بـئاتریس پِـرز؛
رفتن به کانال در Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
419
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-107 روز
-5330 روز
آرشیو پست ها
شبِ دوم؛ نامهٔ دوم
نمیدانم این مکتوب را از کدام سرِ سخن آغاز نمایم و چگونه شرحِ حالی را که سالهاست در کنجِ سینه محبوس داشتهام، بر این کاغذ بیاورم. چه آنکه بعضی احوال را زبان از تقریر عاجز است و قلم نیز، هرقدر که بر صفحه بتازد، باز از ادای آنچه در دل میگذرد قاصر میماند. ای آنکه سراپا تا ابد در حسرتِ دیدارت خواهم سوخت، جانِ بیجانِ من، کجایی؟ این جهان، بعد از تو، دیگر آن جهانی نیست که پیش از تو میشناختم. روزها میآیند و میروند و مردم در پی کار خویشاند؛ اما برای من، هر روز چیزیست از جنسِ ملال و هر شب، مجلسِ طولانیِ فراق. تو عزیزترین موجودِ زندگانی من بودی؛ و شاید همین است که هنوز نمیتوانم نامت را از خاطر خویش بیرون کنم. از خوابهایم به جانب تو میآیم؛ چه در خواب، دیگر نه فرسنگی میان ماست و نه رسم و آیینی که مرا از تو بازدارد. در خواب، گاه چنان نزدیکت میشوم که گمان میکنم دست در دستت نهادهام و همهٔ آنچه در بیداری از من دریغ شد، یکباره به من بازگشته است. لیک چون دیده میگشایم، باز همانم و باز تو دوری. هر بار که گمان بردم به تو رسیدهام، هر بار که خیال کردم دستت را خواهم گرفت، ناگاه دیدم که فرسنگها راه میان ماست. چه بسیار امیدهای بیبنیاد که مرا به ادامهٔ روزگار واداشتند؛ امیدهایی که نه توانِ رسیدن داشتند و نه جرئتِ مردن. من از این «شاید»ها خستهام. از اینکه هر بار دلم گفت: «این دفعه شاید...» و من، با وجود آن همه کتاب که خواندهام و آن همه جهان که دیدهام، باز دل به همان یک کلمه بستم. در فرنگ آموختم که آدمی میتواند برای سرنوشت خویش تصمیم بگیرد. دیدم دخترانی را که بیآنکه از سایهٔ دیگران بترسند، پای انتخاب خویش میایستند؛ دیدم که چگونه زن میتواند صاحبِ رأی و ارادهٔ خویش باشد. اما چه سود؟ آدمی ممکن است نصف جهان را بگردد و هزاران کتاب بخواند، ولی وقتی پای دل در میان باشد، همان کودکِ بیاختیارِ پیشین باقی میماند. من نیز چنین شدم. تو بلندترین آرزوی منی و دستِ من از دامانِ وصلت کوتاه. چه نسبتِ غریبیست میان آرزو و دست؛ آرزو تا آسمان بلند میشود و دست، در همان جای خویش میماند. گاه با خویش میگویم مگر نه آنکه باید فراموشت کنم؟ مگر نه آنکه روزگار گذشته و هرچه بوده، گذشته است؟ پس چرا نمیتوانم؟ چرا که من حتی احتمالِ آنکه تو مرا دوست داشته باشی را دوست میداشتم. چه اعترافِ حقیریست و در عین حال، چه حقیقتِ بزرگی برای من. من به احتمال دل بسته بودم؛ به این خیالِ کمرنگ که شاید در گوشهای از خاطر تو، نام من نیز باقی باشد. شاید در میان هزار کار و هزار آدم، گاه خاطرت به من بیفتد. شاید روزی، بیمقدمه، چیزی تو را به یاد من اندازد و لحظهای با خود بگویی: «او کجاست؟» همین احتمال برای من بس بود. و چه ساده بودم که گمان میکردم احتمال، میتواند آدمی را سالها زنده نگاه دارد. این همه زخم در من مانده است. بیم دارم اگر آنها را رها کنم، اگر دست از این اندوه بردارم و بگذارم خاطرت نیز چون بسیاری چیزهای دیگر به گذشته ملحق شود، آنوقت تمامی آن رنجهایی که بردهام، بیمعنا خواهد شد. انگار این زخمها آخرین شاهدانِ آن روزگارند. اگر دردشان را از من بگیرند، چه چیزی برایم باقی خواهد ماند که گواهی دهد روزی تو را دوست داشتهام؟ چه تلخ است که آدمی گاه به جای آنکه از رنج خویش شفا طلبد، آن را چون یادگاری از محبوب، در صندوقچهٔ دل نگاه میدارد. جانِ بیجانِ من... نمیدانم این روزها کجایی و در کدام گوشهٔ این عالم روزگار میگذرانی. نمیدانم هنوز مرا به خاطر داری یا نه. و از همه سختتر، نمیدانم اگر این مکتوب روزی به دستت افتد، آن دخترِ سالهای دور را خواهی شناخت یا نه. اما من هنوز، هر شب، از خواب خویش به سوی تو میآیم. شاید خواب تنها مملکتی باشد که در آن، تقدیر بر ما حکومت ندارد. در آنجا، نه فاصلهای هست، نه فرنگی، نه خانهای، نه رسم و قاعدهای، نه دستی که میان ما حائل شود. فقط منم و تو. و اگر از من بپرسی که پس از این همه سال، هنوز چه میخواهم، خواهم گفت: هیچ. جز آنکه یک بار، فقط یک بار، بیآنکه جهان میان ما بایستد، به تو برسم. و اگر باز هم نرسیدم، چه باک؟ من سالهاست که با نرسیدن زندگی کردهام. آنچه مرا فرسوده، فراق نبوده است؛ این امیدِ رسیدنی بوده که هر بار نیمهراه، مرا به حال خویش واگذاشت.
کسایی که زبان فرانسه میخونن واقعا اینطورین که: 💅✨🎀
حتی موقع دعوا کردن هم آروماند.
دیدین اکثر نقاش های بزرگی که میشناسیم آثارشان بعد از مرگشون مشهور شده؟ اینطوریه که مرگشون باعث شده آثارشان مهم بنظر برسه. حتی بعضی از نویسنده ها هم همینطورن؛ فکر کنم منم جزو اون دستهام😭😂
Repost from N/a
انگار ذات نوشتن یا نامه نوشتن برای کسیه که نیست ، شاید خیلی وقتا اینطوره یا شاید هم همیشه .
«آیا از این بدتر هم ممکن است؟
به نظر میآید که هست.
وای به روزهای دیگر.»
- شاهرخ مسکوب
