fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

کاتب دکّان می‌فروش

کاتب دکّان می‌فروش

رفتن به کانال در Telegram

منی که نام شراب از کتاب می‌شستم زمانه کاتب دکّان می‌فروشم کرد ••• https://t.me/HarfChatBot?start=KatebDokan

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
281
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+5330 روز
آرشیو پست ها
تا دور می‌رسد به من، از پا فتاده‌ام ساقی! پیاله چون دهی، اول به‌‌ من‌! به‌‌ من! با خود برم چو حسرت لعل تو را به خاک از تربتم عقیق بروید یمن‌ یمن...

عالی شد. حالا باید بشینیم از دوری نجف زار بزنیم.

نجف به رقص درآرد مرا به رغم کسالت ز لطف کم نگذارد علی به رغم جلالت به اختیار کشیدم ز جبر خویش خجالت خلیل و موسی و عیسی و نوح و ختم رسالت نشسته در علم جبر و اختیار تو هر پنج

‌ https://t.me/KatebDokan/1071 امّا دهین نجف.

«مزه‌ای در جهان نمی‌بینم دهر گویی دهان بیمار است»

Repost from N/a
روضه‌خوان و مدیحت‌گوی حسین علیه‌السلام شدن آرزویم بود. و آرزوی دیرینه‌ی مادرم. از یک‌جایی به بعد فهمیدم قرار نیست همه بتوانند روضه‌خوان شوند. یا اقل‌کم من این‌گونه نیستم. حسرت داشتن صدایی که بتوانم خرج حسینش کنم به‌دلم ماند. بعد یک آرزوی دیگر جایش را گرفت. که اگر صدایی برای خواندن از او نداری، شاید قلمی برای نوشتن از او و برای او داشته باشی. فی‌الحال که، روضه‌نویس اباعبدالله شدن منتهای آرزوهایم است. تک‌خال نور انتهای غار که به رفتن و ادامه وا می‌داردم. و تنها رشته‌ای که نمی‌گذارد رها شوم. کاش خون این‌یکی آرزو لااقل روی دستم نماند.

وَ لَقَد أرسَلنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا أن أخرِج قَومَک مِنَ الظُّلُمَاتِ إلَى النُّورِ وَ ذَكِّرهُم بِأيَّامِ اللهِ إنَّ فِی ذلِک لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ

پاشید برید از استاد کتاب بگیرید. متاسفانه رایگان نمی‌ده ولی معلمی هم کتاباشو تمیز نگه می‌داره، هم سلیقه‌ش تو کتاب خوبه، هم این‌که بعد مرگش می‌تونید کتاباشو به عنوان میراث فرهنگی به‌جا مانده از ملک‌الشعرای گیم‌بوردبازها، چندبرابر به دیگران قالب کنید. فقط اگه خواست وجدان زنو رو بهتون بندازه، خودتونو از پنجره بندازین پایین ولی زیربار نرین :) بگید از طرف من اومدین هم اتفاق خیلی خاصی نمی‌افته، فقط شاید گرون‌تر حساب کنه باهاتون 🧑🏻‍🦯

من کلیه‌مو دادم و کتاب مقدس سایان رو گرفتم و کاملا راضی‌ام

به بی‌پولی سلامی دوباره کن.
به بی‌پولی سلامی دوباره کن.

باری این‌ها را آقا مسلم تعریف کرد. یک ظهر داغ مرداد که رفته بودم محفل. گفت تابوت شهید حسین انواری را گذاشته بودیم و نگاه می‌کردیم. حیران. وداع آخر خانواده. پدر شهید گفت من می‌خوام پسرمو ببینم. گفتیم نمی‌شه آقای انواری. گفت چرا نمی‌شه؟ من باید پسرمو ببینم. گفتیم ما برای خودتون می‌گیم. گفت من تا نبینمش نمی‌رم. پایش را کرد تو یک کفش. در گوشش گفتیم نمی‌شه. یه‌طوری شهید شده که شرایطش نیست. گفت من هرطور شده باید پسرمو ببینم. همه رو می‌فرستم برن، خودم می‌مونم پسرمو می‌بینم. همسرش را، عروسش را، همه را که راهی کرد، گفت حالا بذارید پسرمو ببینم. گفتیم آقای انواری، خواهش می‌کنیم برید. اذیت می‌شید. گفت بازش کنید. باز کردیم. پرچم را، تابوت را، پلاستیک دور پیکر را، گره‌های کفن را، همه را دانه دانه باز کردیم. یک آن، پدر دید پسرش سر به بدن ندارد. اول حیران نگاه کرد. بعد افتاد روی کنده‌ی زانوان. دست‌هاش را گرفت به دو دیواره‌ی تابوت. بعد خم شد. سرش را برد داخل آن گودال چوبی. آمد بالا. گفت نتونستم. باز خم شد داخل تابوت. باز سر بلند کرد. گفت نتونستم. بار سوم خم شد توی گودال. سرش را که بالا آورد گفت عجب صبری داشته خانم حضرت زینب. همین.

آیا رواست مرده بمانی، در بند آن‌که زنده بمانی؟

خیلی به آن لحظه‌های آخر فکر می‌کنم. لحظه‌هایی که روی تقویم حافظه جمعی همه ما نقاط قرمزی به جای گذاشته. بامداد یک روز زمستانی، عصر یک روز بهاری، سحر یک روز تابستانی، عصر یک روز پاییزی... به لحظه‌های آخری که فهمیدید، آنی که درک کردید تنها چند ثانیه دنیایی با شهادت فاصله دارید. چه گذشت؟ خوشحال بودید؟ بیایید بگویید وقتی ما را با این دنیا و اهالی سیاهش تنها گذاشتید، وقتی بالاخره شانه‌هایتان از فشار مسئولیت‌ها و رنج مبارزه‌های طولانی و غم‌های مکرر سبک شد و بال پرواز باز کردید، به چه فکر می‌کردید؟ چیزی نمی‌خواستید بگویید به ما؟ به ما باهمان و تنهایان؟ نمی‌خواستید بگویید چه کنیم بعد شما؟ نمی‌خواستید بگویید ما نتوانستیم شما هم نمی‌توانید، بگذارید و بگذرید؟ نمی‌خواستید آه بکشید؟ یا لبخند بزنید و سرتکان دهید؟ چه لحظه‌هایی بودند آن لحظه‌ها و ما ندیدیم‌. و چه لحظه‌هایی بودند بعد از آن‌ها که ما دیدیم و کاش نمی‌دیدیم..‌. یک سال گذشت و به اشک‌های ریخته به چشم‌های نم قسم نمی‌روی تو از دلم نمی‌روی... به غم قسم @nabatat1

سید را که زدند من یک پروپوزال آماده‌ی تروتمیز داشتم. در باب مطالعه‌ی کهن‌الگوهای روایی در انیمه‌های گونه‌ی شونن. مطالبم آماده بود و داشتم می‌رفتم که تا پیش از ترم چهار کار را جمع کرده باشم. بعد جهانم از هم پاشید. تا یک‌ماه هیچ‌کاری، مطلقا هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم. جز گریه که آن هم به اختیار خودم نبود. شهادت سید خردم کرد. و بسیار سخت‌تر از شهادت آقا گذشت. شاید چون قصه‌ی بعد از شهادت علم‌دار در حافظه‌ی جمعی تک‌تک ما حک شده. آقا خیلی پیش‌تر از آن صبح نحس ٩ اسفند، در همان گودال ضاحیه شهید شد. بعد سعی کردم خودم را جمع‌وجور کنم. به‌هر دری زدم که بروم لبنان و وقتی نشد، زدم زیر همه‌چیز. صبح و شبم با سید سر می‌شد، پس هرچه رشته بودم پنبه کردم و گفتم می‌خواهم از اول و برای او شروع کنم. جز تعدادی، همه سنگ انداختند. چندین و چندماه رفتم و آمدم تا موضوعم تصویب شد. مسیر مه‌گرفته و سخت بود. و در نهایت نیز، اگرچه که ماحصل کار راضی‌ام نمی‌کرد، اما اقل‌کم خوش‌حالم که قریب دوسال، روز و شبم با خواندن و دیدن و فکر کردن درباره‌ی سید گذشت. امروز صبح رفتم نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی پایان‌نامه را گرفتم. مامان می‌گفت عجیب نیست که دقیقا روز شهادت سید رسید به دستت؟ بازش کردم و صفحه‌ی تقدیمه را دیدم. صدای سایه در گوشم زنگ می‌خورد: دردی‌ست چون خنجر یا خنجری چون درد این من که در من پیوسته می‌گرید در من کسی آهسته می‌گرید.

این‌جا مسیر كوچه ها خوب است خوب است وقتی نگاه مردها خوب است، خوب است حالا كه احوال رضا خوب است، خوب است از بس فنا گردیده‌ام من در برادر   در كوچه‌ها با حال بیمارم نبردند وقتی رسیدم، سمت بازارم نبردند این معجری را كه سرم دارم نبردند این‌جا چه شأنی دارد این معجر، برادر   ای كاش مرغی را كسی بی‌پر نبیند جسم برادر را كسی بی‌سر نبیند هركس ببیند كاش كه خواهر نبیند- افتاده روی تلّ خاكستر برادر   نه تو جسارت دیده‌ای نه من جسارت نه تو اسارت دیده‌ای نه من اسارت نه تو به غارت رفته‌ای نه من به غارت پس ما دو تا قربان آن خواهر-برادر