fa
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

رفتن به کانال در Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
198
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
صبح‌ها، همین که تلویزیون را روشن میکنم، دیفالت، شبکه‌ی پویاست‌ و همین که خرگوش و خرسی روی صفحه ظاهر شوند، دیگر تمام است! امروز بچه را راضی کردم که کانال را عوض کنم. اولش سر و صدا کرد و بعد رفت و مشغول بازی شد. ساعت هشت و نیم صبح، شبکه چهار، سخنرانی الهی قمشه‌ای را پخش می‌کرد. دوربین، دانشجوها را نشان میداد که تعدادشان بی‌ شمار بود. جمعیت آنقدر زیاد و متراکم بودند که انگار بعضی‌ها از کمبود جا، روی هم نشسته‌اند! روی بنر پشت سر قمشه‌ای نوشته بود دی ماه ۷۹! الهی قمشه‌ای دارد به دانشجوها کتاب معرفی میکند. چیزهایی درباره زن‌ها و فرهنگ و خانواده می‌گوید. می‌گوید خانم‌ها حتما کتاب رفیق اعلی کریستین بوبن را بخوانند. می‌گوید مشکل ابدا اقتصادی نیست و فرهنگی است. همان روزهایی است که خاتمی رئیس جمهور بود و حرف زدن از «تهاجم فرهنگی» مد بود. بعد از این همه سال هنوز هم فکر میکنم حرف قمشه‌ای درست است ولی قضیه‌ی فرهنگ در این مملکت را هیچ کسی گردن نمی‌گیرد! زندگی‌نامه‌ی چند قدیس را معرفی میکند و بعد بیتی از سعدی میخواند که هیچ چیزی یادم نیست. و بعد می‌رسد به اینجا که اصلا قرآن بخوانید. بهترین چیزی که می‌توانید بخوانید همین است. اگر آدم برود قرآن بخواند، سوره ضحی را بخواند می‌بیند که خدا خطاب به پیامبرش می‌گوید: والضحی/والیل اذا سجی/ ما ودعک ربک و ماقلی خدا سوگند می‌خورد به شب و روز که پروردگارت تو را رها نکرده است... تو را از بچگی تا اینجا رسانده، دستت را گرفته و منزل به منزل آورده که رهایت کند؟! این حرفها به جانم می‌نشیند. یک نفر باید بیاید اینها را بگوید. اما تمام شدند آن آدمها که از کلامشان غزل حافظ و آیه‌ی قرآن تراوش میکرد. منقرض شدند آن برنامه‌ها! بیست سال پیش برای اینکه بفهمی چه کتابی بخوانی باید پای صحبت الهی قمشه‌ای می‌نشستی و تندتند یادداشت میکردی که چیزی از قلم نیفتد. حالا من روزی ده تا کتاب توی طاقچه سرچ میکنم و عاقبت هیچکدام را نمی‌خوانم! حالا یکی مثل مهیارحسن برنامه میسازد و یکی مثل السا فیروزآذر را دعوت میکند تا با همدیگر نان بیار کباب ببر بازی کنند! کاش تهاجم فرهنگی قورتمان داده بود ولی به این قهقرا و ابتذال نمی‌افتادیم!

دکتر جعفری می‌گه: «اولین گامِ ایجاد انگیزه، هدف و معنا در زندگی، شروعِ یه کار جدید نیست؛ پایانِ یه کارِ ناتمامه!»

بعضی وقت‌ها چیزی که اسمش رو از دست دادن انگیزه می‌ذاریم، در واقع از دست دادن معناست. وقتی یک هدف یا کار، دیگه با چیزی که برات مهمه ارتباطی نداشته باشه، حتی اگه قبلاً لذت‌بخش بوده باشه، انجام دادنش می‌تونه تبدیل شه به یک کار مکانیکی و حوصله‌سربر.

وقتی میری خانه بازی و چون زیرزمینه، نت نداری و باید شن بازی کنی!
وقتی میری خانه بازی و چون زیرزمینه، نت نداری و باید شن بازی کنی!

حقیقتاً ذهن امرِ غریبیه! چندتا بسته آدامس خریده‌بودم چند روز پیش همین‌طوری بدونِ این‌که نگاه کنم یکی‌ش که قرمز بود پاکتش و خیال می‌کردم هندونه‌ایه برداشتم انداختم تو کیفم! معمولا هم توی راه و بدونِ نگاه کردن بهش یکی باز می‌کردم، می‌گذاشتم دهنم و واااااقعاً به نظرم مزه هندونه می‌داد. امروز که خونه بودم اومدم یکی بخورم دیدم اصلاً همون یکی هم مونده تویِ بسته! برگردوندم بسته‌ش رو که بندازم دور دیدم توت‌فرنگیه! و واقعاً این‌بار که آدامس رو گذاشتم تو دهنم مزه‌ی توت‌فرنگی می‌داد! Do u believe me baby?🙄 #خود_نویس #ذهن_نویس #واقعیت_نویس

بعد از کلی عرق‌ ریختن و خاک خوردن، تو پاگرد پله‌های خونه‌ی مامان اینا پیداش کردم! محبوب‌ترین کتاب بچگی‌هام بود. همشونم همینطو
بعد از کلی عرق‌ ریختن و خاک خوردن، تو پاگرد پله‌های خونه‌ی مامان اینا پیداش کردم! محبوب‌ترین کتاب بچگی‌هام بود. همشونم همینطور با منگنه، جلد پلاستیک کردیم!

فعلا چشم انتظار آخرین فیلمش هستم که از پوسترش حدس می‌زنم خیلی متفاوت و دیدنی باشه. اکران جهانیش، تازه شروع شده و خیلی دلم میخ
فعلا چشم انتظار آخرین فیلمش هستم که از پوسترش حدس می‌زنم خیلی متفاوت و دیدنی باشه. اکران جهانیش، تازه شروع شده و خیلی دلم میخواست می‌تونستم توی سینما ببینمش 😢

چند پست بالاتر، وقتی درباره‌ی بازیگرهای زن نوشتم، خواستم اسمش رو بیارم و بگم که جدیدا از ایشون خوشم اومده ولی چیزی نگفتم. این
+2
چند پست بالاتر، وقتی درباره‌ی بازیگرهای زن نوشتم، خواستم اسمش رو بیارم و بگم که جدیدا از ایشون خوشم اومده ولی چیزی نگفتم. این سه تا فیلم رو ازش دیدم. شاهکارش شاید Armand باشه که قریب ده دقیقه از فیلم، با یک خنده‌ی عصبی و عجیب تماشاگر رو میخکوب میکنه. در هرحال، به نظر من لایق اسکار هست و خیلی بیشتر از اینها باید درمورد زیبایی‌های بیرونی و درونی‌ش گفته بشه.

خدای من، یه رقیب پیدا کردم. فکر میکردم فقط خودمم که چندوقته عاشق این زن شدم 😢

قربونت برم زن

دور نشو از من حتی برای یک روز زیرا که... چگونه بگویم، یک روز زمانی طولانی‌ست برای انتظار من چونان انتظار در ایستگاهی خالی در
دور نشو از من حتی برای یک روز زیرا که... چگونه بگویم، یک روز زمانی طولانی‌ست برای انتظار من چونان انتظار در ایستگاهی خالی در حالی که قطارها در جایی دیگر به خواب رفته‌اند

بچه مستقل فقط بچه‌ی همسایه‌ی ما. چهارسال بیشتر نداره، با دسته کلید رفت و آمد میکنه که دیگه مزاحم پدر و مادر نشه دوساعت بیان د
بچه مستقل فقط بچه‌ی همسایه‌ی ما. چهارسال بیشتر نداره، با دسته کلید رفت و آمد میکنه که دیگه مزاحم پدر و مادر نشه دوساعت بیان در رو براش باز کنند! تمام مدت بازی، کلیدها دارن جرینگ جرینگ میکنند تو دستش. میگم حالا بذارش کنار وقتی خواستی بری، بردار. میگه خب یه وقت جا میذارم! یادم افتاد تو دوران مدرسه، چقدر پشت در می‌موندم چون یادم میرفت دسته کلید با خودم ببرم! سر ظهر میرفتم خونه‌ی همسایه‌‌ها که سر سفره‌، منتظر آبگوشت نشسته بودن و خیلی از طرحواره‌ها همون وقتا سر و کله‌شون پیدا شد! 😬

Repost from آن
امروز روز جهانیه عکاسه. از اونجایی که هر ایرانی یک عکاس، پس عکسایی که فکر می‌کنید حیفه تو گالری گوشی خاک بخوره رو بفرستید، خوشگلاشو بذارم تو کانال.

این نقل محافل رو هم بالاخره دیدیم و فهمیدیم چرا اینقدر، معروف و مطرح شده! بازی‌ها فوق‌العاده بود اما فیلمنامه برای رسیدن به ی
این نقل محافل رو هم بالاخره دیدیم و فهمیدیم چرا اینقدر، معروف و مطرح شده! بازی‌ها فوق‌العاده بود اما فیلمنامه برای رسیدن به یه پیام ظاهرا ارزشمند، یه مسیر خیلی غیرطبیعی رو طی کرد و هنوزم توی سرم کلی سوال هست.‌ اینکه اون زوج میزبان، چه تاثیری گرفتند خوب بود ولی اون زوج مهمان هم به نظرم، کم عیب و نقص و‌اختلال و بیماری نداشتند!

دیروز وقتی روی صندلی‌های عقب اتوبوس نشسته بودم، از اون دورِ دور یک لحظه چشمم به آینه جلوی ماشین افتاد و راننده رو دیدم و یاد یکی از هم‌دانشگاهی‌هام افتادم. تصویر توی آینه خیلی دورتر از چیزی بود که بخواد شبیه کسی باشه که آخرین بار، پانزده یا شانزده سال پیش دیده بودمش! یک لحظه از تصور اینکه با لیسانس ریاضی محض، راننده اتوبوس شده باشه خنده‌م گرفت و بعد یک لحظه به تمام مسیری که از هجده تا سی و هفت سالگی اومدم فکر‌ کردم. لیسانس شیمی محض داشتم و حالا روی صندلی‌های اتوبوس نشسته بودم و داشتم همراه پسر چهارساله‌م به خونه‌ی خودم برمیگشتم. دوران دانشگاه، برای من خیلی دور به نظر می‌رسند، گاهی باورم نمیشه اون آدم، من بودم. از خودم می‌پرسم واقعا توی هجده سالگی، چی از زندگی و روابط و دوستی و درس و آینده می‌فهمیدیم! فیسبوک همچنان بهم ناتیفیکیشن میده ‌و گاهی با دیدن یه کامنت، وسوسه میشم پروفایل و مسنجر رو باز میکنم و از خوندن اون همه چت، بازهم یه لبخند خیلی بزرگ روی لبم نقش میبنده! توی صفحه‌ی چت، با یکی از هم‌دانشگاهی درحال چت کردن درباره‌ی فیلم‌های برگمان هستیم. دارم بهش میگم که اسم فیلم ها رو نوشتم تا به برادرم بدم که از محل کارش دانلود کنه. از دغدغه‌هامون خنده‌م میگیره. از خامیِ اون روزها خنده‌م میگیره و انگار بعد از سالها، یادآوری گذشته با درد و رنج همراه نیست. اینطور وقتها، ورای دلتنگی، حس کنجکاوی خیلی زیادی نسبت به این آدمها دارم. خیلی دوست دارم بدونم اون پسر شمالی عشق فیلم، که دکترای ریاضی‌ش رو از شریف گرفت و به هیچکدوم از دخترای دور و برش محل نداد و بعد بچه‌ها گفتند، بعد اون همه درس خوندن آخرشم زن شمالی گرفت، الان کجاست، چکار می‌کنه هنوزم فیلم می‌بینه؟! دوست دارم بدونم اون همکار قدیمی هنوزم همه‌ی سرمایه‌ش رو توی بورس که البته الان ترید و ... جاش رو گرفتند، حروم می‌کنه یا نه! یا اون یکی دوست وبلاگی که عکاس بود هنوزم عکاسی میکنه، هنوزم کریستین بوبن میخونه؟! اون زمان، خیلی بیشتر از حالا، از خودمون و سرگرمی‌هامون به همدیگه میگفتیم. چندوقت پیش، پست هم‌اتاقیم رو توی اینستاگرام دیدم. دوست پسر استرالیاییش، ازش خواستگاری کرده و فیلمش رو گذاشته بود. پرت شدم به بیست سال پیش، مهرماه سال ۸۶، ترم اول دانشگاه. دوست پسرش محسن افشانی بود و توی اون خوابگاه، تنها کسی که اون پسر چشم‌سبزی که یه مدت مجری برنامه‌ی نوجوان تلویزیون بود رو می‌شناخت، من بودم! میگفت محسن افشانی خیلی خاطرش رو میخواسته و اونقدر دوستش داشته که با همدیگه، پشت صحنه‌ی فیلم‌ها میر‌فتند و به بازیگرها معرفیش میکرده! نمی‌دونم، آدمها من رو با چی یا چه خاطره‌ای یادشون میاد. نمیدونم اصلا من رو یادشون میاد یا نه! ولی من خیلی به یادشون میارم، یک نفر توی تردز پرسیده بود توی ۲۰ تا ۳۰ سالگی‌تون چکار کردید. من توی مطب مشاور نشسته بودم و پسرم توی اتاق بود، زیر لب در جواب این سوال زمزمه کردم: «دنبال عشق می‌گشتم!» اما حالا جواب کامل‌تری براش دارم: «با آدمهای مختلف آشنا می‌شدم!» آدمهایی که حالا در میانه‌ی دهه‌ی چهارم زندگیم، خیلی دوست دارم ازشون خبر بگیرم و در عین حال دوست دارم همچنان با همون خاطرات خیلی دور اما جذاب، اونها رو به یاد بیارم!

یه دختری مسئول خانه بازی شده که نمی‌دونه چراغهای بخش شن‌بازی رو از کجا و چطوری روشن‌ کنه. من رو بگو چشم دوخته بودم به اون اسپرسوساز گوشه‌ی سالن و میخواستم بهش بگم میتونی یه قهوه برام بزنی؟! اونو که طبق تجربه صددرصد نمی‌تونه! چندوقته هرجا میرم، یه دستگاه اسپرسوساز گوشه‌ی تصویر هست ولی مسئولش هنوز نیومده و اون آدمی هم که هست، نمی‌تونه باهاش کار کنه!