زلال خاطرهها 🕊️
رفتن به کانال در Telegram
گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را میلرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور میشود. آدمها میآیند و میروند، ولی خوبی میماند. مهربانی زبان مشترک دلهاست. و عشق، سادهترین و عمیقترین حقیقت زندگیست. ✍🏻|#مِهلیـــــا
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
+524 ساعت
+57 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
شب شد و درد های من سرباز کردند، تا خواب را از پلکانم دور سازند...
#شب
#مِهلیــــا
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
گرچه پیر است این تنم، دل نوجوانی میکند
در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند!
- شهریار
Repost from N/a
همیشه باید بجنگی، مخصوصا اگه فکر میکنی قراره ببازی. اتفاقا همون موقع است که باید سختتر از همیشه بجنگی.
دیزی دارکر - آلیس فینی
Repost from N/a
چنان آشفته و خسته هستم،
که نه دیگر آرزوی دارم و نه هیچ اشتیاقی برای زنده ماندن...!
✨🥀
#حیـات
Repost from واژههای آرام/سلینا✍🎀
هیچگاه مرا با خودم تنها نگذارید، من قاتل ظالم خودم میشوم.
#سلینا_صبا
Repost from هِیچْ مَن
از قافله پس نمانیم.
یک چالش داریم، اما کمی متفاوت و برعکسِ چالشهای معمول است. عکسها را همراه با لینک کانالها منتشر میکنیم و مالک همان کانال باید دربارهٔ عکسی که منتشر شده یک حکایت، جمله یا عبارت مناسب بنویسد تا ما هم از حکایتها و نوشتههای زیبایشان لذت ببریم...
البته شرکت در این چالش کاملاً دلبخواه است و اجباری نیست...
Repost from N/a
ما چه چیزهایی را آرزو کردیم،
اما زندگی چه چیزهایی را برایمان رقم زد…
آنطور که انتظار داشتیم پیش نرفت؛
چیزهایی را تجربه کردیم که میگفتیم: «هرگز».
بعضی آدمها را از دست دادیم و
از بعضی رؤیاهایمان گذشتیم.
اما در نهایت این را آموختیم:
زندگی همیشه آنچه را که میخواهیم به ما نمیدهد؛
گاهی آنچه را که به آن نیاز داریم، برایمان باقی میگذارد.
امروز که به گذشته نگاه میکنم،
برای بسیاری از چیزهایی که روزی گفتم: «کاش»،
حالا سپاسگزارم.
چون شاید برآورده نشدن بعضی رؤیاها،
مقدمهای بوده برای اینکه زندگی داستانی زیباتر برایمان آماده کند.
شب از نیمه گذشته،
اما پلکهای من هنوز در تبِ بیداریاند؛
انگار خواب، راهِ خانهی چشمهایم را گم کرده
و شب سهمِ مرا از آرامش پس گرفته است.
#شب
#مِهلیــــا
امشب
ساعت هفتونیم شام بود؛ آرام نشسته بودم و غرق فکرهایی بودم که هیچکدام را به زبان نمیآوردم، که زنگ تلیفونم بلند شد.
دوستم تماس گرفته بود،
صدایش خوابآلود بود. بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: «خیرت باشد، این وقت شب؟»
گفت: «چند دقیقه پیش خواب بودم؛ خوابت را دیدم. همین که چشم باز کردم، موبایلم را گرفتم و به تو زنگ زدم.»
کنجکاو شدم؛ هنوز خواب از صدایش نرفته بود، اما خوابش آنقدر مهم به نظر میرسید که حتی بیدار شدنش هم نتوانسته بود مانع تماسش شود.
پرسیدم: «چی خواب دیدی؟»
با خوشحالی گفت: «خواب دیدم عروس شدی.»
خندهام گرفت.
عجیب بود؛ چند دقیقه پیش از آن ذهنم درگیر روز مرگم بود و حالا کسی آن سوی خط، از عروس شدنم با شوق حرف میزد. انگار زندگی و مرگ، بیخبر از هم در فاصلهی چند دقیقه کنار هم نشسته بودند.
میخواستم برایش بگویم شاید این خواب تعبیر دیگری داشته باشد؛ شاید چیزی در آن هست که به آنچه من چند دقیقه پیش در ذهنم میگذراندم نزدیکتر باشد. اما لبخندش را شنیدم و دلم نیامد شادیِ کوچکش را به اندوهی ناخواسته آلوده کنم.
پرسیدم: داماد کی بود؟
با قهر گفت: «ولی داماد را ندیدم که کی بود!»
دوباره خندهام گرفت.
گفتم: «حیف شد… اصلِ ماجرا را ندیدی.»
#داستان
#حقیقت
#مِهلیـــــا
Repost from N/a
ماه امشب نبود تا بدرخشد،و من دلم برای جمالِ تو تنگ شده بود،
دلم میخواست ترا ببینم،
ولی ابر ها نمیگذاشتند،پشت سر هم ماه را نهان میساختند،نکند تو برای ابر ها گفته یی که دیگر نگذارند ترا ببینم…؟
بلی میدانم خودت گفته یی چون جایی در قلبت ندارم،میدانم و این اصل ماجراست،میدانم هیچگاه همانندِ من کسی دوستت نخواهد داشت حتی خودت،
اما بدان که من از جانم بیشتر دوستت داشتم اما ندانستی،
میدانی چیست؟
نبودنت دلِ کوچکِ مرا بیقرار ساخته است مرا یک شخصِ جدید ساخته است که حتی برای خودم هم ناآشناست…❤️🩹
#آواز_نی
