fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

مخرب

مخرب

رفتن به کانال در Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
358
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
من نمی توانم بگویم من از همه بدبخت ترم و رنج من را کسی متحمل نشده است، بدبدختی همین است دیگر از بامی به بام دیگری می پرد فرقی نمیکند چند من برف داشته باشد

امروز پرم، پر از همه چیز هایی که تا کنون مرا خفه کرده است

شما حرومزاده های تو خالی یا مرده خورید یا مرده پرست خیری از شما نمیرسد

و اکنون هرچه باشد

از خوب بودن های تنفر طویلی میسازم

هرچقدر که لازم باشم می گویم، هرچقدر که زبانم لال شود دستانم ناتوان شود و خورده هوشی برایم نماند باز هم می گویم من از تمام شما متنفرم

Repost from دایرهِ گس
درود به همگی. این نخستین چالش دایره گس هست. این پیام رو فوروارد کنید تا من بگم چنلتون به کدوم شخصیت شاهنامه شباهت داره. با اندکی توضیح. - تا بیست چنل.

photo content

Repost from زثولیت
چیست این میل به نوشتن؟ هر چه که بود هرز رفت، دلم به حال آن اندیشه‌ام می‌سوزد که این چنین در تجاوز روزگار من، هرزه شد. در طبیعت کلمات من، این متون آشفته که مرا مدام به یاد آن مرد زیرزمینی و آن نویسندهٔ روسی می‌اندازد، چیزی نیست به جز علف‌های هرز میان هزاران نهال. می‌خواستم در این کلمه‌گاه ذهنی، درختی داشته باشم با سایه‌ای فراخ که جماعتی به تنه‌اش تکیه دهند و از سایه‌اش حظ کنند. اما ناگهان همه چیز، خوی حیوانی می‌‌گیرد و به پای تمام بذرها و نهال هایم می‌شاشد. سمّی که دیگران را هلاک می‌کند، برای ما تقویت کننده است اما همه‌ می‌گویند: برای من زود است. دیر شده است و من همچنان در خانه نشسته‌ام، زنجیری به دور تنم تنیده، یک سر زنجیر به دست من است و مابقی زنجیر را به دست ساکنان دوایر ذهنم داده‌اند(در باب این زنجیرها، چیزی را دیده‌ام که امید است بعدها نهالی شود، اگر بشود، اینجا خواهم کاشت) من دیر آمده‌ام و همچنان هم دیرم شده است، آن‌ها پانزده سال کنار هم خوابیدند تا من به عمل آمدم، شنیده‌ام این روزها می‌شود اسپرم را فریز کرد، مایی که با این همه مشقت آمدیم، وضعیتمان این شد، این هایی که قندیل بسته‌اند کاش خوش‌بخت باشند. دیر است، حتی برای نوشتن هم دیر است، هرس کن این علف‌های هرز را، به انسجام برس، کسی چه می‌داند جریان‌های سیال چیست؟ قدم‌هایم را از آشپرخانه تا اتاقم شمردم، قدم بیستم را چهار بار شمردم، آخر در آنجا ایستادم و سه بار نعره کشیدم. در قدم سی و سوم به دیوار رسیدم. دقیقا یک هفتهٔ پیش. هفت روز صدای خود را نشنیدم، چهرهٔ آدمیزادی را ندیدم، اما خرسند و راضی بودم، آن‌جا بود که فهمیدم‌ تنهایی چه صدایی دارد، با خود گفتم اگر بمیری هم همین صدا را می‌کند. اما می‌بینید که، همچنان نمردم. منتها تمام این دوام آوردن ها، از گور آن حالت بقا بلند شد. هفت روز من شد صد و شصت و هشت ساعت و چهارده لیوان چایی و پنج وعده غذای حاضری و یک‌ روز کامل خوابیدن با تفکر به اینکه من گرسنه‌ام، اما همسایه و دوست و آشنا از سفرهٔ پدر من کباب می‌خورد. من آن شب غذایی به حرامی آن گوشت ندیدم. من بسیار بی‌پرده صحبت می‌کنم، شاید بهتر باشد که کمی کلمات کمتر هرزگی کنند.‌ در آن روزها هیچ چیز در من نبود، تمام بود ها و نبود‌ ها را نواحی تناسلی‌ام گردن می‌گرفت. خوب بود‌. ولی از یک جایی به بعد تمام شد، عمو راست می‌گفت، این روز ها تمام می‌شود. آن روزها، روزی تصمیم گرفت تمام شود که مادر التماس کرد تا فقط نگاهش کنم، گفت که برادرم دلش برای من لک زده. او می‌گفت و همچنان اندام‌های از کمر به پایین تایید می‌کردند. اما نمی‌دانم چه شد که شیطان مرا از خرش پیاده کرد، غذای مادر را که خوردم، یادم آمد که بیمار شدم. احساس می‌کنی که بزرگ‌ شده‌ای، می‌گویی باکی نیست،‌ چیزی که مرا نکشد، پی قدرت من است و من در اتاق خود یک شاه مقتدرم. اما این احساس چیزی نیست جز حالت بقا. آشوب من، در حوالی همان سی و سه قدم رخ داد. کمی بعد به هیپوتالاموس رسید، رشته‌های سمپاتیکم را همراه کرد و در نهایت به قشر غدهٔ فوق کلیه‌ رسید و کمی بعد، همه چیز کورتیزول شد. این کورتیزول، چهار روز دوام آورد. بعد از آن هر چه که مرا در ورطهٔ آشوب، مشوش کرده بود، پوستم را درید، تبدیل به ضایعهٔ پوستی شد و پزشک گفت که من از شدت فشارهای عصبی، کهیر زده ام. هر فریاد آن ها را زیادتر می‌کرد و باز به من گفتند که برای تو زود است و من همچنان دیرم شده بود. انگار همین دیروز بود که تنم از شر این جدل ها، دست و پایم را از کار می‌انداخت، حالا او هم ترقی کرده و پوستم را می‌سوزاند. باز فریاد زدم که من هیچوقت بس نمی‌کنم، شما مرا مریض کردید، اگر بیشتر ادامه می‌دادم، صدایم هم کهیر می‌زد. می‌دانید از یک جایی به بعد، همه چیز فراتر از حد معمول سنگین شد، دیگر ادبیات کفاف نمی‌داد، استعاره‌های سنگین، صرفاً حقیقت‌را سنگین‌تر می‌کردند، این شد که فقط نوشتم و گاهی همین ها هم مقبول واقع می‌شوند ولی من همچنان به اندیشه‌هایی فکر می‌کنم که از دست ذهنم می‌گریزند، همچنان رشک می‌برم به تفکراتی که ذهن افراد دیگری را هم درگیر کرده است. من به جز اندیشیدن، چیز دیگری برای عرض اندام نداشتم.(در امتداد این جمله‌، اندیشه‌ای داشتم که در علم منطق‌ بررسی کردم، توانستم به ریاضیات نیز متصل کنم، به دنبال مثال نقضی بودم که جوی این اندیشه، هرز رفت و سه روز است که دنبالش می‌گردم) احساس می‌کنم دیر می‌شود، انگار همه به اندام‌های عریضی رسیده‌اند و من مدام می‌گویم یک ساعت دیگر خواهم آمد. من بالاخره در یک ساعتی خواهم مرد، اما می‌خواهم تا قبل از آن کمی زندگی‌ام را زیسته باشم. من باید در قدم بیست و هفتم کشته می‌شدم. افسوس که معجزه در زنده ماندن است و قبل از آن که کهیر پوستت را سرخ کند، گونه‌هایت سرخ می‌شود. #زث

اما هنر باعث میشه امیدوار باشم تا نجات پیدا کنم

من هنرمند نیستم

اما هنر شکاف نوری بین تیرگی بی معنایی هست

بعد از تحمل رنج عمیق آدم نمیتونه به امید برگرده درواقع بی معنایی گسترش پیدا میکنه

رنج جز تهاجم بی معنایی چیز دیگه ای برای من نمیاره

بعضی وقت ها حس میکنم اگر هنر نبود مقابله کردن با خودم سخت تر میشه در مقابل رنج

بله

عاشق ماشقت

زنِ جدی و حساس

ددی ارتای سارد و خشن

نیازه به یه شیوه دیگه ای متوجه کنم ؟