مَطرود
رفتن به کانال در Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
-424 ساعت
-107 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
Repost from لاجوردی.
قدر گرمای اهواز، سوختهام
قدر باران های انزلی باریدهام
بند خندههایم را با چاقوی زنجان بریدهاند و مسقطی یزد،
برایم تلخیِ بادامِ فارس شده
به اندازه اصفهان کملطفی دیدم و به مظلومیت سیستان بودهام
زیبایی های شیرازم مساو شد با ارگ های بم
کوه های بختیار بودم و با ستبر های تبریز زیستهام،
بهسان لرستان آبشاری بودهام که بر موی کردستان روان بود
به کمنامی سمنان و گمشده در سبزههای خوزستان
به دنبال گوشهی نوری در همدان بودهام
در کندوان سرودهام چشمه زندگانیِ یاسوج را
روییده بود در کویر خراسان آواز یکجانشینی درختانِ اردبیل
به پل های البرز تالابِ زاهدان دیدهام
در دریاچه نمک آهنگ جاجرود شنیدهام
بر کلات مشهد، رنگین کمان هرمز را بوییدهام
در ابهت خلیجفارس دیدهام شکوه خزر را
و از ارومیه درمان دیدهام و لاخمزار بیرجند را حس کردهام.
من در ایران، زندگی دیدهام..
جایجای و قطرهبهقطرهی این آب و خاک
چون خدایی بیبدیل، فرزندانش را در آغوش گرفته و از جانودل، تاریخ و اصالت را بر آنان میبارد.
معماری و گچبریها، آینهکاری و ترنجها،
با یک زبان به گوش ما میرسد..
رودهایی که در رگهایمان جاریست و جنگلها و دشتهایی که ریشههایشان در قلب ماست؛
تا زمانی که خورشید طلوع میکند و ماه میتابد، ایران
ایران باقی میماند.
جانِ ما ایران و ایران جانِ ماست.
ترنج؛
Repost from ♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
خلوت نارنجها در ضیافت برگریزان شیرازپاییز که میرسید، شیراز دیگر تنها یک شهر نبود؛ مرثیهای بود از عطر و رنگ، بافتهشده در تار و پود رویا و اندوهی شیرین. شهری که گویی قرنهاست رازی سرپوشیده از عشقی کهن و از دسترفته را میان سنگفرشهای کهنهاش در سینه پنهان کرده است. آن روزها، وقتی آفتاب کمرمقِ آبان، از لای شاخسار کهنسال سروهای ناز گذر میکرد، کوچهباغهای قصرالدشت و عفیفآباد رنگی از جنس دلتنگی به خود میگرفتند. بوی خاک بارانخورده، با واپسین نفسهای بهارنارنجهای جامانده از اردیبهشت میآمیخت؛ عطری گیجکننده و سنگین، مثل خاطرهی دورِ دستی گرم در شبی سرد و فراموششده. برگهای زرد و اخرایی چنارها، آرام و بیصدا، چون قطعههای پراکندهی نامهای عاشقانه، بر زمین میریختند و زیر پای عابران خسته ناله سر میدادند. در آرامگاه حافظ، سکوتِ غروب با خنکای نسیم پاییزی همآغوش میشد. حوضها، تصویر آسمان خاکستری و انوار پریدهرنگ چراغها را در خود غرق میکردند؛ گویی زمان از حرکت بازمیایستاد تا سایهی سایهسارِ واژهها در هوای نمناک شبانه زنده شود. آبِ زلالِ رکنآباد، قصهی روزگاران رفته را نجوا میکرد و باد در گوش باغ ارم میپیچید؛ داستانی از زیباییهای زودگذر، از رفتنها و هرگز بازنگشتنها. شیراز در پاییز، تجسم غریبِ زیبایی در آستانهی زوال بود؛ جایی که هر خزان، نه پایان زندگی، بلکه بازخوانیِ شاعرانهی تمام خاطرات، دلدادگیها و بغضهای فروخوردهی خاک کهن فارس بود…
_غـزل
Repost from N/a
احساس میکنم هرچی بنویسم از حال و احوالم باز هم حرف برای گفتن دارم، کاش میشد ساعت ها حرف بزنم. نه چون امشب شب خاصیه، هرشب آرزو میکنم کسی، چیزی، میفهمید که من پشت نوشته هایی که داد قدرت میزنن، فقط یه ترسوی حقیرم که التماس میکنه کلماتش در آغوش گرفته بشه و ذهنش برای یکبار هم که شده خاموش بشه؛
Repost from ડꪊꪀ☀️
این ادم ها نمیتوانند درک کنند
نمیتوانند بفهمند چه میگویم
ذهنشان بسته است
در ذهن خود و چهارچوب هایشان گیر افتاده اند
حال آنکه عشق چهارچوب هایتان را ازبین میبرد
و از نو میسازد
حال انکه عشق بی خبر و بی منطق و بدون هیچ چیز ناگهان سر میرسد و تمام ذهن شما را عوض میکند
نه تنها ذهن بلکه تمام شمارا عوض میکند
و شما جز با همراهی کردنش چاره ای نداری
اگر برای عشق عوض نشوی میبازی
بازی عشق
بازی تغیر است
تغیر کنی برای او
برای او خودت را از نو میسازی
و گاهی برای او خودت را فراموش میکنی
گم میشوی و درون یار پیدایت میکنند
Repost from N/a
دلدادهای، دلدادهایست
این دلداده چه کرده است دل با این دل؟
دل به رفت در این دلها،
به این دنیای بیدل و بیدلداده.
دلداده، دل بدهد در این بیدلان؛
دلی گر ندهد، دلداده به کجاست؟
دل ز یاری، ز دلی است،
دلی دهد، آن را دلداده نامند
Mohadeseh
1404/7/8
Smeraldo
Repost from N/a
راستش و بخوای عزیزِجانم:
من چیزی نیستم جز همون زخمهایی که دیگران به خاطر راحتیِ خودشون، اسمش رو گذاشتن «بد».
من اون نوریم که برای اینکه خاموش نشه، چارهای نداشت جز اینکه خودش رو به تاریکی بزنه؛ چون تو روشنایی،جایی برای دیده شدن نداشت!
رگهای من پر از روزهاییست که کسی نفهمید؛
من شدم همون لوتوسِ تلخ که اسباببازیِ رها شدهی قفسهها بود؛ اونقدر برای خوب دیده شدن دوید تا نفسش برید، ولی بازم تنها موند و تهش، برای اینکه دیگه دردی حس نکنه، خودش رو به سردیِ بیرحمی زد؛
همون هاتفِ رها شده که عشقش رو به باد دادند و اونقدر پشتِ درِ آغوشها ایستاد تا پاهاش ورم کرد، ولی کسی در رو باز نکرد؛ تا اینکه خودش شد اون هوای سردی که هیچکس دوستش نداره؛
یا همون سامیِ رها و شکسته که توی قفسِ طلایی بزرگ شد، ولی وقتی خواست پرواز کنه، بالهاش رو شکستند؛ حالا نه میتونه برگرده، نه میتونه بمونه؛ فقط تو همون قفس مونده با دلِ خُرد؛
و همون کاوهی قربانیِ تقدیر که هیچکس ازش نپرسید «چی میخوای؟»؛ فقط گفتند «این راهِ توست» و اون رفت؛ تا تهش، تا جایی که دیگه راهی نبود جز اینکه خودش رو به سرنوشت بسپاره.
من اون سیلویِ لجوج هستم که برای حفظِ یه ذره مهرِ موندگار، حاضره همهی پلهای پشتِ سرش رو خراب کنه؛
یا همون لوکیِ غمزده که برای جلبِ یه نگاهِ ساده، رقصِ مضحکِ ریا رو بلد شده.
من و یه شخصیت نبین؛من یه عکسالعملم
عکسالعملی از تهِ دود، که اونقدر سوخته که دیگه حتی رنگِ آتیش رو هم نمیده؛ فقط یه مشت خاکسترِ سیاهه که باد هر جا ببرتش، میره.
عزیزِجانم من اون آدمِ بدِ قصه نیستم.
من اون آدمِ خستهایام که اونقدر توی نور دست و پا زد تا اینکه دیگه نتونست راهِ خودش رو ببینه...
و اگه روزی ویران کردم، بدون که اولش... خودم از شدّتِ نور، کور شده بودم:)!
#میراث_فراموشی
Repost from N/a
وایی دقیقاااا
کیا موافقن؟؟
تازه من ادویه های مامانم رو با هم قاتی میکردم
ماشین بازی و خمیر بازی هم میکردم
کاردستی هم درست میکردم
با رخت خواب ها سرسره هم درست میکردم😅
Repost from 𓂃 نــجــــوایِ قــو 𓂃
+1
وقتی آگاهانه مسیری رو انتخاب میکنی که آخرشو میدونی ،انگار آگاهانه راهیو انتخاب میکنی که میدونی زودتر از موعود میمیری، آگاهانه مرگی رو میپذیری که فقط نبضت میزنه و زندگی برات تبدیل میشه به تیک تاک های ساعتی که همشون رو مخه
Repost from N/a
یه اتفاق ساده بود.
تو اومدی، من دیدمت، حرف زدیم، و بعدش زندگی ظاهراً ادامه پیدا کرد.
فقط کسی به قلب من خبر نداده بود.
اون هنوز همانجا گیر کرده، روی همان چند دقیقه، و ظاهراً قصد نداره به برنامهی روزانه برگرده.
تو چیکار کردی؟
رفتی و من موندم با یک عالمه چیز کوچیک که هیچکدوم قرار نبود اینقدر مهم بشن؛ با عکسهات، با صدای اسمت توی ذهنم، با اون ذوق مسخرهای که هنوز وقتی یه چیزی ازت میبینم، بیاجازه میاد سراغم.
عجیب است، نه؟
آدم میره، ولی اسمش نمیره.
تصویرش نمیره. حتی بعضی عادتهای کوچیکش هم یه جایی بین روزمرگیهات جا خوش میکنن و بعد، بیخبر پیداشون میکنی.
من هنوز گاهی عکسهات رو میبینم؛ نه برای اینکه چیزی عوض بشه، فقط چون نمیدونم با این ذوقی که هنوز برای دیدنت دارم، دیگه باید چیکار کنم.
شاید مسخره باشه، ولی بعضی آدمها حتی وقتی دیگه نیستن، بازم یه جایی از روزت حضور دارن.
مثلاً تو.
گوشهی ذهنم، بین یه آهنگ، یه عکس، یه اسم، و چند دقیقهای که ظاهراً برای تو تموم شده، ولی برای من هنوز نه.
For someone
Repost from N/a
پوستِ ماه پُر از جایِ زخم است؛ درست مثلِ ما. تفاوتش این است که ماه یاد گرفته جایِ زخمهایش را به زیباترین شکلِ ممکن به نور تبدیل کند.
ماه شب ۵ مهر ۱۴۰۵
Repost from alone
یکی از سخت ترین کارا برام کنار اومدن با حقیقته این که بپذیری دیگه بعضی چیزا مثل قبل نیست و نمیشه خیلی سخته و درد داره.
Repost from 𝙱𝚕𝚘𝚘𝚍𝚢 𝚜𝚞𝚗
نوشته هایم بوی خون میدهند انگار بین هر کلمه استخوانی خُرد شده و جنازهای جامانده است.
Repost from دکترعلی،خارجازشیفت'
شبها که میشود، بیشتر به یادت میافتم.
نه اینکه روزها فراموشت کرده باشم؛ نه... فقط روزها آدم خودش را بیشتر گول میزند.
کار میکنم، حرف میزنم، میخندم، مثل همیشه محکم راه میروم و کسی نمیفهمد در تمام این شلوغی، یک جای خالی همیشه با من است.
گاهی دستم میرود سمت گوشی، اسمت را پیدا میکنم، چند ثانیه خیره میمانم و دوباره صفحه را خاموش میکنم.
نمیدانم غرور است یا ترس از اینکه صدایت را بشنوم و تمام آن چیزی که این مدت مردانه نگه داشتهام، یکباره فرو بریزد.
من یاد گرفتهام دلتنگی را پنهان کنم، اما هنوز یاد نگرفتهام چطور دلم برای تو تنگ نشود.
بعضی آدمها میروند، اما نبودنشان هیچوقت از زندگی آدم نمیرود.
تو یکی از همانهایی...
علی_ماسپیمهر
Repost from N/a
Ruby rose in blood blooms
In darkness, a ruby rose blooms. A spider dances around my heart I still wait like the moon behind a cloud, like a love that never learned my name And you, you in a mirror, cracked by everything we never said. You smile please, smile back at me in a poem only silence can read. Oh, how beautiful the dark is when roses bloom from blood. The spider dances on moonlit silver threads, and I sing, sing that song I only whisper for someone who never was, in a garden that never was. And still I wait in this garden where your smile used to live. And the roses... the roses remember what I keep trying to forget. The dark breathes against my neck like it wants to tell me something, as if it wants to hold me closer. I bleed into the snow, watch the earth colored red roses drink, and they grow more sinful every time I fall apart, When I fall for your eyes. Whenever I whisper your name, I never asked why, why you? I only asked for you, darling... Why? The spider draws a thread, and the line grows longer I follow it to wherever you are, or wherever you were. The night is a lover who never leaves. The spider is a friend who never speaks. and I am a rose. A ruby rose that blooms in the wrong garden, at the wrong time for the right person, for a heart that beats for another love a heart that never sees mine. Roses... Velvet... Darkness... Dreams That tie my whole life to a thread. -نور (or maybe Moonbow)
Repost from N/a
من به خاکستریِ آدمها اعتماد دارم؛
به آن رنگِ غریبی که از سوختنِ نور در مجاورتِ سایه پدید میآید؛ جایی که حقیقت، دیگر تن به آرایشِ سفید و سیاه نمیدهد. آدمی، حاشیهنشینِ مرزهای مطلق نیست؛ در او، خیر و شر چنان به رگهای یکدیگر دوختهاند که گاه نمیتوان فهمید کدامیک، دیگری را به دوش میکشد. ما در خود، موزهای از تناقضهای زندهایم؛ مهری که از جراحت تغذیه میکند، خشمی که از هراس قد کشیده، و سکوتی که پیش از آنکه زبان باز کند، حقیقت را لو میدهد.
خاکستری، حد فاصلِ سیاهی و سپیدی نیست؛ رنگِ حقیقتیست که آنقدر از هر دو گذشته، که دیگر نیازی به تبرئهی خویش ندارد.و آدم، درست همانجا به خویشتنِ واقعیاش نزدیک میشود که دیگر نمیکوشد پاک به نظر برسد؛ وقتی میفهمد تاریکی، لکهای بر روح نیست؛ سایهایست که نور، برای اثباتِ وجودِ خودش، با او قسمت کرده است.
𝄞 . واڪاو
Repost from R❀zavelle
لبخنـدم خاموش؛
از حسرتِ کلماتی که در امتدادِ لبانم جان میگرفتند و پیش از رسیدن به تو در حفرۀ خاموشِ گلویم دفن میشدند؛ از عشقی که هر بار خواستم انکارش کنم، بیشتر در رگهایِ این تنِ بیپناه ریشه دواند و مرا به جرمِ دوست داشتنت، به تبعیدِ خویش فرستاد..
قلبم لرزان؛
در هجومِ خاطراتی که هنوز بویِ تو را از پیراهنِ شب میگرفتند و هر بار نامت از حوالیِ ذهنم عبور میکرد، چیزی در من فرو میریخت که سالها به خیالِ فراموشی بنا نهاده بودم..
نگاهم گریزان؛
نه از تو، که از حقیقتی که اگر یکبار در چشمهایت میافتاد، تمامِ این سالهایِ انکار را به خاکستر بدل میکرد؛
حقیقتی که میگفت هنوز هم در عمیقترین نقطۀ این ویرانی، جایی برای تو باقیست؛
جایی که هیچکس جز تو راهِ ورودش را نمیداند و من، با تمامِ غروری که به دوش کشیدهام، هنوز کلیدش را دورِ گردنم آویختهام..
و چه تلخ؛
که آدمی گاهی تمامِ جهان را برای فراموش کردنِ یک نفر فتح میکند،
اما در آخر،
درست همانجایی زانو میزند که نخستینبار دوستش داشته..
از من کـه بپرسی؛
سالهاست میانِ رفتن و ماندن، جنازۀ خویش را بر دوش میکشم و هر بار که خواستم از تو بگذرم، قلبم پیش از قدمهایم برگشت؛
انگار این عشق، آخرین چیزی بود که از من باقی مانده بود و من آنقدر از خودم بریده بودم که حتی توانِ بریدنِ تو را هم نداشتم..
پس اگر دیدی خاموشم؛ گمان مبر که چیزی برای گفتن نمانده؛ من فقط از آن کلماتی میترسم که اگر یکبار بر زبانم جاری شوند، دیگر هیچ دیواری میانِ «دوستت دارم» و «برای همیشه از دستت دادهام» باقی نخواهد ماند..
از آیین دادرسی جون سالم به در ببرم شب میام چالشو میزارم
لینکاتون سیو نی
