گرگےدر دادگاه خدا.
Открыть в Telegram
304
Подписчики
+1224 часа
+267 дней
+1830 дней
Архив постов
تو شبیه رویایی هستی که خوابم را از من میگیرد؛ نرمترین آشوبی که میشود در آغوش گرفت.
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
وقتی پول نداری، گرسنگی تنها چیزی نیست که به سراغت میآید.
آرزوهایت هم حساب و کتاب پیدا میکنند.
پیش از خریدن یک قهوه فکر میکنی، پیش از سوار شدن به اتوبوس فکر میکنی حتی گاهی پیش از اینکه به چیزی احتیاج داشته باشی، یادت میافتد که شاید نباید احتیاج داشته باشی.
بدترین قسمت فقر شاید گرسنگی نباشد، این است که کمکم یاد میگیری کمتر بخواهی و خیال کنی.
یک روز میبینی دیگر چیزی نمیخواهی؛ نه چون سیر شدهای چون به نخواستن عادت کردهای.
زمان، آدمها را از ما نمیگیرد جایشان را عوض میکند.
اول، وسط روزهایمان زندگی میکنند بعد، میشوند آخرین فکر قبل از خواب کمی بعد، فقط گاهی، بیدلیل، از کنارشان رد میشویم و یک روز میبینی سالهاست به اتاقی از قلبت سر نزدهای.
تنفر، برخلاف آنچه میگویند، آتش نیست، زغال است!
مدام نمیسوزاند، آرام و بیصدا گرما را از استخوانهایت میگیرد.
مدتها فکر میکردم از او متنفرم.
بعد روزی فهمیدم تنفر، چیزی نیست جز شکلی از ادامه دادن.
آدم، از کسی که برایش مرده است، متنفر نمیشود از کسی متنفر میشود که هنوز بیاجازه، جایی درون او زندگی میکند.
گاهی فکر میکنم روزها آنقدر شبیه هم شدهاند، که اگر یکیشان گم شود، هیچکس دنبالش نخواهد گشت.
و من، دوباره لباس دیروز را بر تن امروز میپوشم.
خسته نیستم.
فقط مدتهاست هر صبح، همان سوال را با خودم تا غروب حمل میکنم و هر شب، بیآنکه پاسخی پیدا کرده باشم، آن را کنار تخت میگذارم تا فردا دوباره با خودم بیدارش کنم.
سالها موجودی را در سینهام پناه دادم.
هر روز تکهای از آرامشم را برای او بردم، هر شب اندکی از خوابم را.
آنقدر به او غذا دادم که دیگر صدای نفسهایش را با تپش قلبم اشتباه میگرفتم.
روزی تصمیم گرفتم ببخشم، نه برای آنکه او لایق بخشش بود برای آنکه دیگر نمیخواستم موجودی که از زخمهایم جان میگیرد، در سینهام زندگی کند.
در این خاک خسته مگر چند بذر هنوز به فردا ایمان دارد؟
که این چکمههای سنگین از لگدمال کردن امید باز نمیایستند؟
شاید در همین لحظه، جایی در این جهان، کسی زیباترین و شادترین لحظهی زندگیاش را نفس میکشد و همزمان، کسی دیگر سختترین و تلخترین روز عمرش را پشت سر میگذارد.
هر دو، روزی به خاطره تبدیل خواهند شد؛ خاطرههایی که هیچگاه به تمامی فراموش نمیشوند.
امیدوارم هر کجا که هستید، دلیل کوچکی برای لبخند زدن پیدا کنید.
میدانم بعضی روزها آنقدر سنگیناند که حتی نفس کشیدن شبیه جنگیدن است اما زندگی، بیوقفه به راهش ادامه میدهد پس شما هم ادامه بدهید.
آرامتر اگر لازم است، خستهتر اگر ناچارید اما از حرکت دست نکشید و مهمتر از همه مراقب خودتان باشید.
