گرگےدر دادگاه خدا.
رفتن به کانال در Telegram
304
مشترکین
+1224 ساعت
+267 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
در این خاک خسته مگر چند بذر هنوز به فردا ایمان دارد؟
که این چکمههای سنگین از لگدمال کردن امید باز نمیایستند؟
شاید در همین لحظه، جایی در این جهان، کسی زیباترین و شادترین لحظهی زندگیاش را نفس میکشد و همزمان، کسی دیگر سختترین و تلخترین روز عمرش را پشت سر میگذارد.
هر دو، روزی به خاطره تبدیل خواهند شد؛ خاطرههایی که هیچگاه به تمامی فراموش نمیشوند.
امیدوارم هر کجا که هستید، دلیل کوچکی برای لبخند زدن پیدا کنید.
میدانم بعضی روزها آنقدر سنگیناند که حتی نفس کشیدن شبیه جنگیدن است اما زندگی، بیوقفه به راهش ادامه میدهد پس شما هم ادامه بدهید.
آرامتر اگر لازم است، خستهتر اگر ناچارید اما از حرکت دست نکشید و مهمتر از همه مراقب خودتان باشید.
گاهی فکر میکنم اشتباهی در آفرینشم رخ داده است.
قرار بود قلبی داشته باشم که برای زنده ماندن بتپد نه برای کسی، اما از روزی که تو را شناختم، هر تپش، بیشتر به اعتراف شبیه شد تا زندگی و خون، دیگر راه رگها را فراموش کرد انگار تمام وجودم به سوی تو جریان پیدا کرد.
گاهی فکر میکنم اشتباهی در آفرینشم رخ داده است.
قرار بود انسان باشم اما در رگهایم چیزی میدود که به زندگی رضایت نمیدهد و در استخوانهایم سکوتی خانه کرده که به مرگ اعتماد ندارد.
پس من میان کدام جهان جا ماندهام؟
میگویند غم، وزن ندارد پس چرا در روزهای اندوه، پلکها سنگینترند، نفسها عمیقترند و راهروهای خانه بلندتر از همیشه؟
شاید غم، تنها احساسی باشد که پیش از روح، به استخوانها میرسد.
برای همین است که آدم، گاهی پیش از آنکه گریه کند، از ایستادن خسته میشود.
زن بودن، یعنی رقصیدن در میان آتش.
راه رفتن بر مرز لطافت و ویرانی.
آنقدر نزدیک شعله، که بوی سوختن، با عطر موهایت در هم بیامیزد و آنقدر استوار که آتش، پیش از آنکه تو را از میان ببرد، خود از تماشایت خسته شود.
در زمستان تیرهی قلبم، سردترین گردبادی که روزگار به خود دیده بود، درگرفت.
اما آن گردباد، چیزی را از من نبرد؛ فقط تکههای شکستهی قلبم را در تمام وجودم پراکنده کرد تا هر نفسم از جایی تازه درد بگیرد.
با ردِّ همان شکستگیها، تابلوی خونینش را کاملتر میکرد.
و تو...تو، فرشتهی نجاتم بودی. خواستی آتشی بیفروزی تا آن یخهای خونگرفته را آب کنی، آتشی که اشکهایم را بخار کند و زمستان را از وجودم برچیند اما آتش، خصلت دیگری داشت.
روشن شد و پیش از آنکه مرا نجات دهد، چهرهی واقعی تو را برایم آشکار کرد.
آنقدر سوخت که دیگر نه از خاطرههای مشترکمان چیزی باقی ماند، نه از آسمان و نه از دریا.
فقط نور کمجان یخهایی که هنوز در گوشهگوشهی قلبم پراکندهاند، تاریکی را روشن میکند.
روزی همین یخها آتش خواهند گرفت آن روز، زمستانی خواهم ساخت که شبیه هیچ زمستانی نباشد، زمستانی که بادش به همهی دروغهایت آتش بزند، به همهی نفسهایت، به همهی لحظههایی که حقیقت را در آنها دفن کردی.
تو هم سوز این باد را حس میکنی؟
برای پشیمانی، برای عذرخواهی، دیگر دیر شده است.
یخ دیگری در وجودم شکست و باز گردبادی برخاست همان گردباد، که هر بار تابلوی خونینش را کاملتر میکند.
عجیب است، درد همین تابلوست که هر روز به من یادآوری میکند
هنوز زندهام و اکنون همهچیز به پایان رسیده است.
در انتهای این زمستان، من و تو در میانهی گردباد زمان روبهروی یکدیگر ایستادهایم و من، این بار آتشی برپا خواهم کرد که نه برای گرم شدن، که برای سوزاندن آخرین زمستان عشق تو.
- نامهی گمشدهی رز
اگر روزی نام تمام آدمها از جهان پاک شود، آیا هنوز کسی را دوست خواهیم داشت؟
یا تمام عشقهای ما، تنها به چند حرف وابسته بودهاند؟
عشق، نام کسی نیست که دوستش داری.
عشق، آن انسانیست که پس از دوست داشتن او، از تو باقی میماند.
بعضی آدمها میروند اما دستشان تا همیشه در معماری روح ما پیداست.
