fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
560
مشترکین
+224 ساعت
+207 روز
+10130 روز
آرشیو پست ها
یحیی گفت: سخنِ راست و حق، درشت باشد. درشت: تلخ و گزنده تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

ولکن عِظامی بیک پشیز نیرزد چون فضل و ادب نفس و ادب درس ندارد و همه سخنش آن باشد که پدرم چنین بود. عظامی: کسی که با نسب خودش پز بدهد. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

شهریارا چه بجا زد فلکت سنگ محک تا تو باشی که طلا خرج مطلا نکنی

سوی فرهاد رفت آن سنگ‌دل‌مرد زبان بگشاد و خود را تنگ‌دل کرد که ای نادان غافل در چه کاری‌؟ چرا عمری به غفلت می‌گذاری‌؟ بگفتا بر نشاط نام یاری کنم زین‌سان که بینی دست‌کاری چه یار آن یار کاو شیرین زبان است مرا صد بار شیرین‌تر ز جان است چو مرد ترش‌روی تلخ‌گفتار دم شیرین ز شیرین دید در کار برآورد از سر حسرت یکی باد که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد دریغا آن چنان سرو شغب‌ناک ز باد مرگ چون افتاد بر خاک ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه به آب دیده شستندش همه راه هم آخر با غمش دم‌ساز گشتند سپردندش به خاک و بازگشتند در او هر لحظه تیغی چند می‌بست به رویش‌در دریغی چند می‌بست چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا زبانش چون نشد لال ای دریغا‌؟! کسی را دل دهد کاین راز گوید؟ نبیند ور ببیند بازگوید‌؟ چو افتاد این سخن در گوش فرهاد ز طاق کوه چون کوهی درافتاد برآورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دورباشی بر جگر خورد به زاری گفت که‌آوخ رنج بُردَم ندیده راحتی‌، در رنج مُردَم اگر صد گوسفند آید فرا‌پیش بَرَد گرگ از گله‌، قربانِ درویش چه خوش گفت آن گلابی با گلستان که هر چت باز باید داد مستان فرورفته به خاک آن سرو چالاک چرا بر سر نریزم هر زمان خاک ز گل‌بن ریخته گل‌برگ خندان چرا بر من نگردد باغ زندان‌؟ پریده از چمن کبک بهاری چرا چون ابر نخروشم به زاری‌؟ فرو مرده چراغ عالم‌افروز چرا روزم نگردد شب بدین روز‌؟ چراغم مرد‌، بادم سرد از آن است مَه‌ام رفت‌، آفتابم زرد از آن است به شیرین در عدم خواهم رسیدن به یک تک تا عدم خواهم دویدن صلای درد شیرین در جهان داد زمین بر یاد او بوسید و جان داد زمانه خود جز این کاری نداند که اندوهی دهد‌، جانی ستاند چو کارافتاده گردد بینوایی درش درگیرد از هر سو بلایی به هر شاخ گلی کاو درزند چنگ به جای گل ببارد بر سرش سنگ چنان از خوش‌دلی بی‌بهر گردد که در کامش طبرزد زهر گردد چنان تنگ آید از شوریدن بخت که بَرباید گرفتش زین جهان رخت روایت مردن فرهاد از زبان نظامی در کتاب خسرو و شیرین.

من غلام قمرم، غیر قمر، هیچ مگو پیش من، جز سخن شمع و شکر، هیچ مگو سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو ور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت: «آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو» گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم» گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو من به گوش تو، سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو قمری، جان‌صفتی، در ره دل پیدا شد در ره دل، چه لطیف‌ست سفر! هیچ مگو» گفتم: «ای دل! چه مه‌ست این؟» دل اشارت می‌کرد که «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو» گفتم: «این روی، فرشته‌ست، عجب یا بشرست؟» گفت: «این غیر فرشته‌ست و بشر، هیچ مگو» گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد» گفت: «می‌باش چنین، زیر و زبر، هیچ مگو ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال! خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو» گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟» گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو» #مولانا

از ضعف،به هر جا که نشستیم وطن شد وز گریه،به هر سو که گذشتیم چمن شد جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد پیراهنی از تار وفا دوخته بودم چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد هر سنگ که بر سینه زدم،نقش تو بگرفت آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد عشاق تو هر یک به نوایی ز تو خشنود گر شد ستمی بر سر کوی تو،به من شد #طالب آملی

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی‌وضو در کوچه‌ی لیلی نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده‌ای زد بر لب درگاه او پُر زِ لیلی شد دل پُر آه او گفت یاربّ از چه خوارم کرده‌ای بر صلیب عشق دارم کرده‌ای جام لیلی را به دستم داده‌ای وندر این بازی شکستم داده‌ای نشتر عشقش به جانم می‌زنی دردم از لیلی‌ست آنم می‌زنی خسته‌ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم، تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلی‌ِ تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلی‌َت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال‌ها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلی در دلت انداختم صد قمار عشق یک‌جا باختم کردمت آوار‌ه‌ی صحرا نشد گفتم عاقل می‌شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یارب‌َت غیر لیلی بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی، گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می‌زنی در حریم خانه‌ام در می‌زنی حال این لیلی که خوارت کرده بود درس عشقش بی‌قرارت کرده بود مرد راهم باش تا شاهت کنم صد چو لیلی کشته‌ در راهت کنم #مرتضی عبداللهی

دریغا هر چه در عالم رفیق است ترا تا وقت سختی هم‌طریق است خسرو و شیرین، نظامی

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی تو که آتشکده عشق و محبت بودی چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را که خود از رقت آن بی‌خود و بی‌هوش شدی تو به صد نغمه زبان بودی و دل‌ها همه گوش چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی خلق را گرچه وفا نیست و لیکن گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی ناز می کرد به پیراهن نازک تن تو نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی چنگی معبد گردون شوی ای رشک ملک که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی شمع شب‌های سیه بودی و لبخندزنان با نسیم دم اسحار هم‌آغوش شدی شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد که تواش شیفته زلف و بناگوش شدی باز در خواب شب دوش ترا می دیدم وای بر من که توام خواب شب دوش شدی ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت به چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیست آتشی بود در این سینه که در جوش شدی شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی شهریار

و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروانگاهیم و پسِ یکدیگر می‌رویم و هیچکس را اینجا مُقام نخواهد بود، چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند. خلود: همیشگی، دوام، پایداری مُقام: منزل، جایگاه تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

و مردمان را عیب مکنید، که هیچ‌کس بی عیب نیست؛ هر که از عیب خود نابینا شد، نادان‌ترِ مردمان باشد. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

تو چنان زی چو بمیری، برهی نه چنان زی که بمیری، برهند سنایی غزنوی

از خلوتی‌ راه سعادت نهراسید . . . 🍃

به عشق‌اندر، صبوری خام‌کاری‌ است بنای عاشقی بر بی‌قراری‌ است صبوری از طریق عشق دور‌ است نباشد عاشق آن کس کو صبور است خسرو و شیرین، نظامی

که جغد آن به که آبادی نبیند‌ خسرو و شیرین، نظامی

نظامی: بر آن عزمم که ره در پیش گیرم شوم دنبال کار خویش گیرم سعدی: بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم

قضا در کمین بود، کار خویش میکرد. تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی‌

جهانا چند ازین بی‌داد کردن مرا غمگین و خود را شاد کردن غمین داری مرا شادت نخواهم خرابم خواهی آبادت نخواهم خسرو و شیرین، نظامی

هیچ چیز همیشگی نیست‌ خواه چیز خوبی باشد خواه چیز بد.

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟ سعدی