fa
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

رفتن به کانال در Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

نمایش بیشتر
إيران147 627دسته بندی مشخص نشده است
257
مشترکین
+124 ساعت
+197 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
آدمی که دلش با تلخی خو گرفته باشد ، کامش پر از تمنای تلخِ قهوه‌های تلخ است دیگر قهوه‌ی تلخم را ، شیرین می‌نوشم آه از شیرینی ک
آدمی که دلش با تلخی خو گرفته باشد ، کامش پر از تمنای تلخِ قهوه‌های تلخ است دیگر قهوه‌ی تلخم را ، شیرین می‌نوشم آه از شیرینی که عشق نا تماممان ، این فرهادِ همیشه تنها را به تلخی نا‌تمامِ تنهایی کشانده‌ است خدای من بودی ، خدا را در این سوی پنجره‌ی خانه می‌خواستم به روی فرش قرمزِ اتاقم در میان حصار بازوانم... نشد و من سوختم آن زمان که گفتم خدای‌من ! خدانگهدارت...

امروز اشتراک هوش مصنوعی ام تمام شد! تا دوباره اشتراک خریدم چند ساعتی طول کشید اینکه تا این حد با این جانور وابسته شده‌ام ترسناک است تقریباً در تمام زندگی‌ام رسوخ کرده مخصوصاً درس خواندنم اساسا بدون او نمیتوانم یک صفحه جزوه را بخوانم تنها جایی که نتوانسته پا بگذارد چون پایش را قَلم میکنم همین نوشتن است حس میکنم اگر بدهم برایم ویراست بزند روح نوشته را می‌گیرد... ببینم تا کجا میتوانم مقاومت کنم و بعد این را هم کلهم تحویل حضرت هوش مصنوعی دهم...

بعضی شبها خدا آدم را به تنهایی دعوت میکند نه برای اینکه غمش را بیشتر کند بلکه برای اینکه یادش بیاورد هنوز کسی هست که حتی در سکوت هم صدایش را میشنود من بارها کنار یک پنجره نشسته ام با یک فنجان قهوه تلخ که انگار تمام حرفهای نگفته دلم را در خودش حل کرده بود همانجا فهمیدم عشق همیشه آغوش و رسیدن نیست گاهی فقط امیدی است که نمیگذارد وسط این همه خستگی فرو بریزی از آن شب به بعد هر وقت دنیا تلخ تر از قهوه شد فقط سرم را بلند کردم و آرام گفتم خدایا تا تو هستی هیچ تنهایی آنقدر بزرگ نیست که دلم را از پا بیندازد‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

در تنهایی با قدم های خسته و دلی که لبریز از بغض های فروخورده هست به سمت او قدم میزنم و در مابقی ایام انگار که یادم می‌رود خدایی هم وجود دارد و من هم خالقی دارم. انگار که او خدای تنهایی هاست؛مسکنی‌ست که فقط در روزهایی که درد امانم را میبُرد،حیاتی ترین نیازم می‌شود و اگر نباشد زمین و زمان را بهم میدوزم و دیگر زمان ها هیچ! سرم گرم عشق می‌شود و از پنجره اتاقم پسر همسایه مان را دید میزنم؛دوباره برای دقایقی باعث می‌شود حواسم از درد های دلم پرت شود و نگاهم قدم هایش را دنبال میکند و سلول های مغزم تعدادشان را چرتکه می‌اندازند.او خرامان خرامان از محدوده ی چشم انداز پنجره اتاقم محو میشود و دوباره غمِ عالم گریبانم را می‌گیرد و میگوید:"خب تا کجا برایت گفته بودم؟!احساس میکنم فراموش کرده ای،پس از اول برایت میگویم"؛ و با سمباده به جان روح و روانم می‌اُفتد. از او به اندازه مجالی فرصت میخواهم تا بروم و قهوه ای برای خودم دست و پا کنم که طعمش با طعم روزگار اکنونم هارمونی عجیبی داشته باشد؛تلخ مثل زهر دُم مار و بعد بازمیگردم و زانوهایم را در بقل میگیرم و با مزه کردن آن فنجان تلخ و از سیلی های پی در پی و بی رحمانه ی غم،از کوره در می‌روم و به دور و برم نگاه میکنم میبینم فقط زورم به خدا میرسد پس دوباره سراغ او میروم و یقه‌اش را میگیرم و تمام تقصیر های زندگی نکبت بار خودم را روی دوش او می‌اندازم؛اندکی سبک بال میشوم و همانجا لب پنجره خوابم میبرد.‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

شبی‌ست خاموش و من در کنارِ پنجره، با فنجانی قهوه‌ی تلخ، نشسته‌ام؛ تلخ چنانکه گویی از عصاره حسرت ساخته‌اند و از درد نهان پرداخته‌اند؛ نه آتش را می‌نشاند و نه اشک را می‌خشکاند. دل در اندیشه، جان در تپش، چشم در راه و روح در برزخی جانکاه. از عشق، نه ذوق مانده است و نه شرر؛ نه وصال پیداست و نه خبر. نه شور نخستین پابرجاست و نه نور دیرین برپاست. و این تنهایی، اگرچه سرد است و سنگین، مرا با خویش آشناتر کرده و با خدا نزدیک‌تر؛ چرا که آدمی چون از خلق می‌بُرد به خالق می‌پیوندد. در هنگامه شکستن، اگر دست تسلا از مردمان کوتاه ماند، دامان عنایات الهی گشاده است؛ و اگر زبان از شکایت فروماند، دل صاحبدلان راه مناجات می‌داند. چه آرزوها که آمدند و نماندند، چه خاطره‌ها که شکفتند و نپاییدند؛ لیک از تلخیِ ایام، صبر برمی‌آید و از شکستِ رؤیا، وقاری می‌زاید؛ وقاری که نه از شادی آسان، که از اندوه گران، نه از وصل دل افروز، که از فراق جانسوز حاصل می‌شود. من امشب نه اهلِ شکایتم، نه طالبِ چشمانت. باشد آنچه رفت، اگر بازآمدنی نیست، دست کم به صفا به یاد بماند، نه به جفای درد؛ و اگر پیوستنی نیست، مایه بصیرتی گردد که راه را روشن‌تر کند و دل تنها را استوارتر.‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

برای او که نمی داند و نخواهد دانست.. خدا اینبار با غم عشق اورا مرا آزموده... غمی که با من کفن خواهد شد و عشقی که شاید بعد ها،در سالهای خیلی دور در یادداشتِ کوتاهی بر کاغدی کاهی و خیس خورده در صندوقچه ای قدیمی توسط نوه ای تازه بالغ و کنجکاو، خوانده خواهد شد. او نمی داند اما من هر روز صبح که گذر تند آفتاب بر پنجره اتاق می افتد و مژده پایان کابوس شب را می دهد، در اولین نگاه هایم سر می چرخانم تا او را ببینم. می دانم نیست، میدانم کیلومتر ها و سالها و روزها، از من دور است اما امید است دیگر! چراغِ دکانش همیشه روشن است. این روزها قهوه تلخِ تنهاییم را هیچ شکری قابل تحمل نمی کند.تا به او فکر میکنم ضربان قلبم تندتر می شود،دلم را آشوب میگیرد و نفس هایم سخت تنگ می شوند... انگار بنّایی تکه ای گچ را بر بنای گلویم می چکاند و چه زود سفت می شود این گچِ لاکردار ...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

صدای دلنواز آواز پرندگان، دانه‌های گندمِ لبه‌ی پنجره و رقصِ باد میانِ موهای طلاییِ دخترک، همچون نوری شفاف بر تنِ مردی فرود می‌آمد که سردیِ نگاهش، رنگ از رخسار می‌پراند. چشمانِ دریاییِ دخترک، چنان موجِ خروشانی از عشق را طنین‌انداز می‌کرد که گویی غرق شدن در آن، تنها آرزوی جهان بود. او با زانوهای بغل‌گرفته و دستانی که گنجشکک‌ها را در آغوش داشتند، نامِ خدا را زیر لب زمزمه می‌کرد. اما این تمامِ آن نبود؛ تنها در میانِ آن همه عشق، تنهاییِ ممتدِ من همچون سایه‌ای بر زمین می‌افتد. ناگهان به خود آمدم؛ چه شد که میانِ درس و مشق و کتاب‌هایم، در اعماقِ قهوه‌ی تلخم، موهای طلاییِ معشوقِ دلبرم را بوسیدم؟ #ناشناس

یا حق ... خدا عشق تنهایی پنجره قهوه تلخ فکر می‌کردم تنهایی، یعنی دیواری میانِ من و جهان اما وقتی پشتِ پنجره نشستم و چشم دوختم به عبورِ بی‌قرارِ آدم‌ها، فهمیدم که این خلوت، فقط فرصتی است برای تماشایِ یادِ تو... قهوه تلخ‌ام را که می‌نوشم، طعمِ گسِ دوری، با طعمِ شیرینِ خیالت ترکیب می‌شود. عشق همین است؛ اینکه حتی در غیابِ تو، خدا را در تمامِ نشانه‌هایِ این شهر جستجو کنم و با هر جرعه، به یادِ تو لبخند بزنم... عزیز دست نیافتی من...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

تنهایی است، دیگر. چند وقت پیش، مبل خاکستری را با هزار زور و زحمت کنار پنجره کشاندم. از آن شب به بعد، هر شبِ تنهایی، من و خدا بودیم و مبل خاکستری و یک فنجان قهوه‌ی تلخ. نمی‌دانم دیگران چگونه با قهوه بیدار می‌مانند؛ اما برای من، قهوه قرص خواب‌آور قهاری بود که بعد از نوشیدنش، به خواب‌های عمیقی دعوت می‌شدم. شاید اغراق می‌کنم، شاید هم تلقین است. نمی‌دانم. در هر صورت، مزه‌اش عوض نمی‌شود؛ همیشه تلخ است، همیشه زهرمار. زندگی را می‌گویم. می‌گویند عشق مثل دانه‌های شکر می‌درخشد و مثل برف سفید است؛ شیرین میکند، روشنی می‌بخشد. اما وقتی همه‌چیز در سیاهی غرق شده باشد، سفید چه می‌تواند بکند؟ سفیدی که به سیاهی مطلق اضافه شود، نهایتش خاکستری است. مثل مبل خاکستری کنار پنجره... #بامبی_نوشت‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

چشم‌هایم را بستم. خدا آن بالا نشسته بود، پشت پرده‌های ابری که گاهی کنار می‌رفت و نوری می‌انداخت دقیقاً روی فنجان قهوه‌ام. نه برای گرم کردنش، فقط برای اینکه ببیند من هنوز دارم همان جرعه‌های تلخ را می‌نوشم، همان طور که تو رفتی و من ماندم با طعمی که هرگز شیرین نشد. پنجره را باز کردم. باد آمد، اما تو نیامدی. آن ور شیشه، خیابان خلوت بود و من، با لیستی از حرف‌های نگفته، با عشقی که درست در همان نقطه‌ای ایستاد که تنهایی شروع شد. هرچه به خدا گفتم کمکم کند، فقط قهوه‌ام را تلخ‌تر کرد، انگار که خودش هم می‌دانست بعضی عشق‌ها را نمی‌شود نجات داد، فقط می‌شود تا ته‌اش نوشید و ته فنجان را نگاه کرد، ته همان پنجره‌ای که نه تو از آن رد شدی، نه من توانستم ببندمش. حالا مانده‌ام من و این سه چیز: خدایی که گوش می‌دهد اما دخالت نمی‌کند، پنجره‌ای که باز است برای بادهای خالی، و قهوه‌ای که هر روز صبح یادم می‌آورد بعضی عشق‌ها باید همان طور که ریخته‌ای بنوشی؛ تلخ، سرد، و تا آخرین قطره تنها.‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

هربار که خبر تازه ای می‌شنید بیشتر دمق میشد و در خود فرو میرفت رنگ پریدگی اش هم به همین خاطر بود دل بسنده کرده بود به اتاق و نور کم سوی چراغ و نوشتن و نوشتن .... میگفتم دیدن هرصبح اتفاق کمی نیست امید داشته باش پنجره را باز میکرد صدای گنجشک ها تمام فضای خانه را پر میکردند تا می‌آمدم بگویم گنجشک ها را ببین چه قدر امیدوارند ...کتاب من گنجشک نیستم را به سمتم سر میداد در زندان خودش فرو رفته بود و بیرون آمدنی در کار نبود مرا هم راه نمیداد ...بعد از او کسی را راه نداده بود و ای کاش نمیدانسم کسی به وادی او راه یافته است ..اینطوری خودم هم راحت تر بودم تنهایی را دوست داشت تنهایی را برگزیده بود از آشپزخانه صدایش کردم ی تحبیب گذاشتم اخر اسمش همه عشق و محبتم را انداختم در گلو و گفتم قهوه ات را شیرین کنم ؟ بریده بریده گفت قهوه تلخ و این یعنی در خودمم یعنی نیا یعنی بامزگی ات را کنار بگذار یعنی بگذار خدا با من تنها باشد ... #ناشناس

امیر نوشت :): اگر دست به قلم هستید اینبار شما بنویسید... چند کلمه رندوم خدا عشق تنهایی پنجره قهوه تلخ http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621

اگر دست به قلم هستید اینبار شما بنویسید... چند کلمه رندوم خدا عشق تنهایی پنجره قهوه تلخ http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621

photo content
+2

photo content

photo content

من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم #سعدی

قطعه «وداع» با رهبر شهید انقلاب

چند کلمه داغ نیمه‌شب و تمام! بعد از اسلام‌آباد خیلی عصبی ترم خودخوری خودخوری خودخوری ولی یک جایی بالاخره این عصبی بودن یقه‌ام را گرفت حالا نمی‌دانم چقدر گذشته ولی دیگر ملاحظه هیچ‌کس و هیچ‌چیز را ندارم انگار دیگر مرگ و زندگی و ناراحتی و خوشحالی کسی سر سوزنی برایم ارزشی ندارد کِی اینگونه شدم؟ شبیه آتشفشانی شده‌ام که هر لحظه انتظار فورانش می‌رود... میدانید هر لحظه ممکن است کف خیابان تا فرط مرگ به صورت خودم بزنم چند ثانیه بعد هم مثل طفل صغیری که گویی مادرش را گم کرده بزنم زیر گریه خیلی آدم دَم دمی مزاج عصبی روی مُخی شده‌ام... احتمالا برای مادرم هم دیگر قابل تحمل نیستم، احتمالاً که نه حتماً قابل تحمل نیستم نباید اینگونه میشد... قرار بود نقش جنتلمن‌های اتو کشیده را بازی کنم همان‌ها که مردم خودشان را به آب و آتش میزنند تا شبیهشان شوند، مادرم این خواب را برایم دیده بود ولی خب اینگونه نشد شبیه لات‌های خیابانی شده‌ام که مردم با نگاه رقت‌بار سرتا پایشان را می‌نگرند بعد هم تُف لَعنی نثارشان می‌کنند آخر هم ناسزایی زیر زبان می‌گویند... نباید اینگونه میشد نباید داغ با آدم چه میکند...

Repost from N/a
قبول دارید بعضی غم‌ها از قد و قواره ما خیلی بزرگتره؟