fa
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
237
مشترکین
+124 ساعت
-97 روز
-2630 روز
آرشیو پست ها
photo content
+5

تنگ است این زمانه! یارا! مجال دم زدن و های‌های نیست؛ حتا برای آن‌که بنالید، نای نیست. پیداست از وزیدن بی‌رحم این سموم، از قبله‌گاه می‌دمد، از «کوه تای» نیست. ترسم سراغ کوی تو گیریم و قاصدک، از ناکجا برآید و گوید که: «وای! نیست». گاهی چنان برای خودت سخت می‌شوی، از خود فرار می‌کنی، اما که پای نیست. کفتار و زاغ و زاغچه چندان‌که خواهی است، اما دریغ، سایهٔ بال همای نیست. زنهار، ای «بلال مخالف»، نماز را پنهان اگر اقامه نمایی تو، نای نیست. تنگ است این زمانه و «سنگ» است خانه‌مان؛ جانا! کجا قرار بگیریم؟ جای نیست! لطیف‌پدرام ۹ جون ۲۰۲۶

AUDIO-2026-05-25-11-06-44.m4a1.79 MB

Repost from N/a
«از کسی که کتابخانه دارد و کتاب‌های زیادی می‌خواند نترس؛ از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می‌شمارد، ولی هرگز آن
«از کسی که کتابخانه دارد و کتاب‌های زیادی می‌خواند نترس؛ از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می‌شمارد، ولی هرگز آن را نخوانده است» - نیچه

شاید خیلی جالب باشد. مدت‌هاست به هیچ‌جای متعلق نیستم. آخر وطن جایست که به متعلق هستی. من نیستم. واقعا نمی‌دانم آخر کجا برایم حس وطن را می‌دهد؟

می‌گویم: یعنی آدم باید اول خودش را نجات بدهد؟ - نه طوبی آدم اول نباید خودش را نجات دهد، آدم باید اول شرافت را نجات دهد. انسانیت را، راه درست را. سعد محسنی دارد خودش را نجات می دهد. پولش را تلویزیونش را. کور است و رنج مردم را نمی بیند. آیا فکر می کنی زندگی از این نوع ارزشی دارد؟ آدمی باید شرمنده عقایدش نشود. بگذار مادرم ناراحت باشد. برادرم قطع ارتباط کند. طوبی، ناامید بشو، اما زمین گیر نه.

میرمفتون_گمانم_آرزوهایم_Mir_Maftoon_Gomanam_Arezohayam.m4a1.26 MB

photo content
+3

در کنار زندگانی‌مان زندگی می‌کنیم و زنده نیستیم، انگار زندگی ما بخشی از بیابان است که خدایان ملک بر سر آن اختلاف دارند.

نپرسیدند   : «آنسوی مرگ چیست؟» نقشه ی بهشت را بهتر از کتاب زمین در یاد داشتند ، سوال دیگر ذهن‌شان را مشغول کرده بود: چه خواهیم کرد پیش از این مرگ   ؟ در کنار زندگانی‌مان زنده‌گی می‌کنیم و زنده نیستیم انگار زندگانی ما بخشی از بیابان است که خدایان ملک بر سرش اختلاف دارند و ما همسایه‌گان غبار گذشته‌هاییم، زندگانی ما باری است بر دوش شب مورخ   :  «هرچه پنهانشان می‌کنم، از غیاب سر برآوردند.» زندگانی ما باری است بر دوش نقاش:  «به نقش می‌کشمشان و به یکی از آنان تبدیل می‌شوم و مه مرا در خود می‌پوشاند» زندگانی ما باری است بر دوش ژنرال: «چگونه از یک روح خون سرازیر می‌شود؟» و زندگی ما، باید همانگونه باشد که میخواهیم؛ میخواهیم  ؛ اندکی زنده باشیم، نه برای چیزی خاصی... بلکه تا قیامت را پس از این مرگ محترم بشماریم و بی بدون، قصد اقتباس کردند سخن فیلسوف را  «مرگ برای ما مهفوم ندارد؛ وقتی که هستیم او نیست، مرگ برای ما مهفوم ندارد؛ وقتی که او هست، ما نیستیم» و رؤیاهاشان را مرتب کردند به شیوه‌ای متفاوت و ایستاده به خواب رفتند. محمود درویش

«می‌خواهم آبروی آبرو را ببرم تا دیگر هیچ‌کس نتواند آبروی کسی را ببرد.» — منیرو روانی‌پور شاید خانم روانی‌پور را برای همین دوست دارم؛ چون در نوشته‌هایش تلاش کرده آبروی همه‌چیز را ببرد، تا دیگر آبرویی باقی نماند.

آن‌قدر ما در این نقش‌های تعین شده تعریف شدیم که هرگاه از آن پا بیرون کردیم آبروی؛ زن نجیب، ساکت، پارسا، فرمان بردار بردیم.

photo content

Repost from دُژَم
وحید قاسمی - نشکنه .m4a3.32 MB

پشت غمگینی این آهنگ نکردید. فکر نکنم کسی نباشد این آهنگ را نشنیده باشد یا بیتی از آن را حفظ نباشد. ما (خواهرهایم و عمه‌ام) وقتی ازش یاد می‌کنم، ساعت‌ها می‌خندیم. خلاصه فراوان ازش خاطرات جالب دارم. به پاس همان خاطرات، اینجا هم یادگار بماند.

Ustad_Sarban_Ya_Mawla_Delem_Tang_Amada_استاد_ساربان_یا_مولا_دلم.m4a1.86 MB

امشب عمه‌ام که خانه ما بود. تا دیروقت گفتیم، خندیدیم. از گذشته‌ها گفتیم؛ از کودکی‌ها، از خانه‌های قدیمی، از آدم‌هایی که دیگر نیستند، از روزها و زندگی‌های خوبی که در گذشته‌ها وجود داشت. نمی‌دانم چرا مدام یاد گلی ترقی می‌افتادم. یاد روایت‌های ساده و عمیقش از دل خاطره بیرون می‌شدند. وقتی از بازی‌های کودکی، همسایه‌ها، از مهمان‌ها وقت‌وناوقت می‌گفتند، چقدر دلم می‌شد آنجا بودم. آن خاطره‌ها آن‌قدر جالب و زیبا هستند. مدام فکر می‌کردم چقدر جای گفتن و نوشتن دارند؛ نمی‌دانم، شاید روزی بنویسم. این خاطرات و روایت‌های پراکنده را کنار هم بگذارم. در آخر هم تمام تقصیر سر مود شدن موبایل آمد.😁😊

این جمله را دوست دارم و کسی که با این جمله مرا بیاد می‌آورد را هم بشتر.
این جمله را دوست دارم و کسی که با این جمله مرا بیاد می‌آورد را هم بشتر.

مانده‌ام کدامش بشتر قشنگ است.