fa
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
إيران151 943دسته بندی مشخص نشده است
223
مشترکین
-124 ساعت
+47 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
بی‌درد هستی، انزوایم را نمی‌فهمی معنی "چیزی نیست"‌هایم را نمی‌فهمی آواز می‌خوانم برایت، مست می‌رقصی بغض نشسته در صدایم را نمی‌فهمی دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگ! بدخُلقی و چون و چرایم را نمی‌فهمی؟ من سکه‌ی بودم که از دستِ تو افتادم تو کودکی هستی که جایم را نمی‌فهمی چون کوه در ظاهر قوی و در دلم آتش... با چشمِ ظاهربین ورایم را نمی‌فهمی! سهراب سوشیان

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم -صائب تبریزی

شاید صداهای سرم اندکی آرام شوند!

منم گاهی از خودم همین را می‌پرسم آقای سوپرانو!
منم گاهی از خودم همین را می‌پرسم آقای سوپرانو!

Ebi – Ba To.mp314.35 MB

“این‌که برای خجالت‌زده نشدن کسی وانمود کنی چیزی را ندیدی، یکی از عمیق‌ترین و نادرترین درجات شعور است.”

زلزله بود یا من توهم زدم؟

گاهی به دنبال معنا، معنا را از دست می‌دهیم.

…

چه انتقام بزرگی که روزگار گرفت اداره جان مرا پشت میز کار گرفت -عفیف
چه انتقام بزرگی که روزگار گرفت اداره جان مرا پشت میز کار گرفت -عفیف

Albert Camus once said: “The realization that life is absurd cannot be an end, but only a beginning.”

Okay, but why?
Okay, but why?

برای اندکی سریع کار کردن، قطعه‌ی زمستان از مجموعه‌ی چهار فصلِ ویوالدی انتخاب بدی نیست!

آرجنتین بدون مسی، مثل پرتگال با رونالدو است!

سال‌ها پیش وقتی به انباریِ خانه سر می‌زدم، ناگهان وسط آن‌همه وسایل یک دفترچه‌ پیدا کردم. یک نگاه اجمالی انداختم و می‌خواستم کنار بگذارمش که کنجکاوی‌ام گل کرد و به ورق زدن شروع کردم. صفحه‌های خالی را ورق زدم تا این‌که چشمم به دست‌خطی آشنا افتاد؛ دست‌خط پدرم بود و بازی‌های جام جهانی سال ۲۰۰۶ را منظم و با جزئیات یادداشت کرده بود. آن زمان ما در ایران زندگی می‌کردیم و من، پسربچه‌ی سه-چهار ساله‌یی بودم که غرق در دنیای کودکانه‌ی خودش بود. همین‌طور مشتاقانه ورق می‌زدم و هرچقدر جلو می‌رفتم لبخندم بیشتر میشد و ذوق می‌کردم. حالا سال‌های زیادی از آن اتفاق گذشته و پدرم هنوز هم بازی‌های فوتبال را با شوق و ذوق فراوان تماشا می‌کند. آن زمان طرفدار پروپاقرص تیم ملی فرانسه بود و حالا از بازی‌های مسی کیف می‌کند. وسط این‌همه اما، من با این سن و سالم نسبت به بازی‌های فوتبال خیلی بی‌تفاوت شده‌ام؛ نه این‌که شوق فوتبالی‌ام مُرده باشد، ولی دلم سمت دیدن زنده‌ی بازی‌ها نمی‌رود و فقط به دیدن نتیجه و های‌لایت بازی‌ها اکتفا می‌کنم. این حجم از دل‌مرده‌گی واقعا آزارم می‌دهد و ناراحت می‌شوم از این‌که بقیه هم‌سن‌هایم هنوز هم با شوق بازی‌ها را در هر تایمی که باشد تماشا می‌کنند، اما من بی‌تقاوت می‌خوابم و فردای بازی فقط نتیجه را نگاه می‌کنم. هرچقدر فکر می‌کنم حافظه‌ام یاری نمی‌کند که بدانم این روند بی‌میلی‌ام از کجا شروع شد و چی شد که این‌طوری شدم.

Khamoshiyan_Full_Video,_Arijit_Singh_Ali_Fazal,_Sapna_Pabbi,_Gurmeet….mp33.00 MB

از اینجا که منم!
از اینجا که منم!

“من آدم نامتعادلی هستم؛ همیشه‌ی خدا یا زیاده‌روی کرده‌ام و یا کم گذاشته‌ام!”

Repost from N/a
https://gandomin.com/4658/ فصل‌نامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتن‌شان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالنده‌گی و آگاهی بود. این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقه‌ای خاص نیست؛ بلکه این فصل‌نامه، پیوند نسل‌ها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهه‌های ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعت‌ها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب می‌کنند. ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنف‌بندی و درجه‌بندی از نگاه قوت قلم و پخته‌گی، و تنها به‌منظور حمایت از قلم، صدا و خاطره‌های دختران و زنان، به نشر رسانده‌ایم.

مغزم اضافه‌وزن دارد!