آنه با موهای قرمز 🍒
رفتن به کانال در Telegram
320
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
این رویا رو برای معلم مورد علاقه آنه خانم استیسی نوشتم
نامه بعدی دیانا باشه یا گیلبرت؟
و آه خانم استیسی!
بنظرتان شاید عجیب باشد که آدم بتواند دلش برای جایی تنگ شود که هنوز ندیده است؟
اما من دلم برای ادینبورگ تنگ میشود.
برای پاییزهایش، برای مهش، برای بارانهایش، برای بوی قهوه در کافههای کوچک، برای کتابخانههای قدیمی و کوچههایی که هنوز ردپای قرنها را در خودشان نگه داشتهاند.
تا نامه بعدی خدانگهدارتان.
دوستدار شما؛ آنه شرلی کاتبرت📬
و بعد حتما باید یک کافهی کوچک پیدا کنم.
جایی با پنجرههای بخارگرفته و میزهای چوبی، جایی که بوی قهوه در هوا پیچیده باشد.
فنجانم را کنار پنجره میگذارم، چانهام را روی دستم میگذارم و به آدمهایی نگاه میکنم که با عجله از زیر چترهایشان عبور میکنند. آن وقت برای هرکدامشان یک داستان میسازم؛ چون مگر میشود آدم در ادینبورگ زندگی کند و برای غریبهها داستان نسازد؟
میدانید چیزی که بیشتر از همه دوستش دارم چیست؟
اینکه ادینبورگ انگار از میان یک کتاب بیرون آمده است.
از آن کتابهایی که وقتی تمامشان میکنی، دلت نمیآید ببندیشان؛ چون هنوز آرزو داری شخصیتهایشان جایی، در گوشهای از همان دنیا، به زندگی خودشان ادامه دهند.
کوچههای باریک و قدیمی، ساختمانهای گوتیک، قلعهای که بر فراز شهر ایستاده، مهی که گاهی همهچیز را محو میکند...
همهچیز آنقدر خیالانگیز است که آدم نصفهنیمه انتظار دارد پشت یکی از درهای چوبی قدیمی، راهی مخفی به هاگوارتز پیدا کند!
شاید برای همین است که من این شهر را اینقدر دوست دارم؛ چون ادینبورگ شبیه جاییست که برای آدمهای خیالپرداز ساخته شده. جایی برای دخترهایی که هنوز باور دارند ممکن است یک روز، درست در معمولیترین عصر دنیا، اتفاقی کاملا جادویی برایشان بیفتد.
میخواهم یک خانهی کوچک با پنجرههایی رو به خیابانهای قدیمی داشته باشم. صبحها صدای باران را بشنوم، کتابهایم را روی میز رها کنم، گاهی برای خودم گل بخرم و عصرها بیهدف در شهر قدم بزنم. میخواهم ادینبورگ برایم از یک مقصد، به خانه تبدیل شود.
میدانید، اگر روزی از من بپرسید کدام گوشهی دنیا را برای زندگی کردن انتخاب میکنم، احتمالا قبل از اینکه حتی اجازه بدهید جوابتان را حدس بزنم، با هیجان برایتان از ادینبورگ خواهم گفت!
آه، ادینبورگ...
فقط اسمش را که میشنوم، انگار چیزی در قلبم بیدار میشود. شهری با آن آسمانهای خاکستری و مهآلود، خیابانهای سنگفرششده و ساختمانهای قدیمی که گویی هرکدامشان داستانی برای تعریف کردن دارند.
من همیشه فکر میکنم شهرهایی هستند که فقط در آنها زندگی میکنی و شهرهایی که در آنها خیالپردازی میکنی؛ و ادینبورگ،
بیتردید از دستهی دوم است.
تصورش را بکنید خانم استیسی!
یک صبح پاییزی از خواب بیدار شوم و پشت پنجرهام همهچیز در مه فرو رفته باشد. باران ریزی ببارد، هوا بوی خاک نمخورده بدهد و برگهای نارنجی و سرخ روی سنگفرشهای خیابان پخش شده باشند.
بعد با یک پالتوی گرم و شالی که احتمالا بیش از اندازه بلند است، از خانه بیرون بروم و در کوچههای قدیمی قدم بزنم؛ از کنار عمارتهای سنگی و پنجرههای بلندشان بگذرم و با خودم خیال کنم پشت هرکدامشان حتما یک زندگی عجیب و باشکوه جریان دارد.
و بعد، خودم را در یک کتابخانهی قدیمی پیدا کنم.
آه، میدانید من با کتابخانههای قدیمی چه میکنم؟
احتمالا ساعتها فراموش میکنم که اصلا برای چه کاری واردشان شدهام!
میان قفسههای بلند قدم میزنم، کتابی را باز میکنم، چند صفحه میخوانم و ناگهان به این نتیجه میرسم که شاید زندگی واقعی اصلا همان چیزی نیست که ما تصور می کنیم؛ شاید زندگی واقعی همین لحظههایی باشد که آدم میان بوی کاغذ قدیمی، صدای باران و نور کمرنگ یک عصر پاییزی گم میشود.
Repost from بازنده این اپیزود.
میدونستی؟ تو تمام خاطرات خوب منی، همه، همه، همهشونی؛ عطر چایی، ستارهٔ قطبی، سرزمین نورلند، نخ طلایی یویو، هر رنگی که بشه دید، حتی اونایی که تو نمیبینی و من میبینمشون. همهشونی. همهٔ همهٔ همهٔ سوتهای قطار سریعالسیر قطب جنوب.رزِ شاهزاده کوچولو، فصل آخر کتابِ محبوب، چراغِ روشنِ یک خانه وسط برف، گنج پنهانِ نقشههای کودکی، و آرزویی که موقع فوت کردن شمعها هیچوقت بلند گفته نمیشه.
بیخیال... تو از همهٔ اینها با معنیتری جو.
