در راه.
الذهاب إلى القناة على Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
415
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
+3030 أيام
أرشيف المشاركات
415
عاشقم. گمانم تنها راه نجات یافتن از درد روزمرگیِ بیمارگون همین کلمه باشد. مگر نه آنکه مدت مدیدی همینطور پر شر و شور به زیستن مشغول بودم و همینطور بیست سالگی و بیست و یک سالگیام گذر کرد، حالا چندماه مانده به سال آینده را نه سختکوشی جانفرسا و نه بیحسی جانکاه نمیتواند از من برباید. تحمل این دوری، تحمل این اوضاع تنها با شیدایی بیمارگون نسبت به زندگی و زیستن و بودن میسر میشود، باید دیوانه بود، تا نهایت ابدیت انسانی باید دیوانه بود و دیوانگی کرد، باید سر پر سودا داشت، باید شجاعت و کلهخری لازم را، جوانی لازم را داشته باشی و بعد بزنی به دل جاده، بزنی به آب و دریا، بزنی به دشت و کوه. باید کمر زندگی را خم کنی و زنجیر بیحوصگی را بشکافی. باید از مرزهای حوصله عبور کنی، مجنون باشی.
شما درمورد نیروی مرموز و سیاهی که در این دوران شما را به زندگی وا میدارد سخن گفتید، از میل بیمارگون به مشغول کردن خودمان به هزارکار. شعر و ادبیات و دانشگاه و فنا شدن. همین مهم من را به فکر وا میدارد. یک لحظه زمان توقف میکند و من میمانم و عجز و لابه از اوضاع پیش آمده. درس خواندن و کار کردن و هزارکتاب برای خواندن. به خودم که میآیم تمام اینها در قامت وظیفه شکل میگیرند، وحشت میکنم و سر باز میزنم، بعد دوباره یادم میآورید که عاشقم. کسی در وصفم گفت که پرشور و پرهیجانم، البته هدف ایشان آن بود که بگویند چنین ویژگیهایی باید کنترل شوند و الخ، با اینحال من این را بسیار شگفتانگیز دیدم، بله پرشورم و از زمانی که بهخاطر میآورم این ویژگی خودم بودهاست. با اینحال این پرشوری همیشگی تصادی با بداخلاقیام ندارد. این روزها زیاد بداخلاق میشوم و راستش را بخواهید از این موضوع ناراحت نیستم و حقیقتا اهمیتی هم نمیدهم که فلانی و بهمانی بگویند بداخلاقم. در دستانم چندین کتاب است، یک بالزاک دارم که گمانم نمیشود ادبیات فرانسه بخوانی و بالزاک نخوانده باشی، یک آندره ژید و در نهایت هم تیبوی عزیزم. به زعم یکی از دوستان عزیز و مغتنمم گاهی گرسنهی ادبیات هستم. این را بهسبب ادا و متن و فلان نمیگویم: یک میل درونی به متوقف کردن تمام برنامهها و خواندن کتاب در من میجوشد، یک چیزی که باعث میشود بیخیال هزاران کار مختلف شوم و فقط بخواهم بخوانم. یکی از دوستان عزیزم زمانی گفته بود یکبار چنان غرق در کتاب و مشتاق به ادامهی آن بود که کار و کاسبی و مغازه را بست تا ادامهی کتاب را بخواند« نقل به مضمون». گاهی گرسنگی نسبت به کلمه در دلم طغیان میکند، دلم به قار و قور میافتد و اشتباه زمانیست که معدهی خالیام را با کار و کلاس و کوفت و زهرمار پر میکنم بهجای آنکه کلمه به خوردش بدهم. دیر زمانی نیست که از رنج افسردگی و تلاش و ناکامی به ادبیات پناه بردم و او چه سخاوتمندانه اعتماد به نفسم را به من برگرداند. به شما گفتم که خواندن آثار بلند ادبی، اعتماد بهنفس و عزت نفسی بسیار به آدم میدهد. آنچنان که باور میکنی این من همانیست که کنار راسکولنیکف بیخوابی کشیده و کنار زوربا گونههای بوبولینا را بوسیده و دیوانگی کرده و این همان کسیست که در آن دوازده روز کنار کاترین و اتیین مانده بود. تفاوتی نیست و میدانید که شعار هم نمیدهم، با این حال از خمیرهی تاثیرپذیر درونم به نفع خودم استفاده میکنم و دچار میشوم. دچارِ بودن، دچار زندگی، دچار صبحتا غروب، دچار تکتک درختهای چارباغ، دچار جمع کتابسرا، دچار وسعت دید دوست جدیدم، نسخهام برای زیستن این است.
برای خواندن تیبو هیچ عجلهای ندارم، میدانم که با این چهار جلد زندگی میکنم و با آسودگی میخوانم. تیبو میشود همراه روزهای سخت دانشگاه، مسیرهای طولانی رفت و برگشت.
حالا هم باید بروم، به کجا؟ نمیدانم.
دوستدار شما، الکسیس زوربیچ، بیوهمرد سابق
پینوشت: خودتان میدانید که در پایان نامه از زوربا تقلید میکنم؟
415
احساس میکنم درحال غرق شدنم. نمیخواهم قبول کنم آخرین نفسهایم است، نمیخواهم قبول کنم افسردگی برگشته، نمیتوانم اجازه دهم نابودم کند و دوباره هزار ریسمان پوسیده برای چنگ زدن، دوباره سایهی حسادت، دوباره سایهی ناکامی، ترس برم داشته. از تمام علائم بازگشت بیزارم،از خستگی مفرطم، از حصاری که بدون اینکه بخواهم دورم تنیده میشود بیزار و منزجرم. تلاشهای هزاربارهام با هیچ چیزی جبران نمیشود. گوه بگیرند افسردگی را، گوه بگیرند رومنتیسایز کردنش را، فلجم. فلج حسیام، از صبحها بیزارم، از خودم و از تمام تراوشات گوه ذهنیام بیزارم، از تمام حرکات دست و تنم، از هارمونی بیمارگون اعضای بدنم. از تمام ساحل چرا ناراحتیها، از تمام ساحل چرا مثل همیشه نیستیها، از دستهای منحوس که میرود توی موهایم.از موهای روشن کثافت شدهام. نمیخواهم غرق شوم و این دلقک روبهروی آینه هرروز غمگینتر میشود، هرروز خستهتر، هرروز فلجتر. در مردمک چشمهام پونزهای رنگی گذاشتهاند، سوزن در چشمم است و آدمها فقط همان رنگهارا میبینند. نه نه، نمیگذارم برگردد، نمیگذارم غرقم کند. هرچه باشد چنگ میزنم. هرچه
415
چرا تو با این جوانی، ای دوست بسیار عزیزم، تو با این جوانی، چرا زندگی را لعن میکنی! کفران نعمت! میگویی که روحت را با زنجیر به زمین بستهاند؟
کار کن! امیدوار باش! دوست بدار! بخوان!
خانوادهٔ تیبو
فارسی ابوالحسن نجفی
415
زیبایی بکر آدمهارو دوست دارم. به اندازهی تمام آدمهای زمین، گونههای زیبا وجود داره. شگفتانگیزه، خارقالعادس!
415
آیا کبوتری در دست و بال دارید که برایم بفرستید؟
پتیاره هم نبود، نبود.
t.me/HidenChat_Bot?
start=6695538609
415
بهتر است بخوابم. این جمله را ساعت دوازده شب به خودم میگویم. دوازده و چهل دقیقه با صدای پیامی بیدار میشوم، جواب میدهم و این جوابها انگار پایانی ندارند. بهتر است بخوابم، این جمله را ساعت سه و نیم به خودم میگویم. افکار خطرناک کمکم وارد مغزم میشوند. بیخوابی تمام کثیفیهای قبل را با شدت و حدت بیشتری بر میگرداند. میل به آزار خودت، میل به کندن پوست صورت و کنارههای ناخنت. انگشت اشارهام خون میافتد، کار خودش را کرد. بهتر است بخوابم، این جمله را ساعت چهار بامداد میگویم، حالا دیگر حالاتم دست خودم نیست، به سرم میزند بلند شوم و دیگر اصلا نخوابم، تا ابد نخوابم، تا جایی که میتوانم نخوابم. یک هدف احمقانه، قلبم در سینه انگار نمیتپد، بهتر است بخوابم، این جمله را ساعت پنج میگویم. بیهوش میشوم. ساعت شش به دوستم پیام میدهم نمیآیم، سرفههایم دوباره بد شدهاند، ساعت شش و چهل راهمیافتم برای دانشگاه و میفهمم مریض شدهام. در راه به تمام مکنونات قلبی خودم و او فکر میکنم. به او، به تو، به تمام ضمیرهایی که به شکلی به حضور تو میرسند. کاش یک بسته ملاتونین داشتم. کاش کلهخری سابق را داشتم و یک قرصخواب سنگین میانداختم بالا. هزارساعت میخوابیدم، با عرق سرد بیدار میشدم و میخوابیدم دوباره. دوباره و دوباره. به سرم میزند تمام چیزهارا کنسل کنم. هرچه که حضور من بخشی از آن است، از حرف زدن و از آدمهایی که همیشه دوستشان دارم متنفر شدهام، از مخدرهای سرشار از آدرنالین، از تلاش برای شرح دادن و ابراز کردن خودم. دلم برای تو تنگ میشود. خیلی. با تو بودن نیاز به توضیح و دلیل ندارد، چشمام خواب میرود، جنینهای جوهری مغزم را میجوند. جنینهای بیهوده. دارم غش میکنم، آیا دارم غش میکنم؟ خودت را جمع کن، یاد راسکولنیکف مادر مرده میافتم. شوق دوباره میدمد. دردسر میخواهم، تیبو را کجا گذاشتم،کاش بیدار شوم. دیگر نمیخوابم. کلمات در سرم میچرخند، اوراق، معدوم. این یکی را کجای دلم بگذارم. صداهایی در سرم جیغ میزنند، این مرحلهایست که عجیب میشوم، خودم را از همهجا محو میکنم و میروم، نه نه. اینطور درست نیست، نرو، زنده بمان، کسی در مغزم دارد چمدانش را جمع میکند. مغموم نگاهش میکنم. نرو. الان زمان رفتن نیست، چمدان را پر کرده و آخرین نگاهش را میاندازد به چشمهای مستاصلم. تلخ میشوم، زهر میریزم، کبوترهای پتیاره در چشمم تخم میگذارند، گریه میکنم، گریه میکنم. گریه میکنم.
415
پیامها شخصی هستن اغلب و چیزی فوروارد نمیکنم. اما این را دوست داشتم.
اگر زوربا را خواندید بهم بگید🌳
415
سلام اول اینکه سه روزه منم زوربای یونانی رو شروع کردم و واقعا جذاب بود برام اونطور که تو ازش حرف زدی وقتی گرفتمش از کتابخونه داشتم پرپر میزدم که فقط برسم خوابگاه و بخونمش و همین که شروع کردم صد صفحه خوندمش=)))
بعد اینکه بله در دام عشق و اینها افتادم و حس کردم اگه فرار کنم و ارتباط رو قطع کنم همهچیز خوب میشه و دیگه لازم نیست تمام ذهنم درگیر اون شخص باشه و لحظههام همهش در اختیار اون باشن ولی خب نشد و دیدم حتی دو ساعت نمیتونم بدون حضورش در زندگیم نفس بکشم و با هر نقشی ام که بشه باید حضورش در زندگیم رو احساس کنم و الان همچنان هست و این وابستگی عمیق رو دیگه نمیتونم انکار کنم.به نظرم گاهی فقط باید بپذیری که بعضی چیزهارو نمیشه تغییر داد و نمیشه از بین بردشون حالا اگه اون ارتباط هر مدلی میخواد باشه.همین دیگه شببخیر.
415
t.me/HidenChat_Bot?start=6695538609
برام بنویسید. هرچه.
شده آیا ارتباطی رو نخواهید و به هیچ شکلی انگار نشه ازش خلاص شد؟!
415
سعی میکنم دل بکنم. موفق هم میشم، دل میکنم و باز به یک شکلی وصل میشم. خستهام. بیش از هرچیز خستهام.
