ch
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

前往频道在 Telegram

显示更多
伊朗146 104未指定类别
228
订阅者
-224 小时
-77 天
-730 天
帖子存档
مگر حوصله‌ی آدم‌های جدید را نداشتن، گلچین کردن رفیق‌ها، دیر سین کردن و جواب ندادن به پیام‌های الکی، دوری از معاشرت‌های الکی و خیلی چیزهای دیگر از سی‌ساله‌گی به‌بعد نبود؟ پس چرا من حالا همه‌ی این‌ها را تجربه می‌کنم؟

شبکه‌ی اچ‌بی‌او به ساخت درام‌های عمیق و مفهومی مشهور است و این‌بار نیز با سریال ماموریت سر زبان‌ها قرار گرفت. مینی‌سریال «مام
شبکه‌ی اچ‌بی‌او به ساخت درام‌های عمیق و مفهومی مشهور است و این‌بار نیز با سریال ماموریت سر زبان‌ها قرار گرفت. مینی‌سریال «ماموریت» یک درام-جنایی قدرتمند و عمیق است که محور اخلاق، باورها و بقا ساخته شده است. سریال داستان زندگی دو مرد را که درگیر بارهای سنگین اخلاقی و خانواده در دنیای تاریک و نامتعادل هستند، روایت می‌کند. یک طرف کشیش سابق که حالا برای اف‌بی‌آی مامور حل پرونده‌ی رشته‌سرقت‌های شبانه می‌شود و طرف دیگر، مرد شکست‌خورده‌یی که برای بقای خانواده‌ی خود دست به دزدی مواد از خلافکار‌ها می‌زند. داستان هردو مفهوم طلب بخشش را در دو خط داستانی متفاوت روایت می‌کند. خیلی وقت بود دنبال چنین مینی‌سریالی بودم که بالاخره تماشا کردم و لذت بردم. شما هم ببینید؛ ضرر نمی‌کنید.

چهارراهی فردوسی را مسدود کرده‌اند و ازدحام شهر شبیه سریال‌های آخرالزمانی شده است. به لطف این ازدحام، تقریبا یک ساعت شهرگشتی کردیم. کوچه و پس‌کوچه‌های گذر حیات و معدن نمک را متر کردیم تا بالاخره در مسیر اصلی خود قرار گرفتیم. اولین بار بود که از ازدحام لذت می‌بردم، چون هوا مطلوب و شهر چراغان بود. با این‌که دیر به خانه رسیدم، ولی ارزش‌اش را داشت.

«زندگی مسخره است، مثلِ نوشته‌های پشتِ ریکشاها.»

Repost from N/a
من شیفته ی انسانهایی هستم که تنهایی شان را شناخته اند؛ با او حرف زده اند چای خورده اند، در آغوش گرفته گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده اند. آنها انسانهایی رشد یافته اند که در آن سوی وابستگی یعنی استقلال ایستاده اند. و اگر روزی به کسی اجازه ی ورود به حریم تنهایی شان را بدهند به این دلیل است که او را همچون تنهایی خود ارزشمند یافته اند و این بدان معناست که او نیز انسان رشد یافته ی دیگریست.

Repost from دُژَم
این که گاهی حس می‌کنم از همه چیز جا مانده‌ام؛ مثل مسافری که دیر به ایستگاه رسیده، اصلن قشنگ نیست. مثل این است که راه من از راه دیگران جدا بوده و بسیار کُندتر و بی‌نقشه‌تر راه می‌روم.

والا!
والا!

"خداوند صبر دهد به کسی که چیزی می‌خواهد و نمی‌شود!"

"حس می‌کنم از یک ساختمان بی‌نهایت بلند پائین افتادم؛ نمی‌خورم زمین که راحت شوم، همه‌اش در حال سقوطم!"

چشم‌هایت شبیه قطعه‌ی‌ نکتورن شماره‌ی بیست شوپن غمگین و زیباست؛ می‌دانستی؟

Me: I'm finally happy! Life: LOL! Wait a second.

"تو شبیه قطعه‌ی مون‌لایتِ بتهوون آرام‌بخش و زیبایی؛ می‌دانستی؟

وسط این وضعیت نامتعادل و هزارتا مشغله‌ی ذهنی، دلم را به یک چیزی خوش کرده‌ام و منتظر خبر آن هستم. دیروز با خودم گفتم: این حداقل چیزی‌ست که شاید بتواند من را محکم‌تر به جریان زندگی وصل کند. هرچند امیدوار بودن در چنین شرایطی خیلی مضحک و مسخره به‌نظر می‌رسد، ولی دست روی دست گذاشتن و زانوی غم بغل کردن هم حماقت است. ببینیم چه خواهد شد!؟

"قدیم‌ها می‌گفتند در جا می‌زنی و هیچ جلو نمی‌روی؛ اما حالا وضعیت طوری شده که با هر قدم جلو رفتن، سه قدم به عقب پرت می‌شوی. این‌جاست که به‌ همان در جا زدن هم راضی می‌شوی."

هرچه جلوتر می‌رویم، وضعیت خراب‌تر می‌شود؛ پس کی این کابوس‌ها تمام خواهد شد؟

آدم خوشبختی بود. انگار از قبل فهمیده بود که وقت رفتن است؛ به‌همین خاطر به تمام فرزندانش سر زد، نواسه‌هایش را دید و با آن‌ها خندید. همین دوهفته قبل خانه‌ی ما بود. از سرکار که برمی‌گشتم، بعد از خسته نباشی گفتن می‌گفت: "درد پایت چطور است بچیم؟" چون در پای چپم میخک برآمده بود و می‌فهمید که درد دارد و اذیتم می‌کند. در عین ناراحتی، خوشحالم که آخرین روزها را کنارش بودم؛ دست‌هایش را بوسیدم و در آغوش گرفتمش. حداقل حسرت این‌که ندیدمش و همرایش حرف نزدم در دلم نماند، ولی خب ته ماجرا همین است. باید قبول کرد که همه‌ی ما روزی از این دنیای فانی رفتنی هستیم و چه خوشبخت است کسی که بدون حسرت و بدون درد و عذاب کشیدن از دنیا می‌رود. مادربزرگ عزیزم، این‌که دوباره به آن حویلی داخل شوم و صدای خوشحالی و خنده‌ات را نشنوم؛ این‌که دیگر کسی نخواهد بود که بگوید: "قربان قامت بلند نواسه‌ام شوم" آزارم می‌دهد. یادت برایم همیشه جاودان خواهد بود! آرام بخوابی...

"اکنون به نظر می‌رسد صبورتر شده‌ام؛ اما در عوض چراغی در من خاموش شده است، که دوست داشتم تا ابد روشن بماند."

Today is International Day for Failure. Congratulations!

از این روند فرسایشیِ زندگی خسته شدم واقعا!

واقعا عجیب شده!