قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
311
مشترکین
-424 ساعت
-257 روز
+3330 روز
آرشیو پست ها
آن شَب، غم آرامتر از همیشه در هوای شهر نفس میکشید...
چِنان آرام که هیچ دِلی از حضورش خبر نداشت. نه صدایی داشت وَ نه ردّ پایی.
خورشید، دور از نگاهِ زمین، آخرین ذَرههای روشنایی را در آغوشِ آسمان جا گذاشته بود و سِتارهها، یکی پس از دیگری، دَر سکوت، آن پهنهی تاریک را روشن میکردند.
وَ شهر، در انتظارِ فردایی بود که بارِ دیگر، شاهدِ این زیبایی باشد.
_باناشِناس_
Repost from N/a
روز قلم رو به تمام کسانی که مینویسند، چه داستان و چه ژورنال احساسات و یا حتی خاطرات، تبریک میگم.✍️
Repost from بهارنارنج
یکی از پیامهای اخیر چنل رو + این پیام فور کنید چنلتون تا ازتون پست فور کنم و نظرم رو راجع به چنلتون بگم🥥☁️🐩
پرایوت فور نشه
نظری که میدم شخصیعه ناراحت نشید لطفا🩶
Repost from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
این پیام+ یکی از پست های موردعلاقتون رو فور کنید. بگم تو دنیای موازی -شخصیت کاملا مخالف خودتون/چنلتون- چطوری هستین.
-ظرفیت محدود؛ تا وقتی خط بخوره.
Repost from ⋆ملــودیجنگــل^᪲
+1
-عیب داره. باید کنارت میبودم، و نبودم. +ولی چیزی که مهمه اینکه هنوزم اینجایی. و هنوز فکر میکنی میتونیم دوست باشیم. -دوست؟ نه، ممنون...بهترین دوست!
Repost from مَهدیس.
📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.💌
این دیلی تک خطیاش حرف دل خیلیاست، حتما اینجارو داشته باشید.☕️🍪
آن شَب، شهر مهمانِ سکوتی عمیق بود و در آن حالوهوا، مهِ آبی خود را بر شانههای شهر انداخته بود.
سِتارهها، از لابهلای ابرها، با اشتیاقی خاموش چشم به گلها دوخته بودند؛ اشتیاقی که هَر لحظه درخششِ آنها را پُررنگتر میکرد.
وَ گلها، بیآنکه کسی ببیند، عطرشان را به شهرِ فرو رفته در سکوت هِدیه میدادند.
گویی جهان، بَرای چند لحظه، تصمیم گرفته بود فقط زیبا باشد.
_با ناشِناس_
گاهی فکر میکنم آدمها شبیه قسطنطنیهاند، پر از تاریخ، پر از جنگ و پر از خاطره..
و به گمانم این حَقیقت است.
بعضیهَم به مازیار لرستانی میمانند، با وجود تمام قضاوت ها محکم ایستاده و ادامه میدهند.
اما؛فارغ از تمام تفاوت ها..
دَر بعضی شَبها، تمام سهمِ تسکینِ دنیا، فقط یک قاشق شربت استامینوفن است؛ نه برای درمانِ درد، فقط برای اینکه تبِ خاطرهها کمی پایین بیاید.
_با ناشِناس_
