es
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
275
Suscriptores
Sin datos24 horas
+137 días
+4330 días
Archivo de publicaciones
photo content
+3

در کنار زندگانی‌مان زندگی می‌کنیم و زنده نیستیم، انگار زندگی ما بخشی از بیابان است که خدایان ملک بر سر آن اختلاف دارند.

نپرسیدند   : «آنسوی مرگ چیست؟» نقشه ی بهشت را بهتر از کتاب زمین در یاد داشتند ، سوال دیگر ذهن‌شان را مشغول کرده بود: چه خواهیم کرد پیش از این مرگ   ؟ در کنار زندگانی‌مان زنده‌گی می‌کنیم و زنده نیستیم انگار زندگانی ما بخشی از بیابان است که خدایان ملک بر سرش اختلاف دارند و ما همسایه‌گان غبار گذشته‌هاییم، زندگانی ما باری است بر دوش شب مورخ   :  «هرچه پنهانشان می‌کنم، از غیاب سر برآوردند.» زندگانی ما باری است بر دوش نقاش:  «به نقش می‌کشمشان و به یکی از آنان تبدیل می‌شوم و مه مرا در خود می‌پوشاند» زندگانی ما باری است بر دوش ژنرال: «چگونه از یک روح خون سرازیر می‌شود؟» و زندگی ما، باید همانگونه باشد که میخواهیم؛ میخواهیم  ؛ اندکی زنده باشیم، نه برای چیزی خاصی... بلکه تا قیامت را پس از این مرگ محترم بشماریم و بی بدون، قصد اقتباس کردند سخن فیلسوف را  «مرگ برای ما مهفوم ندارد؛ وقتی که هستیم او نیست، مرگ برای ما مهفوم ندارد؛ وقتی که او هست، ما نیستیم» و رؤیاهاشان را مرتب کردند به شیوه‌ای متفاوت و ایستاده به خواب رفتند. محمود درویش

«می‌خواهم آبروی آبرو را ببرم تا دیگر هیچ‌کس نتواند آبروی کسی را ببرد.» — منیرو روانی‌پور شاید خانم روانی‌پور را برای همین دوست دارم؛ چون در نوشته‌هایش تلاش کرده آبروی همه‌چیز را ببرد، تا دیگر آبرویی باقی نماند.

آن‌قدر ما در این نقش‌های تعین شده تعریف شدیم که هرگاه از آن پا بیرون کردیم آبروی؛ زن نجیب، ساکت، پارسا، فرمان بردار بردیم.

photo content

Repost from دُژَم
وحید قاسمی - نشکنه .m4a3.32 MB

پشت غمگینی این آهنگ نکردید. فکر نکنم کسی نباشد این آهنگ را نشنیده باشد یا بیتی از آن را حفظ نباشد. ما (خواهرهایم و عمه‌ام) وقتی ازش یاد می‌کنم، ساعت‌ها می‌خندیم. خلاصه فراوان ازش خاطرات جالب دارم. به پاس همان خاطرات، اینجا هم یادگار بماند.

Ustad_Sarban_Ya_Mawla_Delem_Tang_Amada_استاد_ساربان_یا_مولا_دلم.m4a1.86 MB

امشب عمه‌ام که خانه ما بود. تا دیروقت گفتیم، خندیدیم. از گذشته‌ها گفتیم؛ از کودکی‌ها، از خانه‌های قدیمی، از آدم‌هایی که دیگر نیستند، از روزها و زندگی‌های خوبی که در گذشته‌ها وجود داشت. نمی‌دانم چرا مدام یاد گلی ترقی می‌افتادم. یاد روایت‌های ساده و عمیقش از دل خاطره بیرون می‌شدند. وقتی از بازی‌های کودکی، همسایه‌ها، از مهمان‌ها وقت‌وناوقت می‌گفتند، چقدر دلم می‌شد آنجا بودم. آن خاطره‌ها آن‌قدر جالب و زیبا هستند. مدام فکر می‌کردم چقدر جای گفتن و نوشتن دارند؛ نمی‌دانم، شاید روزی بنویسم. این خاطرات و روایت‌های پراکنده را کنار هم بگذارم. در آخر هم تمام تقصیر سر مود شدن موبایل آمد.😁😊

این جمله را دوست دارم و کسی که با این جمله مرا بیاد می‌آورد را هم بشتر.
این جمله را دوست دارم و کسی که با این جمله مرا بیاد می‌آورد را هم بشتر.

مانده‌ام کدامش بشتر قشنگ است.

پیپسی_ساز_و_سرود_آریانا_سعید_مدتی_شد_که_ترا_Pepsi’s_Saaz_O_Surood.m4a1.34 MB

اے_میری_زهره_جبیں_مدتی_شد_که_ترا_#ناشناس_#اردو_#آهنگ_Aye_Mere_Zuhra.m4a5.19 MB

مرا در کودکی شوق دیگر بود خیالم زین حوادث بی‌خبر بود #پروین‌اعتصامی

برای من مشقاب نبود. وقتی میز چیدن برای مهمان‌ها همیشه یادم می‌رفت خودم را بشمرم. راه افتادم طرف آشپزخانه و گفتم «شما شروع کنید، من من آمدم.» کسی منتظر تعارفم نبود. همه مشغول خوردن بودند. #چراغ‌هارا‌من‌خاموش‌می‌کنم #زویا‌پیرزاد

چون صوتی این کتاب را گوش کرده بودم؛ دیگر سراخ نرفتم. امروز وقتی داشتم ورق می‌زدم، چند صحفه آخرش را خواندم .متوجه شدم؛ اگر چقد
چون صوتی این کتاب را گوش کرده بودم؛ دیگر سراخ نرفتم. امروز وقتی داشتم ورق می‌زدم، چند صحفه آخرش را خواندم .متوجه شدم؛ اگر چقدر خوب کتاب صوتی گوشم کنم یا فلم بیبنم. باز خواندن کلمه به کلمه خط به خط و صحفه به صحفه چیزی دیگریست.

گرچه این فیلم را مدت‌ها پیش دیده بودم، اما حالا که این یادداشت دربارهٔ «فرانکنشتاین» را خواندم، به یاد آوردم که چقدر این فیلم را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. حتی تا مدت‌ها از ذهنم دور نمی‌شد و مدام به آن فکر می‌کردم. هنوز هم بیشتر اوقات به ذهنم می‌آید. این فیلم باعث شد تا مدت‌ها به خدا، روح انسان، چرایی مرگ انسان‌ها و این‌که چرا حیات جاودانه می‌تواند برای بشر خطرناک باشد، فکر کنم. مرگ وحشت‌ناک است و من که همیشه از بی‌رحمی مرگ می‌ترسم. اما این فیلم نگاه آگاهانه‌تر و ملایم‌تری به مرگ دارد. ویکتور، که از رنج از دست دادن مادرش در کودکی آسیب دیده است، می‌خواهد در برابر مرگ بایستد و انسانی بیافریند که نمیرد. او موفق می‌شود، اما از نتیجه راضی نیست. هنگامی که تکه‌های بدن انسان را به هم پیوند می‌زد، مدام به این فکر می‌کرد که اگر اصل روح باشد، در کدام قسمت بدن قرار دارد. او سرانجام از چیزی که ساخته بود آسیب می‌بیند. موجودی که آفریده، دیگر از کنترلش خارج می‌شود و سبب آشفتگی و بی‌نظمی می‌گردد. ویکتور نظم جهان را درک می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که مرگ نیز بخشی ضروری از این نظم است و باید رخ دهد. در ادامهٔ این فیلم، اثری دیگر با نام «فرانکنشتاین جوان» نیز وجود دارد که بسیار مشتاقم آن را تماشا کنم. اما مطمینم خود کتاب چیزی دیگریست.

چیزهای خیلی زیادی برای نوشتن است. می‌خواهم بنویسم، اما به حد کافی نمی‌نویسم. شاید به حد کافی کلمه بلد نیستم؛ همیشه نمی‌توانم آن‌طور که فکر می‌کنم، آن‌طور بیان کنم. شاید تجربهٔ انسانی از زبان گسترده‌تر است. به کلمه فکر می‌کنم و این‌که تمام کلمات زبانم را بلد نیستم، اذیتم می‌کند. می‌خواهم کلمات زیادی بدانم، اما می‌دانم هیچ‌کس، حتا فرهنگ‌نویسان، به تمام کلمات دسترسی ندارند. نمی‌دانم زبان بزرگ‌تر از رنج من است یا رنج من بزرگ‌تر از جهان. «در ابتدا کلمه بود، و کلمه خدا بود، و کلمه خدا بود.» (انجیل یوحنا ۱:۱) انجیل با این جمله آغاز می‌شود. خیلی به این جمله فکر کرده‌ام. شاید برای همین می‌خواهم کلمات بیشتری بلد باشم.