در راه.
رفتن به کانال در Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
391
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
392
همیشه به دوستام به شوخی میگم اگر رشتهای تحت عنوان « ارتباط با آدمهای جدید و اتفاقی» در دانشگاهها بود من سرآمد میشدم. تنها استعدادم
392
از خوندن کتابهای خوب سر شوق میام، از دیدن فیلمهای خوب مجنون میشم و هروقت دستم طرحی رو خلق کنه شادم، اما به بیشترین چیزی که دیوانم میکنه فکر میکنم: به زندهترین حالتم، به وقتهایی که راه رفتنم از فرط شادمانی شبیه رقصه. در تمام اینها پای یک انسان وسطه، تعامل با یک آدم، خندوندن و شوخی کردن، گفت و گو، برسی کتابها، دیدن آدمها، حرف زدنشون از چیزهای موردعلاقهشون، شوق و زندگیشون، تلاششون برای مقابله با ناکامیها، همیشه یک انسان هست، همهش همینه. تمامش همینه.
392
تمیز کردن کتابخانهام
هفت قفسهی بزرگ دارم که همه سرشار از کتاب هایی در ردیفهای عمودی هستند، در یکسال گذشته روی ردیفهای عمودی، چندین کتاب بهصورت افقی چیدهام. در پنجماه گذشته هم کتابهای بیشتری روی پاتختی کنار تخت ردیف بلند بالایی تشکیل دادهاند و تمام اطاق پر شده از کتاب. به مادر گفتم باید به فکر قفسهی جدیدی باشم، گوشهی اطاق باشد، از سقف تا کف را در بر گیرد. باید مرتبشان کنم، برخلاف نظر پیشینم که قادر به برقراری نظمی مشخص در کتابهایم نبودم، حالا دلم کمی توازن میخواهد.
کتابهارا تماما از قفسهها بیرون میآورم: با احتیاط، بیرون آوردن هر کدام، باز شدن راه مخفی عجیبیست به دنیایی عجیبتر، خاطرهها را بیرون میکشم، کلمات نوشته شده، آدمهای رفته، آدمهای بازگشته، امیدها و نگرانیها.
در سهسال گذشته برای خودم یک باتلاق از آرزوهایم ساختهام. امیدهای هرسالهام در پایان آن سال باتلاق را عمیقتر و کشندهتر میکنند. با این حال دست از پا درازتر، امیدوارتر ادامه میدهم، در یک کتاب نوشتهام: ایران آزاد میشه، امیدوارم، امیدوارم. دستم را روی کلمات میکشم، سهسال از آن نوشته گذشته و من تجربهی زیادی در زیستن در رنجِ نشدن بدست آوردهام، اما زیستهام، قلبم در این سهسال ثانیهای از کار نیفتاده و امروز در شرم زنده بودن خودم در نبود دوستانم، هنوز هستم.
برای مرتب کردن شاهنامه حواسم را جمع میکنم، با چه شوقی چهار جلد آن را برایم تولدم هدیه گرفتم. روح حماسه در مویرگهای چشمم داد میزند، صفحهی اول را باز میکنم و بلند میخوانم؛ در ستایش خرد: خرد بهتر از هرچه ایزدْت داد
ستایش خرد را به، از راه داد!
خروشان میشوم، گر میگیرم، سلول به سلول تنم روایت میکنند، روایت بیدادگری، روایت جنگ، روایت ساختن، روایت فرهنگ و روایت زنده ماندن، همهمان راوی قصههای خود هستیم و تقدیر دل ماست که هرکس، به طریقی. فردوسی را با احترام بر میدارم، دست انسانهای بزرگ را میبوسم، دست آزادگان دور از وطن که کوششهای چندسالهی آنها میراث سالهای دور را در دستم میگذارد.
گور به گور فاکنر به چشمم میخورد، برش میدارم؛ اولش نوشتهام: «برای اینکه سال آینده کمی از رنج و سختیم کم بشه، خسته شدم.» تکان میخورم، موج خاطرات حجوم میآورند و من، خسته در پایان راه، اجازه میدهم تنم را فتح کنند. از رنجی کم نشده اما، ساحلِ امروز قصهگوی جدیدیست، در پس این سیاهیها انسانیت خفتهست، در پس همهی این گندزارها، انسانتر شدهام. روح عزیزان خفتهام، روح سبزِ در جریانِ عزیزانم در قلب من میماند و در این میان، از زنده ماندن بازماندههای زندگیام شکرگزارم، در نهایت، همین مهم است، بودن. بودن فرای همهچیز.
اطاقی از آن خود ویرجینیا آن گوشهست، با مداد سبز خط کشیدهام جایی که گفته: My heart is like an apple tree. دستهایی که طناب بودند دور گردنم شاخههای درخت سیب میشوند و نجاتم میدهند، درختها، درختهای سبز و خستهای که پناهگاه پرندههای خسته هسند، درختهای اعجاب انگیز، درختهای چارباغ و من که سرم را بالا میبرم و تلاش میکنم آنها را بگیرم، میپرم، دستم را بلند میکنم و نمیرسم. نمیرسم و نمیرسم و این ناراحت کنندهترین قصهی تکراری ماست. تو نور را نشانم دادی، ثانیهای لذت آن را به من چشاندی و بعد در تاریکیها تنهایم گذاشتی، وسوسهی رسیدن، از اینجا تا همان بهشتی که اکنون خانهی چشمهای آهویی توست، رهایم نمیکند. وسوسهی گاز زدن به سیب، وسوسهی نافرمانی، هنجار شکنی، دیوانگی و زنده بودن و زیستن.
کتاب تاملات در شعر فروغ از دستم میافتد، ناراحت میشوم؛ صفحهی باز شده چنین است: شعری از مهدی حمیدی شیرازی:
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد،
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
برای نوشتن از مرگ نباید مرد، من از تو میمردم و اندیشهی مرگ از من جدا نیست. اندیشهی توحشی که آن شب پای داربست چشیدید. اندیشهی آن دقایق آخر، آن سیب که افتاد، آن اشک که چکید، آن نور که خاموش شد. و غمی که پایان ندارد عزیزم.
مرا این کاسهی خون است، مرا این ساغر اشک است، چنین آسان مگیریدش، چنین آسان منوشیدش.
392
این هم از قصههای هزار و یک شبه، یادمه با این جمله یکساعت داشتم میخندیدم. طرف توی یکشهر خوابیده و صبح جای دیگه بیدار شده.
مگر حشیش نیز میخوری؟
392
صفحات قبلی کتابم رو ورق میزدم دیدم زیر این خط کشیدم. اما یادم نمیاد چرا زیر این خط کشیدم. عجب
392
خیلی خستهام و کتابم رو باید تا یکجایی برسونم
شما چی میخونید؟
اگه چای و قهوه هم دارید برام بفرستید. تزریق زندگی.
t.me/HidenChat_Bot?start=6695538609
392
بارها تلاش میکنم مرگ را پشت پلکهایم شبیهسازی کنم، با خاطرهی لزج قتل یک سوسک، یا مرگ هزاران کفشدوزکی که در کودکی چال کرده بودم. تمام آن روز را گریستم، به تمام صد کفشدوزکی که در ظرفی محبوس کردم فکر میکنم، به میل کودکیام برای چال کردنشان، به درک حجم قرمز رنگ مرگ. تمام آن روز گریستم، مادر بازنگشت تا کفشدوزکهارا از خاک بیرون آورم، در گرماگرم تابستان، به قتل دسته جمعی کفشدوزکهایم فکر میکنم. درک مرگ برایم میسر میشود، کمکم، میفهمم.
« من از تو میمردم اما تو زندگانی من بودی» هروز از مرگ برگها و کبوترها از تو میمیرم و به قتل گلابیها نگاه میکنم، مادر بازنگشت، یک سنباده و سهولت انسانوارانهی کشتن.
«وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی»
392
یک کتاب کودک دارم که نامههای بچههاست به خدا، بلند بلند میخندم. عجب جهانی، خوشحال ترین انسان جهانم
392
قربون ریخت همهتون
امیدوارم فردا موفق باشید و اگر هم نشدید فدای تار تار موهاتون. سرتون سلامت باشه🌳
392
نمیدونم، چهارسال پیش اگر عکس این روزهای آزاد رو میدیدم اصلا باورم نمیشد، خوشحالم و همزمان غمگینم. شهر زیباتر شده، خیلی زیاد. اما خون لابهلای کاشیها، زمین، آسفالت فراموش نمیشه.
