نخستین مواجههی من با مالامود است. پیش از این کتاب، حتی نام او را نیز نمیدانستم؛ اما پس از خواندن تعمیرکار، بیدرنگ متوجه شدم که با نویسندهای روبهرو شدهام که بناست در فهرست نویسندگان محبوبم جای بگیرد. او افسونگرانه قلم میزند و مخاطب را مجذوب خود میکند، بیآنکه باعث سرگیجهاش شود. نویسندهای که آثارش همان درونمایهای را دارند که باب طبع من است.
و اما تعمیرکار. چه نکوتر که سخن دربارهی کتاب را از نام آن آغاز کنیم. نامی بیتکلف و ساده؛ تجسد یک وظیفه و در عین حال بیهویتی. شاید مالامود میتوانست به جای انتخاب یک عنوان شغلی، نامی انتزاعی برای کتاب برگزیند یا عنوانی برگرفته از وقایع رمان، مثلاً مصائب یک یهودی. اما به زعم من، همین انتخاب نیز حامل معنایی مهم است؛ بیهویتی یاکوف بک، جوانی یهودی در جامعهای یهودستیز. او تعمیرکار است؛ تعمیرکاری که بیجیره و مواجب، در کار تعمیر آزادی است.
ترجیح میدهم این کتاب را در چهارچوب نظریهی سفر قهرمان و عباراتی از جوزف کمبل فهم کنم: «قهرمان کیست؟ از بهشت راندهشدهای است که عزم بازگشت به بهشت را دارد. قهرمان، آن انسان فرهیختهای است که قدم در راه تغییر وضعیت موجود مینهد. او به تمام سختیها و ناکامیها، نبردها و دیوها، فریبها، رنج و تنهاییِ پیش روی خود آگاه است، اما ماندن در وضعیت فعلی را برای خود ناممکن میداند. او پا در سفری روحانی و درونی میگذارد، با همهی مشکلات روبهرو میشود و پنجه در پنجهی آنها میافکند و نهایتاً سربلند و آزاده وارد عالمی جدید میشود؛ عالمی که خود خالق آن است. دنیایی که در آن امنیت کامل دارد، زیباست و دوستداشتنی. عاشق میشود؛ عاشق تمام هستی. سفری که آغازش از درون بود و پایانش در بیرون، در آغوش گرم زندگی میباشد. این سفر، سفرِ قهرمانی انسان است.»
یاکوف بک، قهرمان داستان، در موارد بسیاری قرابتی خاص با توصیف کمبل از قهرمان دارد. داستان از همان ابتدا نشان میدهد که جهان، یاکوف را پس زده است. او پدر و مادرش را در کودکی از دست داده، همسرش ترکش کرده و گذشته از همهی اینها، در خارج از اسکان، یک یهودی است. بنابراین، بهشتی برای یاکوف وجود نداشته. اما پس از خروج از زادگاه و مواجهه با جهنم بیرون، بازگشت به شرایط پیشین و مهمتر از آن، دستیابی به آزادی و کرامت انسانی، همان بهشتی است که بک قصد رسیدن به آن را دارد.
یاکوفِ آزاداندیش، تعصب و تعلق مذهبی ندارد، در همان ابتدای داستان تصمیم میگیرد دهکدهاش را ترک کند. ترک دیار، گذر از مرزهای شناختهشدهی زندگی و ورود به سرزمین ناشناختهها، یکی از گذرگاههای نمادین بیشتر قهرمانان است و از همینجا درمییابیم که یاکوف قهرمان این داستان میباشد؛ چرا که فرد معمولی نهتنها به ماندن درون این مرزها رضایت میدهد، بلکه به آن افتخار هم میکند و از بیرون گذاشتن حتی یک قدم از جهان شناختهشده هراس دارد. همانگونه که اشموئل (پدر زنش)، نمایندهی سنتگرایی در داستان، به یاکوف میگوید: «...اما نمیفهمم چرا میخواهی خودت را به دردسر بیندازی و به کییف بروی؟ آنجا شهر خطرناکی است، پر است از کلیسا و یهودستیزها.» شاید بسیاری از مخاطبان پس از خواندن کتاب، حق را به اشموئل بدهند و تصور کنند اگر یاکوف به سخنان ارتجاعی او وقعی مینهاد، هرگز گرفتار مصائب بعدی نمیشد. اما اگر یاکوف نمیرفت، چرخهی سفر قهرمان نیز هرگز شکل نمیگرفت. پس ترک دیار و ورود به کییف، برای یاکوف همان گذار اولیه و مدخل ورود به داستان اصلی است.
پس از مهاجرت، یاکوف با مشکلات مالی و شغلی دستوپنجه نرم میکند و امیدش را از دست میدهد. اما نجات جان مردی ثروتمند، صاحب یک کارخانه آجرپزی، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. آن مرد ابتدا از او میخواهد طبقه بالای خانهاش را تعمیر و نقاشی کند و سپس، به دلیل رضایت از کارش، شغلی دائمی بهعنوان حسابرس و ناظر کارخانه، همراه با محل سکونت رایگان، به او پیشنهاد میدهد. یاکوف، با وجود خطر فاش شدن هویت یهودیاش، خود را در برابر پیشنهادی وسوسهانگیز میبیند. در ادامه، دختر صاحب کارخانه به یاکوف علاقهمند میشود. در لحظهای که رابطه میتواند به مرحلهای نزدیکی برسد، یاکوف مرددانه صحنه را ترک میکند. زینایدا نیکلایونا لبدف، دختر صاحب کارخانه، در چرخه سفر قهرمان همان «زن بهمثابه وسوسهگر» است؛ وسوسهای که یاکوف، هرچند نه بیتردید، از آن میگذرد. بهواقع، شخصیت یاکوف پلهپله و انتخاببهانتخاب شکل میگیرد. پس از پذیرفتن شغل در کارخانه، یاکوف گرفتار دسیسه و تهمت خون میشود. آزاداندیش بودن کارکتر اصلی، مرکز ثقل شخصیت اوست؛ چرا که در میانه تصلب دو نحله دینی، یعنی همکیشان متعصبش و یهودستیزانِ فدایی مسیح، او همان کسی است که خدای اسپینوزا را پذیرفته و در اسپینوزا، خود را بازمییابد.
451
بعضی وقتا عمیقاً دلم برای آدمایی تنگ میشه که از ترسِ اینکه رهام کنن، خودم پیشدستانه ازشون فاصله گرفتم...
451
فرهنگ به جای آنکه مرحله به مرحله و به موازات تکامل یافتن جسمانی تقریباً کاملِ نوع انسان پیشرفت کرده باشد، خودش در تولید همین نوع نقش تعیین کنندهای داشته است.
تفسیر فرهنگها، کیلفورد گیرتسپن: درباره رابطهی بین پیشرفتِ زیستشناختی و فرهنگی انسان، یه ایدهی رایج وجود داشته و اونم این بوده که عوامل زیستشناختی، قبل از اینکه پدیدهی فرهنگ شکل بگیره و رشد پیدا کنه، به تکامل مورد نظر خودشون رسیده بودن. به عبارت دیگه، هستهی جسمانی انسان قبل از پیدایش فرهنگ، روند تکاملی خودش رو با سازوکارهای معمولی مثل تنوع ژنتیکی و انتخاب طبیعی طی کرده بود و به همون ساختار کالبدشناختی رسیده بود که انسان امروزی، کموبیش، ازش برخورداره. طبق این نظریه، بعد از اینکه این تحول زیستی کامل شد، تازه تحول فرهنگی کار خودش رو شروع کرد. در واقع، عقیدهی رایج اینه که اول یه انسانی به وجود اومده، بعد همین انسان اومده پدیدهی فرهنگ رو ساخته. اما حالا میخوایم از یه زاویهی جدید به این قضیه نگاه کنیم. کلیفورد گیرتس میگه احتمالاً اصلاً یه همچین لحظهای وجود نداشته؛ یعنی لحظهای که بگیم تکامل زیستی تموم شده و از اون به بعد تکامل فرهنگی شروع شده و ادعا میکنه که تکامل انسان هوشمند، یا همون انسان نوین، از نیاکان پیشاهوشمندش حدود چهار میلیون سال پیش، با پیدایش آسترالوپیتکوسها، یعنی میمونانسانهای جنوب و شرق آفریقا، شروع شده و حدود ۱۰۰ تا ۳۰۰ هزار سال پیش، با پیدایش انسان هوشمند، به اوج خودش رسیده. گیرتس میگه که حتی صورتهای ابتدایی فعالیتهای فرهنگی یا شبهفرهنگی، مثل ابزارسازی ساده، شکار و کارهای مشابه، بین بعضی از همین آسترالوپیتکوسها هم وجود داشته. اون ادعا میکنه که بیش از یک میلیون سال پیش، بین آغاز فرهنگ و پیدایش انسان به شکلی که امروز میشناسیم، یه همپوشانی وجود داشته. حالا ممکنه این تاریخها بعداً با پژوهشهای جدید یه کم بالا و پایین بشن، اما نکتهی مهم، همین همپوشانی طولانیمدته. تکامل ابزارها، در پیش گرفتن شکار سازمانیافته، گسترش شیوههای گردآوری خوراک، آغاز شکلگیری خانواده به معنای واقعی کلمه، کشف آتش و از همه مهمتر، اتکای روزافزون به نظامها و نمادهای معنادار مثل زبان، هنر، اسطوره و آیین، یه محیط جدید برای انسان به وجود آورد که انسان مجبور بود خودش رو باهاش تطبیق بده. همین انباشت تدریجی و گامبهگام فرهنگ، یه مزیت انتخابی برای بعضی افراد ایجاد کرد و در نهایت باعث شد پروتوهیومنها، یعنی شبهانسانهای کوچکمغز، به انسانهای هوشمند و درشتمغز امروزی تبدیل بشن. همهی این اتفاقها هم از رهگذر رابطهی متقابل بین الگوهای فرهنگی، بدن و مغز انسان رخ داد. یعنی یه نظام بازخوردی به وجود اومد که توی اون، هر کدوم از این عوامل به پیشرفت عامل دیگه کمک میکرد. این تعامل حتی باعث شد یه سری تغییرات کالبدشناختی هم توی انسان به وجود بیاد؛ مثلاً توی ساختار دست، شکل جمجمه، فرم دندانها، اندازهی مغز و موارد دیگه. اما مهمترین و برجستهترین دگرگونی، توی نظام عصبی مرکزی انسان اتفاق افتاد.
451
این مفهوم که میگوید پدیدهای فرهنگی اگر تجربه جهانی را پشتوانۀ خود نداشته باشد، نمیتواند چیزی را دربارۀ سرشت انسان منعکس سازد، به اندازه این مفهوم منطقی است که میگوید کمبود سلول داسی شکلِ خون چون خوشبختانه بُعد جهانی ندارد، نمیتواند دربارۀ فرایندهای ژنتیک انسانی چیزی به ما یاد دهد.
تفسیر فرهنگها، کیلفورد گیرتس
451
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستی است سرانجامِ هر کمال که هست
حافظپن: اول از همه، دوستان جدیدی که اضافه شدید، خوش اومدید 🤍 اینو میذارم و میرم که بعدِ امتحانات برگردم و همهی اون چیزایی که توی ذهنمه رو کمکم باهم جلو ببریم، پس فعلا تا چهاردهم تیر!
451
ایزد هوم
یکی از ویژگیهای جالب جهانبینی هند و ایرانیان باستان، شخصیتبخشی به مفاهیم و نیروهای انتزاعی بود. بسیاری از چیزهایی که امروزه آنها را مفاهیم ذهنی یا انتزاعی میدانیم، در ذهن مردمان باستان به صورت ایزدانی زنده، نیرومند و حاضر تجسم مییافتند. مری بویس توضیح میدهد که میزان گسترش شخصیت یک ایزد به این بستگی داشت که آن مفهوم تا چه اندازه با نیازهای انسان و زندگی دینی او پیوند مییافت. هرچه ارتباط یک مفهوم با زندگی روزمره و مناسک مذهبی بیشتر بود، احتمال تبدیل شدن آن به یک ایزد مستقل نیز افزایش مییافت. از این منظر، هوم نمونهای ایدهآل برای ایزد شدن بود؛ زیرا هم در زندگی دینی نقش محوری داشت، هم در آیینهای مذهبی حضور مییافت و هم مردم آثار درمانی، نیروزا و برکتبخش برای آن قائل بودند. بدین ترتیب، از دل رسم عبادی یسنا، مفهوم «ایزد هوم» یا روح مینوی هوم پدید آمد؛ موجودی ایزدی که او را درمانگر، نگهبان گلهها، نیروبخش جنگجویان و دورکنندهٔ خشکسالی میدانستند.
بنابراین هوم تنها یک گیاه نیست؛ بلکه نیروی الهی حاضر در آن نیز شخصیت یافته و به صورت یک یزت مورد پرستش قرار گرفته است. در برخی نیایشها حتی مستقیماً از او یاری خواسته میشود:
«ای هوم زرین، بستیز با فرمانروای ستمکار دروند که سر برافرازد و پیکر اشون را نابود کند، و نیرومند شو.»
(یسنه، هات ۹، بند ۳۱)
در هومیشت آمده است که هوم هنگام فشرده شدن گیاه، به شکل مردی بسیار زیبا بر زرتشت ظاهر میشود و از او میخواهد که هوم را گرد آورد و بفشارد.
از جمله القاب هوم عبارتاند از:
- زرینسبز
- زرینچشم
- پارسا
- گسترشدهندهٔ راستی
- خردمند
هوم همچنین به عنوان موبد آسمانی دین مزداپرستی شناخته میشود و بر همین مبنا سهمی از قربانی، شامل زبان، آرواره چپ و بخشهایی از استخوان حیوان، به هوم اختصاص داده میشد و به نام او کنار گذاشته میشد. در نتیجه، هوم در سنت زرتشتی سه بُعد همزمان و جداییناپذیر دارد:
- هوم به عنوان یک گیاه مقدس
- هوم به عنوان نوشیدنی آیینی
- هوم به عنوان یک ایزد یا نیروی مینوی
منابع:
زردشتیان باورها و آداب دینی آنها، مری بویس
Taillieu, Dieter. “Haoma I: Botany.” In Encyclopaedia Iranica, Vol. XII.
Boyce, Mary. “Haoma II: The Rituals.” In Encyclopaedia Iranica, Vol.
451
هوم چگونه تهیه میشد؟
برای تهیهٔ هوم، شاخههای گیاه را در هاون میکوبیدند و پس از کوبیدن، مایع حاصل چندین بار از صافی عبور داده میشد. این صافی یادگار الکهای مویی باستانی بود که در گذشته برای پالایش عصاره به کار میرفتند. سپس مایع تصفیهشده طی سه مرحله میان هاون و دو کاسه جابهجا میشد تا در نهایت در دو ظرف جمعآوری گردد.
هوم در پیوند با رسوم عبادی
آب و آتش دو رکن اساسی زندگی مردمان باستان، از جمله هند و ایرانیان، بودند. نیاکان ما بسیاری از نیروهای طبیعت را در قالب ایزدان تصور میکردند و برای آنها نثارهایی (زَئوثره) تقدیم مینمودند. از مهمترین این نثارها، پیشکشهایی بود که در پایان آیین یسنه به آبها و آتش تقدیم میشد. یکی از این نثارهای آیینی از ترکیب شیر، برگها و شاخههای گیاهان مقدس تهیه میشد؛ بهویژه از عصارهای که از کوبیدن و فشردن شاخههای گیاهی به دست میآمد که هوم از آنها فراهم میشد. در جریان مراسم، موبد چند شاخهٔ تازهٔ هوم و شاخهای از انار را بر سفرهٔ آیینی قرار میداد و برای تهیهٔ شیر از جایگاه آیینی خارج میشد. در ایران معمولاً از شیر گاو و در هند از شیر بز استفاده میکردند. پس از بازگشت، تفاله و بقایای شاخههای فشردهشده کنار آتش قرار داده میشد تا خشک شوند. در ادامه، موبد اصلی یا «زوت» آیین یسنه را آغاز میکرد. پس از مقدمات مراسم، بخش «هومیشت» (یسنههای ۹ تا ۱۱) خوانده میشد؛ بخشی که از کهنترین قسمتهای اوستا به شمار میرود و در ستایش ایزد هوم سروده شده است. در یسنه ۱۱، یکی از کاسههای حاوی پاراهوم به موبد داده میشود. او پس از ستایش هوم، نوشیدنی مقدس را در سه جرعه مینوشد.
تفاوت هوم و پاراهوم
در اینجا لازم است میان «هوم» و «پاراهوم» تمایز قائل شویم. هوم در اصل مجازاً نام گیاه مقدس و همچنین نام عصارهای است که از کوبیدن و فشردن آن به دست میآید. اما پاراهوم نوشیدنی آیینی کاملی است که از هوم و مواد دیگری همچون شیر و آب تهیه شده و در مراسم یسنه تقدیس میشود. واژهٔ «پاراهوم» از ترکیب para و haoma ساخته شده و میتوان آن را «هومِ آمادهشده برای آیین» یا «هومِ تقدیسشده» ترجمه کرد.
اهمیت پاراهوم تنها به مراسم یسنه محدود نمیشد. تا دههٔ ۱۹۶۰ میلادی در روستای شریفآباد یزد، در روز نوروز همهٔ افراد جامعه، اعم از موبدان و مردم عادی، از پاراهوم مینوشیدند. هدف از این کار کسب نیرو، برکت و نشاط برای سال پیش رو بود. این رسم یادآور باور آخرالزمانی زرتشتی است که بر اساس آن، در پایان جهان نیکان از نوشیدنیای تهیهشده از «هوم سفید» خواهند نوشید و به جاودانگی دست خواهند یافت.
451
«همهٔ مستیهای دیگر با خشمِ اهریمنی همراهاند، اما مستی هوم با راستیِ شادمانه همراه است.»
رازی در پسِ همهٔ تمدنهای کهن نهفته است؛ انگارهای جاودان که انسان فانی را به ساحت جاودانگی پیوند میدهد. چیزی که عالم بالا را مینمایاند و آدمی را سبکبال به پرواز درمیآورد. این راز همواره با روح اعظم جهان و آیینهای مقدس پیوندی ناگسستنی داشته است. این راز در آمازون خود را در قالب آیاهواسکا نشان میدهد، نزد بومیان آمریکای شمالی در هیئت پیوتی، در شرق آفریقا در چهرهٔ خات، و در اروپا در سیمای قارچهایی که امروزه آنها را «روانگردان» یا «توهمزا» مینامند. برای هند و ایرانیان باستان نیز این راز نامی داشت: هَئومَه/ سومَه.
هوم چیست؟
پیش از هر چیز بهتر است اندکی درنگ زبانشناختی داشته باشیم. واژهٔ «هَئومَه» در اوستایی و «سومَه» در سانسکریت در اصل به معنای «آنچه فشرده میشود» یا «آنچه ساییده میشود» است. بنابراین این واژه در آغاز نه به خود گیاه، بلکه به عصاره یا فرآوردهای اشاره داشته که از کوبیدن و فشردن گیاه به دست میآمده است. بعدها این نام به خود گیاه نیز اطلاق شده است. از همین رو، تصور رایج امروزی که هوم را صرفاً یک گیاه مشخص میداند، چندان دقیق نیست. هوم در اصل نوشیدنی یا افشرهای بوده که از یک یا چند گیاه تهیه میشده و تنها بهطور مجازی نام آن گیاهان نیز هوم خوانده شده است. با رجوع به میراث مشترک هند و ایرانیان و متون کهنی چون اوستا و وداها درمییابیم که هوم برای نیاکان ما نوشیدنیای دارویی و رواندارویی بوده. در این متون آمده است که نوشیدن هوم جنگجویان را از شور نبرد سرشار میکرد، شاعران را به الهام نزدیک میساخت و روحانیان را برای دریافت مکاشفات و الهامات مینوی آمادهتر میکرد.
مهمترین منبع اوستایی برای شناخت هوم، «هومیشت» (یسنههای ۹ تا ۱۱) است. در این متن، از هوم خواسته میشود که:
- بیماریها را درمان کند؛
- نیروی جنسی را افزایش دهد؛
- توان جسمانی را تقویت کند؛
- قدرت ذهنی و خرد را فزونی بخشد؛
- و حالتی از سرخوشی و مستی معنوی پدید آورد.
این توصیفات نشان میدهد که هوم صرفاً یک نوشیدنی عادی نبوده، بلکه مادهای با آثار جسمی و روانی قابل توجه به شمار میرفته است.
هوم؛ شراب، مخدر یا محرک؟
یکی از پرسشهای مهم در پژوهشهای مربوط به هوم این است که ماهیت واقعی آن چه بوده است؟ آیا نوشیدنیای الکلی بوده؟ آیا مادهای روانگردان و توهمزا به شمار میرفته؟ یا تنها یک محرک طبیعی بوده است؟ نخستین نظریهای که مطرح شد، هوم را نوعی نوشیدنی الکلی میدانست. این برداشت تا حد زیادی از برخی سوءبرداشتهای زبانشناختی سرچشمه میگرفت. اما از نظر فنی نیز با مشکل مواجه است؛ زیرا در فرایند تهیهٔ هوم هیچ زمانی برای تخمیر وجود ندارد و بنابراین تولید الکل در آن عملاً ممکن نیست. پژوهشگران متعددی کوشیدهاند گیاه اصلی هوم را شناسایی کنند. برخی آن را شاهدانه دانستهاند. برخی دیگر قارچ آمانیتا موسکاریا، گیاه مندراگورا یا جینسینگ را پیشنهاد کردهاند. با این حال، هیچیک از این فرضیهها نتوانستهاند اجماع پژوهشگران را به دست آورند و هر کدام با دشواریهای جدی روبهرو هستند.
افدرا؛ محتملترین نامزد هوم
امروزه مهمترین فرضیه دربارهٔ گیاه اصلی هوم، گیاه افدرا (Ephedra) است. طرفداران این نظریه معتقدند که آلکالوئید افدرین موجود در افدرا دقیقاً همان اثراتی را ایجاد میکند که در متون باستانی برای هوم توصیف شده است؛ افزایش بیداری، هوشیاری، تمرکز و توان جسمی. افدرین نسبت به آدرنالین اثر ملایمتر اما ماندگارتری دارد و بهخوبی در آب حل میشود. نکتهٔ جالب آن است که گونههای افدرای دارای افدرین عمدتاً در نواحی کوهستانی میان ایران و هند میرویند؛ همان مناطقی که در متون کهن نیز خاستگاه هوم معرفی شدهاند. گونههایی چون Ephedra gerardiana، Ephedra procera و Ephedra intermedia از مهمترین نامزدهای این فرضیهاند. البته نظریههای دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که بررسی تفصیلی آنها از حوصلهٔ این نوشتار خارج است. در کنار موارد فوق ذکر نکتهٔ جالب توجه دیگر، آن است که بازماندگان سنتهای هندی و ایرانی هنوز نیز از جانشینهایی برای هوم استفاده میکنند. زرتشتیان ایران امروزه گیاهی به نام «ارمک» (از گونههای افدرا) را در مراسم دینی خود به کار میبرند. در مقابل، برهمنان هندی معمولاً از گیاه سارکوستما (Sarcostemma) استفاده میکنند که احتمالاً جانشین سوما یا هوم باستانی شده است.
451
آدم باید آزادی کامل داشته باشد که سقوط کند. باید تن به خطر دهد، کوبیده شود، سقوط کند. در حقیقت آدم تا سقوط نکند به آزادی کامل نمیرسد.
شراب خام، اسماعیل فصیح
451
همه ما روحهای تنهایی هستیم که در افقهای ناشناخته گوگیجه داریم. در میان خواب و بیداری و رویا. تکه تکه زندگی میکنیم. شبی اینجا. خندهای آنجا، اشکی جای دیگر. پیر میشویم. عدهای دیر بیدار میشوند. عدهای دیگر هرگز بیدار نمیشوند. ولی همه باز تنها لخت برمیگردیم. توی افقهای ناشناخته.
شراب خام، اسماعیل فصیح
451
هنرمند یا باید هنرش روزی دهش باشه یا بره بمیره. و او باید در آفریدن اثرش عرق بریزه، خون بخوره، بدوئه، پژوهش کنه، سفر کنه، تجربه کنه، نگران باشه، بترسه. باید نونش، جونش، آبروش بسته به کارش باشه. تا کم کم روح و زندگی خودش در اثرش دمیده بشه. روح و زندگیش نباید از اثرش جدا باشه. در غیر این صورت هرگونه امیدی برای او بیهودهس.
شراب خام، اسماعیل فصیح
451
من موجود واخورده، تو خود رفته و گندیدهای شدهام... دیگه کم کم دارم حتی از خودم هم بریده میشم. یعنی میگم با هیچکس نمیتونم بشینم راز عقدههای خودم رو بریزم بیرون. در مورد نوشتنم، با ضمیر خودم هم بیگانه شدهم. باید همیشه یه جا بشینم و بغمه بزنم. تلخ کنم. باید ترش کنم. تنها پیادهروی کنم. گاهی میشه از فکر کردن هم بیزار میشم.
شراب خام، اسماعیل فصیح
451
در مذمت اندیشههای بزرگ
در هر عصر و دورهای، اندیشههایی ظهور میکنند که خود را نویدبخش سعادت بشر معرفی میکنند. اندیشههایی که وعده میدهند راهحل مسائل بنیادین انسان را در اختیار دارند و میتوانند به همه پرسشهای اساسی پاسخ دهند؛ یا دستکم تصویری جامع از جهان و جایگاه انسان در آن ارائه کنند. اما اغلب این وعدهها پوشالیاند. با این حال، این اندیشهها فضای فکری زمانهی خود را به شدت تحت تأثیر قرار میدهند و این توهم را ایجاد میکنند که در آستانهی دستیابی به پاسخی نهایی برای مسائل بشری قرار گرفتهایم.
نخستین خطای این اندیشهها، ادعای جهانشمولی آنهاست. شاید اساساً همین میل به جهانشمول بودن است که راه را برای شکلگیری چنین نظامهای فکریای باز میکند. آنها معمولاً از منظری تکساحتی به جهان مینگرند؛ حال آنکه جهان انسانی سرشار از پیچیدگی، تکثر و تعارض است و نمیتوان آن را با یک چارچوب واحد توضیح داد. اما جذابیت این اندیشهها تا حدیست با اقبال عمومی مواجه میشوند مانطور که سوزان لنگر نیز میگوید:
«هر ذهن حساس و فعالی به این نوع اندیشه روی میآورد تا از آن بهرهبرداری کند. ما از این اندیشه در هر رابطه و برای هر مقصدی استفاده میکنیم و با تعمیم و اقتباسهای هر چیز بیشتر سعی میکنیم معنای محدود آن را بسط دهیم.»
اندیشههای بزرگ زمانی که درمییابند قادر نیستند وعدههای خود را محقق کنند، به جای بازنگری در مبانی خویش، به توجیه شکستها روی میآورند. آنها در چرخهای از دفاعیات و بازتفسیرهای پیدرپی گرفتار میشوند و به تدریج در گرداب خودارجاعی فرو میروند؛ گردابی که حاصل همان توهمِ پاسخگویی به همهی پرسشهاست.
این اندیشهها در آغاز ظهور خود معمولاً بسیاری از دیدگاههای رقیب را از صحنه کنار میزنند. اما با گذشت زمان، هنگامی که هیجان اولیه فروکش میکند و آن اندیشه به بخشی از میراثِ نظری ما تبدیل میشود، روشن میگردد که بسیاری از وعدههایش در عمل تحققناپذیر بودهاند. در همین نقطه است که فرایند زوال آن آغاز میشود؛ جایی که فاصلهی میان ادعا و واقعیت آشکار میگردد. اصرار بر توجیه خطاها و نادیده گرفتن ناکارآمدیها از آنجا ناشی میشود که پیروان این نظامهای فکری بیش از آنکه به کارآمدی اندیشه متعهد باشند، به ایدهی «اندیشهی منجی» باور دارند. گویی تصور میکنند یکد نظریه یا مکتب میتواند کل واقعیت را در خود جای دهد و برای هر مسئلهای پاسخی آماده داشته باشد. درحالی که به زعم من، هر اندیشهای باید تنها تا جایی بسط یابد که توان توضیح و حل مسئله را دارد. هنگامی که یک چارچوب نظری میکوشد خود را به زور در همهی حوزهها بچپاند، گفتمانهایی تولید میکند که نهتنها راه به جایی نمیبرند، بلکه خود به بخشی از مسئله تبدیل میشوند.
اصلاً چگونه میتوان به نظام فکریای اعتماد کرد که مدعی پاسخگویی به همهی پرسشهاست، در حالی که هنوز تکلیف بسیاری از مبانی و تناقضات درونی خود را روشن نکرده است؟ چنین رویکردی به منطق شبهعلم نزدیک میشود؛ رویکردی که جهان را همچون قلمرویی جادویی تصور میکند و اندیشه را به چوب جادو بدل میسازد. بشر باید بیاموزد که برای هر مسئله، در هر کانتست تاریخی و اجتماعی، اندیشهای متناسب با همان مسئله تولید کند. همچنین باید آگاه باشد که هیچ اندیشهای نباید به تصلب و جزمیت دچار شود؛ بلکه باید بتواند خود را در مواجهه با تغییرات زمانه بازآفرینی و اصلاح کند. لقمه را باید به اندازهی دهان برداشت و پا را به اندازهی گلیم دراز کرد. اندیشه نیز باید حدود خود را بشناسد. هر اندیشهای بهتر است به حوزهای مشخص پاسخ دهد، نه اینکه داعیهی تبیین همهچیز را داشته باشد. شاید حتی بتوان گامی فراتر نهاد و گفت که وظیفهی اصلی اندیشه نه ارائهی پاسخهای نهایی، بلکه طرح دقیقتر پرسشها و پروبلماتیزه کردن واقعیت است. ارزش یک اندیشه لزوماً در پاسخهایی که میدهد نیست، بلکه گاه در کیفیت پرسشهایی ست که پیش روی قرار میدهد!
451
روزی که نهاد دانش در سراسر جهان بتواند مستقل و آزادانه عمل کند، یک گام به بهزیستی و پیشرفت انسانی نزدیکتر خواهیم شد. در گذشته، نهاد دانش تحت تأثیر و در تابعیت قدرت سیاسی قرار داشت؛ امروز نیز دستکم در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، بیش از آنکه مستقل باشد، از منطق بازار تأثیر میپذیرد. بنابراین نمیتوان انتظار داشت دانشی که به قدرت یا بازار وابسته است، بهتنهایی زمینههای آزادی انسان را فراهم کند.
451
هر یک از ابنا السوق در زیّ اهل فسوق امیری گشته و هر مزدوری، دستور یا هر مزوری، وزیری و هر مدبری، دبیری و... هر مسرفی، مشرفی و هر شیطانی، نایب دیوانی و هر کون خری، سر صدری و هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی و هر فراشی، صاحب دورباشی و هر جافیی، کافیی و هر خسی، کسی و هر خسیسی، رئیسی و هر غادری، قادری و هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی و هر جمّالی از کثرت مال با جمالی و هر حمالی از مساعدت اقبال با فسحت حالی...
عطا ملک جوینی، تاریخ جهانگشای جوینی، به کوشش محمد قزوینی. جلد اول صفحه ۶۱
