مخفیگاهِ آبیِ پری؛
رفتن به کانال در Telegram
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
223
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+1930 روز
آرشیو پست ها
روی بلندترین برجی که آن نزدیکیها بود نشستم و به آدمهایی که آن پائین در حال زندگی بودند نگاه کردم. چرا همیشه انقدر از آدمها دور بودم؟ چرا نمیشد بیآنکه زیر افکارم غرق شوم با دوستانم بگویم و بخندم. عاشق شوم و همهچیز انقدر اذیتم نکند. زندانیِ چه بودم؟ همه میگفتند کم حرفم؛ اما اگر کسی به مغزم راه پیدا میکرد، میدید چقدر با خودم حرف میزنم. افکارم یا کلمه نمیشدند که به دهانم جاری شوند، یا ارزش گفتن نداشتند. همهشان تلخ بودند، انگار توی سرم به جای کلمه، دانههای قهوه نگه میداشتم.
- رادیوی غمگین، علیرضا خندابی
آئهسون: فکر میکردم همه وقتی بزرگسال میشن، میتونن درست مثل مامانم با دست خالی، کاسههای بزرگ حمل کنن. فکر میکردم وقتی که بزرگ بشی دستها و قلبت بهطور طبیعی پینه میبنده. ولی همهچیز برای من هنوز زیادی داغه. هر روز میسوزم... ولی هر دفعه جاش درد میکنه.
یعنی من تنها احمق دنیام؟! بقیهی مردم بدون هیچ مشکلی دارن بزرگسالی میکنن؟
گوانشیک: اونها چون مردم هی بهشون میگن بزرگسال، فقط وانمود میکنن که بزرگسالن.
- When Life Gives You Tangerines
داشتیم در مورد When life gives you tangerines صحبت میکردیم که از توی گالریم گشتم و این دیالوگ رو پیدا کردم.
حسی که حرف زدن با سارینا بهم میده مثل حل شدن در آغوش ابرهاست. برگشتنش برام نرم و شیرینه. کاش همیشه باشه و با ذوق بینهایتش به زندگیم رنگ بده.
واقعاً داره بهتون حسودیم میشه که الان توی رشت حضور دارین و اون بارون فوقالعاده رو حس میکنین.
خیلی خستهام امروز باشگاه نمیرم اگه برمم سبک کار میکنم. یک ساعت بعد:
زدن رکودهای جدید و پاره کردن خودش*
