218
مشترکین
-224 ساعت
+77 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
218
"آدمی که وسط حرف زدن میپرد را باید بگیری، دستهایت را دور گردنش حلقه کنی و سرش را تا میتوانی بکوبی به دیوار تا دیگر اینقدر بینزاکتی نکند!"
218
Repost from خونه شماره ۸
چقدر بعضی تغییر کردنها خوبه. مثلا اینکه دیگه به عقب برنمیگردم تا ببینم چی میشد اگه فلان کارو میکردم یا نمیکردم. الان بیشتر نگاهم رو به جلوئه و سعی میکنم هر قدمی که برمیدارم، با آگاهی باشه.
218
"میدانی مشکل از کجا شروع شد؟ از آنجا که کارهایی را که بهباور خیلیها عمق فاجعه بود، ما برچسب روشنفکری زدیم و با افتخار انجام دادیم!"
218
یکشنبه، ۳۱ آگست، ۲۰۲۵
رسمیات تمام شده و من، هنوز هم پشت میز نشستهام؛ نه اینکه کار داشته باشم، فقط میلی به خانه رفتن ندارم. از پنجره به بیرون نگاه میکنم و به این هوای خاکی لعنت میفرستم. با خودم میگویم کاش ابرهای خاکستری آسمان را بپوشانند، چون این خاکها وقتی دوستداشتنی میشوند که اندکی باران ببارد تا نمناک شوند.
218
"یک چیزهایی هست
که نمیشود به دیگری فهماند
نمیشود گفت
آدم را مسخره میکنند."
~صادق هدایت
218
با شب نباید درگیر شد، چون بیرحم است و با هیچکسی شوخی ندارد. با لشکری از خاطره هجوم میآورد و تویی که پناه و دفاعی نداری، ناگزیر زانو میزنی، پرچم سفیدت را به نشانهی تسلیم شدن تکان میدهی و میگذاری تیکهتیکهات کند.
218
به مضحکانهترین شکل ممکن این حالت را دوست دارم؛ اینکه شبیه روانیها رفتار کنم و با خودم حرف بزنم. از بس حرف نمیزنم و سکوت میکنم، گاهی فکر میکنم لال هستم و همین حرف زدنهای نصفشبی در سکوت اتاقم از این فکرها رهایم میکند.
218
موقع شنیدن این آهنگ حرفهای زیادی در ذهنم خطور میکنند که مدت زیادیست ناگفته ماندهاند. نه اینکه نخواهم بگویم؛ میخواهم، ولی نمیتوانم بیرون بریزم. به تاریکی و سکوت پناه میبرم و با آدمهای زیادی در ذهنم صحبت میکنم. گاهی هم شبیه مریضهای روانی، یک کلمه یا جملهیی را به زبان میآورم و دوباره سکوت میکنم.
