قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
311
مشترکین
-424 ساعت
-257 روز
+3330 روز
آرشیو پست ها
گاهی فکر میکنم آدمها شبیه قسطنطنیهاند، پر از تاریخ، پر از جنگ و پر از خاطره..
و به گمانم این حَقیقت است.
بعضیهَم به مازیار لرستانی میمانند، با وجود تمام قضاوت ها محکم ایستاده و ادامه میدهند.
اما؛فارغ از تمام تفاوت ها..
دَر بعضی شَبها، تمام سهمِ تسکینِ دنیا، فقط یک قاشق شربت استامینوفن است؛ نه برای درمانِ درد، فقط برای اینکه تبِ خاطرهها کمی پایین بیاید.
_با ناشِناس_
حوالی ساعت هفت صبح، تنها صدای قدمهای او در آن کوچهی باریک به گوش میرسید.
دیگر دیوارها آن صدا را میشناختند؛ او کتابفروش بود.
صدای گامهایش به نغمهی صبحی میمانست که کوچه را بیدار میکرد، اما آن روز، نغمهای غمگین بود...
آرام، یکنواخت، و کمی شکسته.
کلید را از جیب پالتوی کهنهاش بیرون آورد، لحظهای دستش مکث کرد؛ انگار میخواست آخرین باری که این صدا را میشنود، کمی طولانیتر شود.
درِ قدیمی با همان ناله همیشگی باز شد.
بوی کاغذ، چوب و کتابهای سالخورده به استقبالش آمد، کتاب ها بی خبر از آنچه قرار بود رخ دهد، آرام و باوقار روی قفسه ها ایستاده بودند.
کتابفروش پیش از آنکه چراغ را روشن کند، آهسته میان قفسه ها قدم زد.
گویی از آنها اجازه رفتن میخواست..
در جای جای مغازه هنوز خاطره ها نفس میکشیدند.
آنجا، مانند دوستی میمانست که از کودکی باهم هم محله بودند.
حال قدم هایش آهسته تر شده بود، با نگاهی مملو از غم و دلتنگی به پیشخوان نگاه کرد، روی میزش، برگهای از شب قبل مانده بود؛ با خطی مرتب نوشته بود:
«از فردا این کتابفروشی برای همیشه تعطیل خواهد بود. از همراهی سالهای شما سپاسگزارم.»
و برای آخرین بار بود که صدای آن کفش های آشنا کوچه را بیدار کرد.
#خطوط_بیهوا
این کتاب هم به پایان خودش رسید.
باید اعتراف کنم کاملا پایان غیرقابل پیشبینی بود.
از اون پایان هایی که باورش سخته و تا چند ساعت تو شوک هستی!
هنوزهم نمیخوام این پایان رو قبول کنم، میشه گفت خوب و تکان دهنده تموم شد اما من توقع یک پایان دیگهای رو داشتم.
منظورم از 'توقع دیگه' این نیست که پایان بندی ضعیفی داشت، به هیچ وجه!
منظورم اینه که صفحات آخر انقدر توسط جو کتاب و فضاش تسخیر شده بودم که برام سخت بود با همچین پایانی روبه رو بشم..
از اون پایان هایی که آدم میگه"نه، آخه چرا باید این اتفاق بیوفته!"
درکل؛ حتما پیشنهادش میکنم، از اون دسته کتاب های عمیقی بود که جمله هاش تو رو ساعت ها به یک خلسه میبرد..
پس آره، ارزش خوندن رو خیلی داره:)🤝
این چند خط رو بخونید بچه ها، بخونید.
شاید این همون چیزیه که گاهی ماهم دچارش میشیم.
شاید خیلی از ماها این قسمت از کتابو زندگی کرده باشیم، حس مارکوس رو درک کرده باشیم.
و حتی خیلی از جاها، همچنان اونو حس کنیم.
من زیاد با خوندنpdf راحت نیستم و تاحالا pdf های زیادی رو نصفه رها کردم
امیدوارم این یکیو بتونم تموم کنممم:)
بچه ها دیشب به طور کاملا اتفاقی و یهویی کتابِ"سنگدل"رو شروع کردم..
با اینکه همچنان درحال خوندن کتاب لاشهٔ لطیفم اما اینم شروع کردم:)
ژانر کتاب ها یه تضاد خیلی شدید باهم داره امیدوارم به مشکل نخورممم
برای دوستایی که نمیدونن، کتاب سنگدل ژانر فانتزی داره و از اونجایی که قیمت بالایی داشت من pdf این کتابو پیدا کردم:)
تازه فقط بیست و خوردهای صفحه ازش خوندم و بنظرم خوب بود..
اما میدونید چی باعث شد من یه لبخند بزرگ بزنمم، اینکه اسم شخصیت اصلی کاترین بود:)
نمیدونم یادتون هست یا نه اما منم یه کارکتر به اسم کاترین داشتم که شماهام خیلی دوستش داشتید
این دختر خیلی شبیه کاترین داستان من بود و من عمیقن حس خوبی ازش گرفتم:))
هر غروب، پیش از آنکه آخرین رشتههای نور از شانهی آسمان فرو افتد، آدِلین کنار پنجره مینشست.
پرده توری را کنار میزد، و همراه قاب پنجره، چشم به راهی میسپرد که انتهایش در پیچ و خم کوچه، گم گشته بود.
سال های درازی از این انتظار گذشته بود.
انتظار نامهای که گویی باد، نشانی خانهاش را از آن پنهان کردهام بود.
نامهای شاید به اسم امید!
گویی خورشید از این انتظار خسته شده بود و هرلحظه، بیشتر پشت کوه ها پنهان میشد.
اما آدلین با لبخندی کوتاه همچنان آنجا بود، همان لبخندی که از خاطرهای دور برمیخاست..
سرانجام، تاریکی با گام هایی سبک مهمان آسمان شد، آدلین آرام از جا برخاست و تا غروب فردا، از قاب پنجره خداحافظی کرد؛ پنجرهای که تنها شاهد سالهای انتظارش بود.
#خطوط_بیهوا
«گرمایِ یک آرزو»
ای دِلبندم... نامَت را به اسمِ آرزو دَر میانِ انگشتانم به آغوش کشیدهام. دَر قلبی لبریز از آرزو، نامِ تو را میان دستانِ گرهخوردهام پنهان کردهام.. مَگر میشود تنها نامَت اینگونه آشوبِ وجودم را آرام کند؟ گویی این تویی که مَرا دَر آغوش گرفتهای، نه مَن نامَت را. آه، دِلبندم... هَراسم از آن است که روزی، گرمای نامَت نصیبِ بیگانهای شوَد.. وَ مَن، سرگردان و با قَلبی آکنده از آرزوهایِ ازدسترفته، هَم تو را گُم کنم، و هَم راهِ رسیدن به تو را. #سرود_نگاشتم
