᯽حُب᯽
Ir al canal en Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
551
Suscriptores
-1324 horas
-27 días
+8630 días
Archivo de publicaciones
544
- شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد .
544
Repost from حوالیِسڪوت
میدانست، میدانست اگر او بود،
همهچیز کمی قشنگتر میشد.
میدانست اگر او بود،
برای گریههای شبانهاش شانهای بود،
برای سکوتهایش کسی بود که بیآنکه چیزی بپرسد، کنارش بنشیند. میدانست اگر او بود،
شاید شبها اینقدر طولانی نمیگذشتند،
شاید بعضی بغضها پیش از رسیدن به گلو،
در آغوشی آرام میشدند. اما چه سود؟
وقتی از او خبری نبود، وقتی فاصله،
تمام راههای رسیدن را بسته بود و تنها چیزی که از او داشت، خاطرهای بود که هر شب
دوباره زنده میشد. گاهی دلش میخواست
فقط یکبار در را باز کند و او را پشت در ببیند،
بیهیچ حرفی، بیهیچ توضیحی.
اما در باز نمیشد و او هر شب بیشتر میفهمید
که بعضی آدمها قرار نیست بیایند،
فقط قرار است آنقدر در دلت بمانند
که نبودنشان شبیه یک جای خالی همیشگی شود.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین بود،
اینکه میدانست اگر او بود، همهچیز قشنگتر میشد، اما او نبود.
برای: https://t.me/hob2223
544
به خودت میآیی و میبینی دیگر هیچچیز برایت مهم نیست. نه آنها که رفتهاند، نه آنها که با تو بد کردند، نه آنها که زمینت زدند و نه آنها که دلت را بیانصافانه شکستند.
به خودت میآیی و میبینی بعد از سیل اتفاقات سهمگینی که پشت سرگذاشتی، آرامتر از همیشهای و در کمال ناباوری، به یک پذیرش عمیق و صلح درونی رسیدهای. به خودت میآیی و میبینی دیدگاهت نسبت به جهان و آدمها و اتفاقات، تغییر کرده و توقعی از هیچچیز و هیچکس نداری و بیش از اینکه کنشگری مدام باشی، تماشاگری و تا جایی که واقعا لازم ندانی، اقدامی نمیکنی و واکنشی نمیدهی و انرژی و زمانت را تلف نمیکنی و اجازه میدهی که جهان سیر طبیعی خودش را طی کند و تو خونسردانه زندگیات را بکنی.
به خودت میآیی و میبینی در دل التهابات و بحرانهایی که همه از آنها گلایه میکنند، خونسرد ایستادهای و داری نگاه میکنی، چرا که دریافتهای اصالت جهان به همین پستیها و بلندیها و نامرادیهاست، خصوصا در جغرافیایی که تو در آن زیست میکنی.
به خودت میآیی و میبینی که در عین جسارت و تجربه، انتخاب کردهای که آرام و ملو زندگیات را بکنی و از هیاهوی بینتیجه پرهیز کنی و آسمان کوتاه و خستهی جهانت را صاف و بدون تشویش نگه داری.
به خودت میآیی و میبینی دیگر حوصلهی تغییر و جنگیدن برای تحولهای شگرف را نداری و قانعی به همان چیزهای اندکی که داری و میان همانها دنبال خوشبختی و صلح میگردی.
به خودت میآیی و میبینی دیگر زیاد حرف نمیزنی و هرچیزی را نمیشنوی و چیزی را ثابت نمیکنی و به دل نمیگیری و درگیر نمیشوی و دل نمیبندی و از تمام تنشها و اضطرابها و هیجانات، فاصله میگیری.
-نوشته
544
قید همهتان را زدم! از پیر تا جوان، از نزدیک تا دور، از عزیز تا منفور؛ قید همهتان را زدم و پذیرفتم که در زندگی، زمان و حوصلهام ارزشمندترین داراییهای مناند و آنها را جایی هزینه نکنم که تهش پشیمانی بماند و اعصاب و حوصلهای ویران...
قید همهتان را زدم، آنجا که با هر معاشرت، خستهتر و زخمیترم کردید و هربار مرا بیشتر به این نتیجه رساندید که میتوانستم این زمان و انرژی را برای رشد و موفقیتم صرف کنم تا همنشینی با آدمهای بدقلقی که اگر تمام دستانم را هم پر از عسل کنم و در دهانشان بگذارم، تهش انگشتانم را گاز میگیرند!
قید همهتان را زدم و هم شما و هم خودم را راحت کردم و چسبیدهام به کار و زندگی خودم، بروید و از من دور بمانید و خوش باشید!
-نوشته
