مخرب
رفتن به کانال در Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
383
مشترکین
+124 ساعت
+207 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
375
این چند روز و چند ماه کارم شده است فرار کردن و تنها دلخوشیم خواب است که ان را هم کابوس ضحاک به تاراج برده
375
دیروز بعد از مدت ها حملات عصبی به تنم هجوم اورد .میل نداشتم کسی با این وضع اسفناک مرا ببیند. پا به خیابون و پستوهای کوچه گذاشتم .پژواک تنفس های پی در پی ام، پاهایم را می لرزاند در کسری از هر ثانیه، انتظار میرفت کمی جلوتر سقوط میکنم ، در خود می شکنم، و از خود میمیرم، اما در کمال هوشیاری قدم برمی داشتم، سخت و سنگین قدم برمیداشتم.دست هایم می لرزید نگاها دور سرم می چرخید. و من لبانم خشک و زخم بود، دهانم گس، مغزم باد کرده و گنگ، زمان را از مکان تشخیص نمی دادم. دنبال مقصد نبودم زیرا پیداشم را گم کرده ام .از ابتدا، دنبال چیزی بودم که چنگ بی ندازم، که مرا از امواج طوفان بکشد بیرون. نمیدانم حتی اگر رهگذری دست بر شانه هایم میگذاشت و میگفت گم شده ای؟ سخت در اغوش میگرفتمش ومی گریستم. اما کسی نه مرا دید و نه پی به اندرونی ام برد ،و نه کسی در این سن پیرخری ام گم می شد پس ادامه دادم تا طوفان بند اید.
375
گاهی اوقات انقدر در فکر غوطهور می شوم که در بین زمان و مکان خودم را گم میکنم. و گاهی اوقات هراسناک از دست افکارم فرار میکنم انگار که کسی برای کشتنم سر میرسد، انگار کسی برای ربودنم دست برافراشته.
375
رد پای بودنی، و زخمی که جا گذاشته، از بین نمیرود. خاطرات از دنیای خیالم فرو می چکند و در هر قطره اش گم می شوم. انگار که ذره ذره ام در قطرات محو می شود و به یغما میرود.و فقط تیکه ای از من بیرون می ماند و تماشاچی وقایع هست، وقایعی که از سر جبر و دست ناخوش روزگار بر سرم اوار شده است، و جز گوشه ای ساکت نشستن دست به کاری نمیزنم . دمق شده ام و معنای زندگی از پیش رویم رخت بسته، و رنگ باخته است. انگار دیگر خیالم اسوده است و زور نمیزنم برای جلا دادن معنا. دیگر برایم اهمیتی ندارد که معنا در رنج هایی که به دوش می کشم خلاصه شود، یا اندک لذت قدم زدن زیر اسمان ابی. همین بس است که در هیچ مطلق فواره میزنم و تکلیفم با خودم روشن است. نه دیگر انتظار چیزی را میکشم و نه از جایم تکان میخورم تا به کمرم کش و قوسی بدهم، انگار که تسلیم جنگ تن به تن شده باشم، اما نه در انتظار جان سپردن، و نه در انتظار زنده ماندنم ، هیچ یک .
375
دلم میخواهد تمامش کنم و دیگر کشش ندهم. نه این نفس های قرضی را، و نه عمری که بیهوده از پی گذشتن است و نمیگذرد ، فقط می گندد، و تنها چیزی که مرا از این کار باز می دارد، کودکی زخم خورده ای هست که به امید بهبود و گذشتن زنده مانده.
375
دارم دوباره به اون چیزی فکر میکنم که ازش دست کشیده بودم نه به طور قطع ، فقط دست کشیده بودم برای مدتی، برای مدتی که اگر با کوچک ترین تلنگری که یادش افتادم دیوار روی سرم خراب بشه و الان نمیدونم مجروح و زخم خورده از زیر اون اوار میام بیرون یا تنها پیکرم
375
هیچ زمانی از کشتن درونم دست نکشیده ام و تاکنون هرگز جرعت نکرده ام کار را نیمه تمام را تمام کنم.
375
حتی نمیدانم دیگر کیستم، فقط تکه هایی از گذشته را به دوش می کشم تا خود را فراموش نکنم. دیگران مهم نیستند، دیگران فقط چیزی از من میخواهند که باب میلشان باشد و اگر چیزی برای ارائه نداشته باشم به راحتی میتوانند زیر پایشان له ام کنند .
