مَطرود
رفتن به کانال در Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
412
مشترکین
-424 ساعت
-107 روز
-1830 روز
آرشیو پست ها
تو نمیدونی وقتی یکی به یه دیوار سنگی قلبشو میده اون دیوار سنگی، چجوری از جون دوبارهای که بهش داده مراقبت میکنه!
و این قابلیتِ خاص فقط برای یه نفر یا یه عده خیلی خیلی محدوده..
تو نمیدونی وقتی یکی به یه دیوار سنگی قلبشو میده اون دیوار سنگی، چجوری از جون دوبارهای که بهش داده مراقبت میکنه!
و این قابلیتِ خاص فقط برای یه نفر یا یه عده خیلی خیلی محدوده..
تو نمیدونی وقتی یکی به یه دیوار سنگی قلبشو میده اون دیوار سنگی، چجوری از جون دوبارهای که بهش داده مراقبت میکنه!
و این قابلیتِ خاص فقط برای یه نفر یا یه عده خیلی خیلی محدوده..
اگر نویسندهایدفورواردکنید؛یک پست مشخص کنید من فورکنم مطرود + طبق وایبی که میگیرم هویت یک نویسنده رو بهتون نسبت بدم.
سرجدتون محتوا داشته باشید الکی فورنکنید.
اجبار نیست اما خوشحال میشم پست موردعلاقتون از مطرود رو هم همراهش فور کنید.
Repost from اُکتـبر در سیاتـِل
مهمون پاییزی؛
نیازمند چندتا چنل فعال و دوستداشتنی هستم،
پس اگر علاقهمند به دعوت کردن بنده به چنلتون هستید؛
این پیام رو فور کنید تا بهتون سر بزنم و بمونم پیشتون🍊
دست خالی نمیام قول میدم🥧
Repost from N/a
نمیدانم از کجا شروع کنم،
چون هر جملهای که مینویسم،
در برابر آنچه واقعاً در دلم است،
ناقص میماند.
بگذار از یک شب بگویم؛
شبی که نه تاریخش را دقیق بهیاد دارم،
نه حتی مطمئنم واقعاً اتفاق افتاده...
شاید فقط رنگآمیزی خاطرهام آن را اینقدر زنده کرده.
باران میبارید،
از آن بارانهایی که نه شدید است،
نه بند میآید، فقط هست؛
آرام، مُصر، مثل چیزی که تصمیم گرفته تمامشدنی نباشد.
من زیر سایهبانِ مغازهای ایستاده بودم،
که چراغش خاموش بود،
و تو از آنطرفِ خیابان میآمدی، بیچتر، بیعجله،
انگار باران برایت مسئلهای نبود.
دقیق یادم نیست چه گفتی،
یادم نیست من چه گفتم.
فقط یادم مانده که تمام شهر، برای چند ثانیه،
صدایش را پایین آورد،
تا من بتوانم فقط تو را بشنوم.
از آن شب، فصلها عوض شدند، بارها.
تابستانها آمدند و رفتند،
با گرمایی که پوستم را میسوزاند،
ولی هیچ گرمایی بهاندازهی نبودنت مرا نمیسوزاند.
زمستانها هم همینطور؛
برف نشست روی بامها، آب شد،
دوباره نشست، و من هر بار،
زیر همان سایهبانِ خیالی، هنوز منتظر بودم.
«خوابْگَرد» #خودنوشتها
پاشو وایسا، به خاطر خودت..
چون هیچکس دیگهای اینکارو برات نمیکنه.
ᯓ Tokyo Ghoul
