ar
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

الذهاب إلى القناة على Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
309
المشتركون
-124 ساعات
-97 أيام
+2230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from صدفی‌فی
Forward this message and mention your new post 📯

دوستان هنرمند، این چنلو از دست ندین هااا:)

Repost from 109
یه دو نفر بیان رند شه هان؟

احساس میکنم زیادی دارم خسته کننده مینویسم:))

آن شَب، غم آرام‌تر از همیشه در هوای شهر نفس می‌کشید... چِنان آرام که هیچ دِلی از حضورش خبر نداشت. نه صدایی داشت وَ نه ردّ پایی. خورشید، دور از نگاهِ زمین، آخرین ذَره‌های روشنایی را در آغوشِ آسمان جا گذاشته بود و سِتاره‌ها، یکی پس از دیگری، دَر سکوت، آن پهنه‌ی تاریک را روشن می‌کردند. وَ شهر، در انتظارِ فردایی بود که بارِ دیگر، شاهدِ این زیبایی باشد.
_باناشِناس_

این سه تا:)

وای چه باحال بود:)

دیگه بسههه.. این کم کاریا باید جبران بشه.🤝

واقعا بخاطر اینکه امروزهم نشد چیزی بنویسم زیادی ناراحتم:)

Repost from N/a
روز قلم‌ رو به تمام کسانی که می‌نویسند، چه داستان و چه ژورنال احساسات و یا حتی خاطرات، تبریک میگم.✍️

چقدر این حرف خوشحالم کرد🫠✨ خیلی ممنونم:))))✨✨✨✨

امروز قرارت با سه کلمه دیگه بنویسم:)🤝

Repost from بهارنارنج
یکی از پیام‌های اخیر چنل رو + این پیام فور کنید چنلتون تا ازتون پست فور کنم و نظرم رو راجع به چنلتون بگم🥥☁️🐩
پرایوت فور نشه
نظری که میدم شخصی‌عه ناراحت نشید لطفا🩶

این پیام+ یکی از پست های موردعلاقتون رو فور کنید. بگم تو دنیای موازی -شخصیت کاملا مخالف خودتون/چنلتون- چطوری هستین. -ظرفیت محدود؛ تا وقتی خط بخوره.

-عیب داره. باید کنارت می‌بودم، و نبودم. +ولی چیزی که مهمه اینکه هنوزم اینجایی. و هنوز فکر می‌کنی می‌تونیم دوست باشیم. -دوست؟
+1
-عیب داره. باید کنارت می‌بودم، و نبودم. +ولی چیزی که مهمه اینکه هنوزم اینجایی. و هنوز فکر می‌کنی می‌تونیم دوست باشیم. -دوست؟ نه، ممنون...بهترین دوست!

Repost from مَه‍دیس.
📮فور‌ کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.💌
این دیلی تک خطیاش حرف دل خیلیاست، حتما اینجارو داشته باشید.☕️🍪

آن شَب، شهر مهمانِ سکوتی عمیق بود و در آن حال‌وهوا، مهِ آبی خود را بر شانه‌های شهر انداخته بود. سِتاره‌ها، از لابه‌لای ابرها، با اشتیاقی خاموش چشم به گل‌ها دوخته بودند؛ اشتیاقی که هَر لحظه درخششِ آنها را پُررنگ‌تر می‌کرد. وَ گل‌ها، بی‌آنکه کسی ببیند، عطرشان را به شهرِ فرو رفته در سکوت هِدیه می‌دادند. گویی جهان، بَرای چند لحظه، تصمیم گرفته بود فقط زیبا باشد.
_با ناشِناس_

با سه تایِ بعدی یه چیزی نوشتم:))