از دلِ دکتر علی
رفتن به کانال در Telegram
میان تیغ و تپش زندگی میکنم. در بیمارستان، قلبها را نجات میدهم، و اینجا، دلِ خودم را .. http://t.me/HidenChat_Bot?start=8143501736
نمایش بیشتر518
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-1430 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
مه '26مه '26
مه '260
در 3 کانالها
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+197
در 19 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+1
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+91
در 7 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+46
در 10 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+991
در 21 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 18 مه | 0 | |||
| 17 مه | 0 | |||
| 16 مه | 0 | |||
| 15 مه | 0 | |||
| 14 مه | 0 | |||
| 13 مه | 0 | |||
| 12 مه | 0 | |||
| 11 مه | 0 | |||
| 10 مه | 0 | |||
| 09 مه | 0 | |||
| 08 مه | 0 | |||
| 07 مه | 0 | |||
| 06 مه | 0 | |||
| 05 مه | 0 | |||
| 04 مه | 0 | |||
| 03 مه | 0 | |||
| 02 مه | 0 | |||
| 01 مه | 0 |
پستهای کانال
حال و های غمناک من را ببخش
شاید جهان را مثل من نمیبینی
یا شاید هم من مثل تو دنیا را ندیدهام
محمد_همایون
| 2 | «اگر گم کردهام خود را، مرا در گریه پیدا کن.» | 51 |
| 3 | 4_5780877026655213449.mp3 | 17 |
| 4 | بدون متن... | 78 |
| 5 | روزهای جالبی نیست اما صبر میکنم ..؛ | 254 |
| 6 | «فکرِ تو، حالِ دلِ غمگینم را بهتر میکند.» | 24 |
| 7 | بدون متن... | 27 |
| 8 | 4_5766920453117449530.mp3 | 86 |
| 9 | شب بر شانهام سنگینی میکند. | 42 |
| 10 | دلم میخواد گریه کنم.mp3 | 98 |
| 11 | نمیدانم از کجا شروع کنم. شاید از اینجا که مدتی است حس میکنم دیگر شبیه قبل نیستم. نه اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد؛ بیشتر شبیه فرسوده شدن آرام یک چیز است — مثل دیواری که هر روز کمی ترک میخورد تا جایی که یک روز میبینی دیگر همان دیوار محکم سابق نیست.
خستهام، اما از کاری مشخص نه. از فکر کردنهای زیاد، از تلاشهایی که به جایی نرسیدند، از امیدهایی که هر بار مجبور شدم خودم آرام جمعشان کنم و کنار بگذارم. انگار مدتی است زندگی بیشتر شبیه دوام آوردن شده تا زندگی کردن.
بعضی وقتها احساس میکنم هیچکس واقعاً نمیفهمد درونم چه میگذرد. نه چون دیگران بدند، بلکه چون توضیح دادنش سخت است. چطور میشود توضیح داد که آدم بدون دلیل مشخصی، فقط احساس سنگینی میکند؟ که حتی روزهای عادی هم برایش انرژی میگیرند؟
نمیخواهم فکر کنی ناامید شدهام؛ بیشتر شبیه این است که آرام آرام بیحس شدهام. نه خیلی ناراحت، نه خوشحال — فقط در حال ادامه دادن. شاید تنها چیزی که هنوز نگهم داشته همین است: اینکه باید ادامه بدهم، حتی وقتی نمیدانم دقیقاً برای چه.
اگر اینها را برایت مینویسم، فقط برای این است که بدانی گاهی آدمها پشت ظاهر آرامشان، جنگهای بیصدایی دارند. و من هم یکی از همانها هستم.
دوست همیشگیات✍🏼
علی_ماسپیمهر | 287 |
| 12 | خسته ام خسته - خسرو شکیبایی.mp3 | 89 |
| 13 | آیا روزی کسی هم تورا با تمام زخم هایت دوست خواهد داشت؟! | 36 |
| 14 | و فهمیدم کسی که مدتها به نقطهای زُل میزند و سکوت میکند، غمگینتر از کسی است که گریه میکند. | 105 |
| 15 | عزیزکم. میخواهم بدانی جدایی بین من و تو انتخاب نبوده است. که تقدیر همیشه قیچیای برای بریدنِ دستهایی که زیادی به هم عادت کردهاند دارد. و اگر با دستهای خونی همدیگر را رها نکنیم، اگر سرسختتر از زخم بایستیم، باز نمکی در مشت دارد که بسوزاند. که آرام نگذارد. میخواهم بدانی سوختن کافی نیست. تقدیر به خاکستر هم رحم نمیکند، همیشه نفسی برای فوت کردنش دارد. عزیز من، تقدیر خیلی بیرحم است. این تقدیر لعنتی همیشه چیزی بیشتر برای از هم جدا کردنِ آدمهایی دارد که زیادی همدیگر را خواستهاند. اما عزیز دل من بگذار یک چیز را خودم انتخاب کنم؛ اگر قرار است خاکستر شوم، بگذار بوی تو را بدهد. اگر قرار است بسوزم، بگذار آخرین جرقهام از تو بلند شود. چون تقدیر هرچیزی را که بتواند از من بگیرد دوست داشتنت را نمیتواند عزیزم. نمیتواند. | 68 |
| 16 | به یاد چشمهای قشنگ گیرندهاش افتادم. وقتی که به من نگاه میکرد چیزی از او به من سرایت میکرد. اما فکر میکردم که این موضوع هم خاتمه یافته و اگر حالا او به من مینگریست نگاهش در چشم خودش میماند و به من تاثیری نداشت. من تنها بودم.
صادقهدایت؛ | 72 |
| 17 | شب آرام بود، اما آرامشش شبیه سکوت یک خانهی متروکه بود؛ همانقدر سنگین، همانقدر پر از خاطرههایی که دیگر صاحبشان برنمیگشت. چراغ اتاق نیمهجان میسوخت و سایهها روی دیوار کش میآمدند، انگار میخواستند چیزی را بگویند اما کلمهای برای گفتن نداشتند.
او کنار پنجره نشسته بود و به خیابانی نگاه میکرد که زمانی پر از صدا و خنده بود. حالا فقط باد میگذشت و برگهای خشک را با خودش میبرد؛ درست مثل روزهایی که بیخبر از دست رفته بودند.
گاهی فکر میکرد غم شبیه باران نیست که ببارد و تمام شود؛ بیشتر شبیه مه است… آهسته میآید، دور آدم میپیچد، و آنقدر میماند تا حتی یادش برود جهان، زمانی شفاف و روشن بوده است.
دلش نمیخواست چیزی را به خاطر بیاورد، اما خاطرهها سماجت عجیبی داشتند. هر کدامشان مثل چراغ کوچکی در تاریکی روشن میشدند و او را مجبور میکردند دوباره حس کند: نبودن، فاصله، و حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند.
و او فهمیده بود بعضی دردها قرار نیست درمان شوند؛ فقط یاد میگیری با آنها زندگی کنی… مثل کسی که سالها با یک زخم قدیمی راه میرود و دیگر حتی لنگیدن خودش را حس نمیکند ..
علی_ماسپیمهر | 235 |
| 18 | ولی به نظر من...
زخم های خونوادگی از همه بدترن
نگفتنش سنگینت میکنه
گفتنش سرافکندت... | 13 |
| 19 | کی فکرشو می_کرد.mp3 | 168 |
| 20 | - غروب | 50 |
