fa
Feedback
᯽حُب᯽

᯽حُب᯽

رفتن به کانال در Telegram

و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمی‌آوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بی‌آنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
541
مشترکین
-624 ساعت
-147 روز
+9730 روز
آرشیو پست ها
بیداریم

بیدارین؟

چقدر گریه نکردم و چقدر این قوی بودن دارد از درون مرا می‌جود. مثل ماشینی که تمام شب و تمام روز را یکسره در حرکت بوده، نیاز دارم بزنم کناری و بی‌هوا و بی‌آن‌که فکر کنم چرا، گریه کنم. نیاز دارم وسط یک برهوت، تنهای تنها بایستم و با تمام توانم فریاد بزنم، جیغ بکشم، زار بزنم و از این‌همه احساس اندوهی که نمی‌دانم از کدامین اتفاق ها، در وجودم رسوب کرده، خالی شوم. نمی‌دانم دقیقا برای چه غمگینم اما می‌دانم که غمگینم و نمی‌دانم برای چه حادثه‌ای، اما نیاز دارم گریه کنم. روان آدم‌ها مانند ظرفی‌ست که با هر دلخوری، هر اندوه، هر زخم و هربار دوست داشته نشدن، لبریز تر می‌شود و جایی از مسیر، می‌رسد به نقطه‌ی «یک اتفاقِ کوچکِ ناخوشایند مانده به سر ریز» ... و آن اتفاق کوچک ناخوشایند می‌افتد و آدمی ناگهان و فراتر از حد انتظار، فرو می‌پاشد از درون و من دقیقا همان‌جام. حواستان به ظرف وجودتان باشد و گاه‌گاهی بزنید کناری و قبل از سرریز و انهدام، ظرف وجودتان را خالی کنید و با روانی سبک، آسوده و آرام، به مسیرتان ادامه بدهید. به هرحال چشم را گذاشته‌اند برای نگاه کردن و برای خواندن و برای ذوق کردن و برای گریستن و آرام شدن ...
از چشمانتان درست استفاده کنید.
-نوشته

ولی من هنوزم به ادمین فعال نیازمندم... شاید بیشتر از قبل

الانکه دارم فکر میکنم واقعا همون 40تا هم زیاده ها🚶🏻‍♀😂

دیگه کافیه

چرا از عدد رُند خارج میشه:/

میخوام رُند شه 2نفر دیگه بشه 40

همینکه گفتم 3تا 6نفر فور کردن🚶🏻‍♀

3تادیگه فور بزنید خط میخوره

فور کنید،کاپلی تقدیمتون کنم✨
جوین باش

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد .

_
+1
_

می‌دانست، می‌دانست اگر او بود، همه‌چیز کمی قشنگ‌تر می‌شد. می‌دانست اگر او بود، برای گریه‌های شبانه‌اش شانه‌ای بود، برای سکوت‌
می‌دانست، می‌دانست اگر او بود، همه‌چیز کمی قشنگ‌تر می‌شد. می‌دانست اگر او بود، برای گریه‌های شبانه‌اش شانه‌ای بود، برای سکوت‌هایش کسی بود که بی‌آنکه چیزی بپرسد، کنارش بنشیند. می‌دانست اگر او بود، شاید شب‌ها این‌قدر طولانی نمی‌گذشتند، شاید بعضی بغض‌ها پیش از رسیدن به گلو، در آغوشی آرام می‌شدند. اما چه سود؟ وقتی از او خبری نبود، وقتی فاصله، تمام راه‌های رسیدن را بسته بود و تنها چیزی که از او داشت، خاطره‌ای بود که هر شب دوباره زنده می‌شد. گاهی دلش می‌خواست فقط یک‌بار در را باز کند و او را پشت در ببیند، بی‌هیچ حرفی، بی‌هیچ توضیحی. اما در باز نمی‌شد و او هر شب بیشتر می‌فهمید که بعضی آدم‌ها قرار نیست بیایند، فقط قرار است آن‌قدر در دلت بمانند که نبودنشان شبیه یک جای خالی همیشگی شود. و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین بود، اینکه می‌دانست اگر او بود، همه‌چیز قشنگ‌تر می‌شد، اما او نبود. برای: https://t.me/hob2223

اما عزیز من ، این را بدان که اگر بودی خودم که هیچ ، بغض هایم هم آرام تر میشدند...

_

- و زخمِ روی تنِ تو . .
تا استخوان مرا غمگین کرد .

_

📬شما یک پیام ناشناس جدید دارید ! جهت دریافت کلیک کنید👈 /newmsg‎