پژواکِ خاطراتِ قدیمی•
رفتن به کانال در Telegram
.شنوای حرفاتون هستم زن.زندگی.آزادی . t.me/HidenChat_Bot?start=6967686951 .
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
232
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
Her past-life trauma was falling in love with someone she knew would hurt her.
https://t.me/mydaiirr
سرد رفتار کردن آدما نسبت به من به قدری شده که واقعا عادت کردم و تعجب نمیکنم از این رفتارشون.
اینو یکی از چنلا برای چنل من نوشته بود و ازونجایی که خیلی زیبا بود دوباره داخل چنلم گذاشتمش امیدوارم راضی باشی(نمیدونم کدوم چنل بود)
ونوس، در خلوت تاریک خانهاش نشسته بود، دیوارهای سرد دورش را در بر گرفته بودند، سکوتی سنگین که فقط صدای نفسهای خودش را میشد شنید. شب بود و ماه پشت ابرها پنهان، او با نگاهی سرد و بیصدا، آرام آرام چشمهایش را بست، گویی میخواست برای همیشه در آرامش خانهاش غرق شود. صبح که شد، کسی او را نیافت، تنها چیزی که باقی مانده بود، چراغی خاموش در گوشهی اتاق و نوشتهای ساده: «اینجا بودم، اکنون نیستم.»
