223
مشترکین
-124 ساعت
+47 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
222
Repost from کتابخانه سیار
حرف بسیار است، اما مجالی برای گفتن نیست؛ زندگی چنان قفلی بر دهان ما زده است که گاهی حتی دردهایمان را نیز در سکوت به خاک میسپاریم. نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشیم، بلکه روزگار ما را به نادیده گرفتن، فرو خوردن و خاموش ماندن عادت داده است. آنقدر ناگفتهها در سینه جمع شدهاند که گویی انسان، بیش از آنکه با زبانش زندگی کند، با سکوتش روزگار میگذراند. و چه تلخ است آنگاه که آدمی نه از سر رضایت، بلکه از سر خستگی، سکوت را انتخاب میکند؛ زیرا زندگی، قفلی بر دهان ما زده است، نه برای گفتن، بلکه برای ناگفته ماندن.
222
Repost from بومی کهکشان راهشیری.
عباس معروفی خیلی سال پیش گفته بود، «آدم باید مدام مشغول کار باشد، وگرنه از درون پوک میشود.» آره خلاصه.
222
میبینی آقای رنگو؟
در گرمای بیحالکنندهی مزار جان که همه سردرد دنبال یک تیکه سردی و نوشیدنیِ سرد هستند، اینها چای مینوشند؛ چون از قدیم گفتهاند: "گرمی ره گرمی میورداره!"
222
راه حلی داری؟ راه نجاتی برای کشتی شکستهیی که نه غرق میشود و نه نجات پیدا میکند.
-نزار قبانی
222
هر زمان اتفاقی در این ملک بیصاحب میافتد، این شعر مزدک نظافت در ذهنم رژه میرود:
این شهر مثل مزرعههای ملخزده
خشکید و سوخت گرچه مترسک زیاد داشت
222
در فضای مجازی برای هر نوع محتوایی پلتفورم مخصوص ساخته شده است. اینستاگرام برای شوآف و مقداری هم کسبوکار آنلاین، فیسبوک که مختلط شده؛ اکثرا اراجیف و مقداری هم نقدهای کارساز و پستهای بهدردبخور، واتساپ که بهعنوان اپلیکیشن پیامرسان نسبتا خوب است، تلگرام درکنار پیامرسانی یکسری ویژهگیهای خوب دیگری دارد که وجه تمایزش با سایر اپلیکیشنهاست، لینکدِن بیشتر فضای مسلکی و اکادمیک دارد و در آخر، توویتر یا همان ایکس اکثرا برای بحثهای سیاسی و انتقادی استفاده میشوند. حالا این وسط، یک تعداد افرادی هستند که نمیدانند کدام بحث را در کدام پلتفرم پست کنند. من اهل زیاد پست کردن نیستم و در اکثر این پلتفرمها فعالیت نمیکنم، ولی بعضا یکسری پستهایی را میبینم که -با وصف اینکه میدانم به من ربطی ندارد- در پلتفرم اشتباهی پست میشوند. قبلا هم این موضوع را یادآور شده بودم و چون گوشهی ذهنم را اذیت میکرد، خواستم باز هم اینجا بنویسم که بهشمول خودم، اکثرا فرهنگ استفاده از تکنالوژی را بلد نیستیم و این مشکل بهظاهر کوچک و پیش پاافتاده، خیلی بزرگ و حاد است.
222
Repost from ضمایم
در فلم Dark Knight از سه گانه نولان که مهمترین شان در سه گانه همین شوالیه تاریکی است جوکر از اینکه چرا صورتش زخم دارد حکایت می کند که پدرش بخاطر لبخند نداشتن، به او گفته بود: چرا اینقدر جدی هستی پسر؟ و با چاقو بر صورت او لبخند کاشته که اکنون جوکر برای از بین بردن آن زشتی، مجبور به خندیدن است.
من این سخن" چرا اینقدر جدی هستی پسر؟" را بار ها برای کسانی نقل کرده ام که فکر می کنند زندگی معادله ریاضی است که اگر دو جمع دو مساوی به چهار نشد قیامت میشود!
زندگی مسئله ی برای حل کردن نیست زندگیتجربه ی زیستن است.
222
Repost from N/a
یک روزهای خیلی حالم میگیرد و فکرم درگیر میشود درست مثل امروز، همهی روز را به آینده فکر میکنم. اینکه چه خواهد شد. آینده چه میشود؟ درست خواهد شد یا نه. بعد میفهمم نام این پدیده بزرگسالی میباشد. اینکه هرچه بزرگتر میشوم دغدغههایم هم زیادتر، از طرف دیگری این را هم درک میکنم که این حس کاملا عادی است زیرا در کشوری زندگی میکنیم که سرانهی بیکاریش اش از کار بیشتر است و هردیقه شاهد پرپر شدن آرزوهایمان هستیم.
222
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
او در میانِ هیاهویِ نادانیِ خویش، پادشاهیست که بر ویرانههایِ درکِ خود تکیه زده. سری که چون کبک در برفِ جهالت فرو برده، نه او را از حقیقت پنهان میکند و نه حقیقت را بر او آشکار. او تنها، در دنیایی کوچک و تاریک که خودش برای خودش ساخته، فریاد میزند و نمیداند که بیرون از آن پیله، نمایشِ حقارتش چقدر تمسخر دارد؛ نمایشی که در آن، تنها چیزی که به چشم نمیآید، «خودِ او» در آینهیِ واقعیت است.
222
Repost from مردی نشسته در ایوان؛
اکثریت آدمیان همچون بازتابی کمنور از حقیقتی گنگاند، بیمایه و تهی، که زندگی را نه چونان فرصتی برای شناخت، بلکه بهمثابه میدانگاهی برای لذتهای بیارزش و بازیهای پوچ میپندارند. اندیشهی والا، اگر در کسی پدیدار شود، او را به کنارهگیری از این جماعت وامیدارد، زیرا در ازدحام، جز پژواکی از ابتذال و تکرار آنچه بیارزش است، چیزی نخواهد یافت.
انسان سطحی، چون از درک عمق ناتوان است، در ظاهر غرق میشود و در پی جلب پذیرش دیگران، خود را به انواع نمایشهای مضحک و تصنعی گرفتار میکند، بیآنکه بداند آنچه در این داد و ستد از کف میدهد، گرانبهاترین دارایی اوست: زمان...
و زمان، نه بازمیگردد و نه تکرار میشود.
کسی که جوهر فهم در او شعلهور است، به زودی درمییابد که معاشرتهای بیحاصل چیزی جز اتلاف نیروهای ذهنی نیست. او که میخواهد حقیقت را بشناسد، از حضور در محافلی که سرشار از سخنان میانتهی و باورهای دستدوم است، بیزار خواهد شد. این، نه از تکبر، بلکه از آگاهی است، چرا که او ارزش لحظههای خود را میداند و حاضر نیست آن را در تجارتی زیانبار با مردمانی که اندیشه را قربانی نمایش میکنند، واگذارد.
اما توده مردم، که خود را از این درک محروم ساختهاند، گمان میکنند که دوریگزینی ناشی از تلخی است، حال آنکه این، انتخابی است آگاهانه برای پاسداشت اندیشه. آنان که در فرار از سکوت، خود را به هیاهوی جمع میسپارند، نه از عشق به دیگران، بلکه از ترسِ خلوتی است که آنان را با تهیدستی فکریشان روبهرو میکند.
تنهایی، برای ذهن پوچ، همچون آیینهای است که حقیقت را عیان میسازد، و از همین رو، انسانهای سطحی آن را دشمن خود میپندارند.
چه اندکاند آنان که لایق معاشرتاند! بیشتر مردمان، نه به قصد تبادل خرد، که برای تخلیه ملال خویش گرد هم میآیند. آنان به سخن گفتن بیشتر از فهمیدن علاقه دارند، و به تصدیق بیپایه بیش از تأمل و تعمق. چنین است که هر کس، به فراخور فهم و طبیعت خود، شیفته آن چیزی است که از جنس خویش است: ابله، مهملات را میپسندد، عامی، عامیانهها را، و اندیشمند، جز در خلوت خویش، جایگاهی نمییابد.
- آرتور شوپنهاور
- در باب حکمت زندگی
222
Repost from N/a
خواندن، یعنی راه افتادن، گم شدن، با آدمها آشنا شدن، گاهی ایستادن برای فکر کردن یا خیالپردازی، بعد دوباره با شادی ادامه دادن، به تپش قلب خود گوش دادن، تشنگیات را رفع کردن، از درخت گیلاس یا سیب دزدی کردن، ترسیدن، هوس کردن، شگفتزده شدن، غر زدن، سؤال کردن، به یاد آوردن، و همینطور پیش رفتن، مثل یک مسافر خستگیناپذیر، تا آخر کتاب.
