امیر نوشت :)
رفتن به کانال در Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
نمایش بیشترإيران141 568دسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
269
من و تمامیِ این لحظههای رنگپریده
من و تمامیِ این خاطراتِ رنجکشیده
من و تلاقی هر روز دردها… بروفنها
من و دویدنِ بیهوده در جهان کوئنها
من و تمامیِ تنهاییام ، تمامیِ دردم
من و تمامیِ این روزها که گریه نکردم
من و دراز کشیدن کنار نعشِ کبودم
من و نبودنِ انسان بهتری که نبودم
#حامد_ابراهیمپور
269
لنگان!
یکی از بیمارها با اصرار پشت اصرار میخواست خودش را مرخص کند.
اگر مادر پرخطر دچار عارضه شود، از خدماتی بخش تا رئیس دانشگاه را به سیخ میکشند...
برای بیمار توضیح دادم که با توجه به پلاکت پایین و سابقه DIC که داشته، احتمال شوک و مرگ حتی داخل ICU بالاست، چه برسد به خارج بیمارستان.
به هر ترتیبی بود، فرم رضایت را امضا کرد.
صدای باز و بسته شدن در بخش را شنیدم.
داشتم دیگر کسریهای پرونده را برای ترخیص تکمیل میکردم؛ پشت سر پرستار که وارد بخش شد.
به خودم که آمدم، دیدم یک پیرمرد ریزنقش که لنگ میزند، وسط بخش است.
یک گونی برنجی پر از خرت و پرت دستش بود.
پیراهن خطخطی قهوهایرنگش را توی شلوار زده بود و از فرط لاغری تا سوراخ آخر کمربند را بسته بود...
بهطور معمول ICU ملاقاتی ندارد...
نمیدانم به چه شد که سرپرستار اجازه داد بیمارش را ملاقات کند.
کجا، پدرجان؟
تخت آخر.
وقتی سرپرستار اجازه داد پشت سر هم دعا و تشکر میکرد...
بیمارش پیرزنی بود با سرطان سینه که به استخوان متاستاز داده بود و سه سال بود که تحت درمان با شیمیدرمانی قرار گرفته بود.
پیرزن نیمههوشیار بود و صرفاً به صدا واکنش کمی نشان میداد.
بعد از سه سال شیمیدرمانی، از پیرزن دیگر تقریباً چیزی باقی نمانده بود.
استخوانش اینقدر پوک شده بود که با کوچکترین فشار، استخوان رانش شکسته بود؛ دلیل بستری شدنش هم همین شکستن استخوان ران بود.
از صبح بخش را روی سرش گذاشته بود.
پیرمرد که بالای تخت رسید، صدای ناله پیرزن هم قطع شد...
دوباره مشغول تکمیل پرونده شدم.
تکمیل پرونده که تمام شد، کنجکاو شدم پیرمرد کجاست.
رفتم سراغ تخت یک.
داخل اتاق نشدم...
پیرمرد، دست چروکیده پیرزن که سوزن سرم داخلش بود را گرفته بود و آرام به آن بوسه میزد.
و آرام زیر لب:
قربونت برم، بمیرم برات، نمیرم بیتو...
الهی دور سرت بگردم، غم نبینی، عزیز جونم...
دردت به جونُم، دردت به تنُم...
و همچنان آرام دست و صورتش را میبوسید...
آمدم توی بخش. برای پرسنلی که توی بخش مانده بودند تعریف کردم چه دیدم؛ حالا دانهدانه پا میشدند، میرفتند سرک میکشیدند.
لطفاً یا عاشق نشوید، یا اینگونه عاشق شوید.
269
دوام فاصله تغییر داده دید دلم را
و رفته رفته به برگشتنت امید دلم را
برای اینکه کسی جای خالی از تو نبیند
ورق نمیزنم از عمد سررسید دلم را
قسم به حول حلیمم به چشمهای رجیمم
ندید عقل سلیمم صلاحدید دلم را
به لطف لشگر موی سیاه آمد اگر دید
بدون جنگ و جدل پرچم سفید دلم را
به مردهای مضارع نگو که صرف تو کردم
بدون قید زمان ماضی بعید دلم را
به بند بند تو سوگند، خوردهام به تو پیوند
مگر به تیغ ببرند هر ورید دلم را
#ابوالفضل_سیدالنگی
269
مشکل بیمار چیه؟
کیس abortion
سرش کنده شده
دست و تنه جنین داخل مونده...🤦♂
خونسردی شون رو مُخه
269
آی سی یو کلا توی یک لیگ دیگه است
مریض داره جیغ یک نفس میزنه
پرستار برگشته میگه الحمدالله مریضی که جیغ میزنه ینی حالش خوبه🤦♂
269
Repost from دَوات✒️
منتظر که هستی؟
بخواب دل دیوانه
نه پیامی میآید
نه خبری،
نه ندایی،
بخواب
شاید خوابش را دیدی..
@Davat_sums📜✒️
269
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سرِ دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟
چقدر از دلخوشیهای کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از داغهای بر جگر بسیارمان مانده؟
صدای خواندن از عشق است در گوش کَر جنگل
اگر که قطره خونی گوشۀ منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده!
#حامد_عسکری
269
بر شانهی شکستهی من، بارِ عالم است
این درد را برای تو چون میکشم، کم است
وصل تو گر نگشت میسّر، فراق هست
شادی نصیب اگر نشود، سهم من غم است
#محمد_عزیزی
269
این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام، در من هوای هیچ کس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچ کس اینجا برای هیچ کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچ کس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست
#نجمه_زارع
269
کاش بعضی چیزا رو هیچ وقت یادآوری نمیشد💔
کاش میشد برگشت عقب...
کاش میشد یه چیزی رو تغییر داد
کاش
کاش
کاش
269
خستهام!
از اول این هفته ادامه بخش زنان را در بیمارستان نمازی میگذرانیم.
این روزها خستگیام از حالت مفرط به یک حالت خستگی خلسهطور تبدیل شده؛ جوری که دیگر برایم اهمیت ندارد اطرافم چه میگذرد.
خستگی بدجوری در تنم رخنه کرده و مثل موریانه ذوق و شوقم را میخورد...
احتمالاً اثر روزهای پایان امتحان است یا شاید هم اثرات ناکامیهای پشت سر هم.
ولی آنچه مطمئنم،
میخواهم، فقط میخواهم این روزها بگذرد.
روز اول بخش کمی خودم را زودتر رساندم تا برای کموزیاد احتمالی آماده باشم.
بخش کلاً ۷ بیمار داشت و اکثراً هم بین ICU بخش مادران پرخطر در تکاپو بودند.
بچههایی که هیستوری نوشتنشان را زودتر از آغاز کرده بودند، از حال بسیار بد بیمارها و سختی پاسخگوییشان دلزده بودند.
بیمار تخت ۲، خانم میانسالی بود که از بوشهر به شیراز آمده بود.
گیجگیج بود.
هفته ۳۵ بارداری، مرتباً تکرار میکرد که سرش درد میکند، تاری دید دارد...
تاریخچه کامل بیمار را نوشتم.
مادر ۳ فرزند قد و نیمقد بود؛ برای مادر دور بودن از فرزندان سخت است.
چهرهاش رنجکشیده و آفتابخورده بود.
دستانش... نمیدانم چرا همیشه به دستان آدمها دقت میکنم.
سر انگشتانش تیره و ترک خورده بود...
با آنکه هوش و حواس درستوحسابی نداشت، گره روسری گلگلیاش را محکم بسته بود.
پروندهاش را ورق زدم.
تومور مغزی تشخیص داده شد، سریعاً ختم بارداری صورت گرفته و برای جراحی ارجاع داده شود.
یاد شعر #علی_صفری افتادم...
خستهام...
خستهام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خستهام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش، دل بُرده
خستهام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مُهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژهی مردم شده است
خسته مثل پدری گوشهی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خستهام بیشتر از پیرزنی تنها که
عید باشد نوهاش سمت اتاقش نرود
خستهام کاش کسی حال مرا میفهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شدهام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزهای راهی مشهد شده است...
269
دانی که چیست مصلحت ما؟ گریستن
پنهان ملول بودن و تنها گریستن
بیدرد را به صحبتِ ارباب دل چه کار؟
خندیدن آشنا نبُوَد با گریستن
درمان من ز دست مسیحا مجو که هست
دردم جفای یار و مداوا گریستن
#عرفی_شیرازی
269
کمکم از فردی اجتماعی و برونگرا تبدیل به فردی جامعهگریز شدم که به جز زمان محدود تحمل هیچ جمعی حتی خانواده را هم ندارم.
