گرگےدر دادگاه خدا.
رفتن به کانال در Telegram
303
مشترکین
+1224 ساعت
+267 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
شبهایی که خوابیدهایم چنانند که گویی هرگز وجود نداشتهاند. تنها آن شبهایی در حافظه ما میمانند که نتوانستهایم چشم بر هم بگذاریم، شب یعنی شب بیخوابی.
یاد بگیرید برای دیگران مرز تعیین کنید؛ انسان خوبی بودن به معنای تحمل همه چیز نیست.
غرورم را دوست دارم.
نه آنطور که آدم چیزی را دوست دارد؛ نه.
من غرورم را مثل یک هیولا در آغوش میکشم، میگذارم گلوی مرا بفشارد، دندانهایش را در گوشت قلبم فرو کند و هر بار که کسی میخواهد به من نزدیک شود، با خندهای خونآلود در گوشم بگوید:«خفه شو.
نگذار بفهمند چقدر دلت میخواهد بمانند.»
و من چه احمقانه به حرفش گوش میدهم، میگذارم آدمهایی که دوستشان دارم بروند، فقط برای اینکه صدای رفتنشان را بشنوم و بتوانم با غرور بگویم:«مهم نیست.»
مهم نیست؟
چه دروغ باشکوهی.
من از «مهم نیست»کاخ ساختهام و شبها در بلندترین طبقهاش تنها نشستهام و به پنجرهای نگاه میکنم که از پشتش آدمی را میبینم که دیگر برنمیگردد.
غرور، چه موجود مضحکیست.
آدم را وادار میکند برای اثبات اینکه به کسی احتیاج ندارد، تمام عمر محتاج نبودن همان آدم بماند.
تو شبیه رویایی هستی که خوابم را از من میگیرد؛ نرمترین آشوبی که میشود در آغوش گرفت.
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
وقتی پول نداری، گرسنگی تنها چیزی نیست که به سراغت میآید.
آرزوهایت هم حساب و کتاب پیدا میکنند.
پیش از خریدن یک قهوه فکر میکنی، پیش از سوار شدن به اتوبوس فکر میکنی حتی گاهی پیش از اینکه به چیزی احتیاج داشته باشی، یادت میافتد که شاید نباید احتیاج داشته باشی.
بدترین قسمت فقر شاید گرسنگی نباشد، این است که کمکم یاد میگیری کمتر بخواهی و خیال کنی.
یک روز میبینی دیگر چیزی نمیخواهی؛ نه چون سیر شدهای چون به نخواستن عادت کردهای.
زمان، آدمها را از ما نمیگیرد جایشان را عوض میکند.
اول، وسط روزهایمان زندگی میکنند بعد، میشوند آخرین فکر قبل از خواب کمی بعد، فقط گاهی، بیدلیل، از کنارشان رد میشویم و یک روز میبینی سالهاست به اتاقی از قلبت سر نزدهای.
تنفر، برخلاف آنچه میگویند، آتش نیست، زغال است!
مدام نمیسوزاند، آرام و بیصدا گرما را از استخوانهایت میگیرد.
مدتها فکر میکردم از او متنفرم.
بعد روزی فهمیدم تنفر، چیزی نیست جز شکلی از ادامه دادن.
آدم، از کسی که برایش مرده است، متنفر نمیشود از کسی متنفر میشود که هنوز بیاجازه، جایی درون او زندگی میکند.
گاهی فکر میکنم روزها آنقدر شبیه هم شدهاند، که اگر یکیشان گم شود، هیچکس دنبالش نخواهد گشت.
و من، دوباره لباس دیروز را بر تن امروز میپوشم.
خسته نیستم.
فقط مدتهاست هر صبح، همان سوال را با خودم تا غروب حمل میکنم و هر شب، بیآنکه پاسخی پیدا کرده باشم، آن را کنار تخت میگذارم تا فردا دوباره با خودم بیدارش کنم.
سالها موجودی را در سینهام پناه دادم.
هر روز تکهای از آرامشم را برای او بردم، هر شب اندکی از خوابم را.
آنقدر به او غذا دادم که دیگر صدای نفسهایش را با تپش قلبم اشتباه میگرفتم.
روزی تصمیم گرفتم ببخشم، نه برای آنکه او لایق بخشش بود برای آنکه دیگر نمیخواستم موجودی که از زخمهایم جان میگیرد، در سینهام زندگی کند.
