سایهای رَوشن
رفتن به کانال در Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+2930 روز
آرشیو پست ها
این آهنگ را تقریبا دوسالی میشود در گوشیام دارم و بیشتر از هر زمانی در شبهای طولانی خزان، شنیدنش خوشایند است.
از روزی که خود را میشناسم، یک چیزی با من است که تا حالا در وجودم حل نشده مانده. یک کاری سنگینی را قبول میکنم در حالیکه خوب میدانم نمیتوانم از عهدهاش برآیم. بعد چند روزی که گذشت، فهمیدم نمیشود و نه راه بازگشتی وجود دارد. میخواهم بیخیال همه عالم شوم و زار زار گریه کنم.
وقتی به شب فکر میکنی، شب تو را در خود حل میکند، مانند شکر در چای. تنها فرقش این است که شکر چای را شیرین میکند و شب انسان را رنجور.
حال غیرقابل توصیف دارم،
کلمات در سرم میجنگند،
در گلویم میشکنند،
و بر لبهایم میخشکند.
از جنگ بر سر سیاست چه گیرمان میآید؟ هیچ! تنها وقت را آزاد میسازیم برای اینکه آنهایی که میخواهند ما باهم بجنگیم، یکجا بنشینند و بالای ما بخندند. واقعاً چه حیف.
سیو مسج من طوری است که وقتی برای کاری آنجا میروم آنقدر به هزار چیز جدید دیگر برمیخورم که سر آخر از یاد میبرم چرا اصلاً آنجا رفته بودم.
Repost from N/a
میگوید: آدم باید به چیزی، کسی، جایی تعلق خاطر داشته باشد. آدمِ بیتعلّق، بهمثابهی آدمِ بیآغوش است. و آدمی که آغوش ندارد، چیست جز یک «هیچِ» دستوپا درآورده؟
