عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
کانال بسته
ژن، ژیان، ئازادی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
309
مشترکین
-124 ساعت
-77 روز
+4130 روز
آرشیو پست ها
شهرام شیدایی تو منو میفهمی. من تو رو میفهمم. کلماتت برای لحظاتی تسکینیِ قلبم میشه و بعد یادم میاد که «بعضیوقتها تنها چیزی که نیاز داریم تا بتوانیم تنهایی راه خودمان را برویم، مردگانیاند که دیوارهایی را که محصورمان کردهاند، میلرزانند.»
دو صبح به کوردی مینوشتی دوستت دارم چون در اون لحظه از ته دل حسش کردی و باید میگفتی. باید عشق وجودت رو ابراز میکردی. و من صبح با دیدنش بزرگترین لبخند روزم رو میزدم.
از همهی روزهای پیش روم که قراره بدون تو سپری شن، دلم سخت میگیره.
این روزها بیشترین حس نزدیکی به آهنگ رو با این دارم. دوستت دارم مرجان نازنین.
هیچ جایی بهم این باور رو نمیده که تو دیگه نباشی. بغض میکنم، چشمام اشکی میشه، میدونما ولی باز هم نمیفهممش. وای خیلی دلم تنگ شده خدایا. توی وجودم میچرخی و میچرخی و میچرخی.
هنوز هم هیچ درکی از کارهایی که انجام میدم تا یاد تو رو زنده نگه دارم، ندارم.
Repost from آلیبرو
چندی پیش توییت و پستی برای راهاندازی بورسیه به یاد رها و برای ادامهٔ مسیری که ازش گرفته شد، منتشر کردیم.
به یاری برخی عزیزان ارتباطی شکل گرفت و بورسیهای در یکی از دانشگاههای کانادا به اسم و یاد رها راهاندازی شد.
پذیرای یاری سبزتون در پخش لینک دونیشن هستیم.💚
اینستاگرام
توییتر
سایت
رفته رفته خواستههات از زندگی انقدر کوچیک میشه که فقط میخوای تا فردا بذارن زنده بمونی که بتونی در مراسم دانشکده برای کشتهشدن دوستت حضور داشته باشی.
Repost from خطی به مرز هیچ
«سری که گرم عشق توست بهسوی دار میدود» عزیزکم. فردا ساعت ۱۲ جلوی کتابخانه مرکزی.
Repost from دو دیوار و چندین گنجشک
فریادهای مادرت و «رها تا حالا حتی زیر پاش یه مورچه هم له نکرده!» گفتنش.
آقای اسنپی بیخبر از حالمون: خوش به حال اونی که براش گل میگیرید که اینجور دل شورهی گلفروشی پیدا کردن دارید براش.
نیاز به گریه دارم. قلبم اشکیه. توی سرم عزاست. چشمام همراهیم نمیکنن و دردم رو هزار برابر میکنه.
«با شهرام شیدایی یادت میافتم اتفاقا.»
عکسی از مجسمه بزرگ اسبی قرمز رنگ: «یادت افتادم و ازش عکس گرفتم برات.»
«یادم میافتی با این بند دیگه»
«امشب یه دکمه از لباسم کنده شد. یادم افتادی.»
«داشتم ویدیو یوتیوب میدیدم و به شوالیه اشاره کرد و یادم افتادی.»
«...یادت افتادم، ...یادم میوفتی، ...یادم افتادی، ...یادت افتادم.»
روز اول قطعی اینترنت به یک چهارم کتابی که بهم هدیه داده بودی رسیده بودم. نویسنده از سردردهای شخصیت ویرجینیای داستان میگفت و من یادت افتادم و اون متن رو از اول تا آخرشو علامت زدم. میخواستم وقتی اینترنتها وصل شد برات عکسشو بفرستم و بگم لعنت به سردرد!
بهت طبق روال پیام بدم و بگم امیدوارم صبح که چشماتو باز میکنی و این پیامو میبینی اصلا یادت نیاد دیشب سردرد داشتی.
چقدر از سردردها میترسیدم. اذیتت میکردن و من هر بار که اون درد رو توی چهرهات میدیدم مردمک چشمام میلرزید و اکثر مواقع در جواب میگفتی: «نه نه خوبم! ممنونم که انقدر اهمیت میدی آخه! خیلی باارزشه.» و به تعداد کدئینهایی که میخوردی میخندیدیم. تو در یاد من انقدر زندهای که تا بخوام باور کنم نیستی با قدرت بیشتری جون میگیری که بگی نه من رو ببین! من در یاد تو و هر کس که من رو نفس میکشه زندهام. به تو فکر میکنم و به هزارتا زندگی دیگهای که بریده شد. به تو فکر میکنم و به همهی آدمهای زخمی از جمهوری اسلامی. «خامنهای ضحاک بمیررر. بمیرر. بمیر.»
