fa
Feedback
خُنیا

خُنیا

رفتن به کانال در Telegram

آن‌سوی سایه‌ها، در میان قلعه‌ها.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
246
مشترکین
+324 ساعت
+67 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
شکوهِ تنهایی نه در آن‌ است که کسی نیست، بلکه در آن است که خویشتنِ من، بی‌هیچ نقابی، تنها مهمانِ خلوتِ خویش است. ارزشِ زیستن نه در پرشدنِ دقایق با دیگران، که در تواناییِ رقصیدن با سایه‌ی خود در روشناییِ شمعی یگانه‌ست. شکوهِ تنهایی برای من آنجاست که در خلوتِ خودم تنها هستم، نه در میانِ آشنایان. این تنهاییِ در اعتزال شرف دارد به تنهاییِ در ازدحام.

اما چطور می‌شود حرف زد از رنجی که نه نامی دارد نه نشانی، و نه آغاری. رنجی که گاهی چون مهِ صبحگاهی چندان نرم و بی‌صدا بر جان می‌نشیند که نفس را بند می‌آورد و گاهی چون توفان شاخه‌های خشکیدهٔ باورها را می‌شکند و گاهی چون نسیمی ملایم از لای انگشتان می‌لغزد و تنها سردیِ ناپیدایش بر جای می‌ماند. از کجا می‌توان فریاد کشید بر دردی که هر لحظه پوست می‌اندازد؟ که صبح‌ها به رنگِ غم‌انگیزِ سپیده‌‌ست و شب‌ها به طعمِ تلخِ سکوت، که در آینه چهره‌ای آشنا می‌بینی اما دست که می‌کشی به سویش جز سراب چیزی نیست. می‌خواهی فریادش بزنی اما واژه‌ها در گلو می‌خشکند، می‌خواهی بنویسی‌اش اما مرکب از زاری قلم رنگ می‌بازد. می‌خواهی در آغوشش بگیری تا ثابت شود که هست، اما چون دود از میان دستانت می‌گریزد. این رنج شبحی‌ست که سایه‌اش بر همه چیز افتاده جز بر خودش. می‌توانی حضورش را در دانه‌های باران ببینی که بر شیشه می‌کوبند، در آهنگِ دوری که بی‌کلام تکرار می‌شود، در گلدان خالیِ کنار پنجره که منتظر بهاری‌ست که نمی‌آید و تو می‌مانی با دستانی خالی از تسلی، با زبانی که حرف زدن از این رنجِ ناشناخته را فراموش کرده است. تنها می‌دانی که هست، بی‌آنکه بدانی چیست. همانند سایه‌ای در مِه، همانند نغمه‌ای زیر پوست شب، همانند خاطرهٔ رویایی که هرگز ندیده‌ای.

مبین کز ظلمِ جباری، کم‌آزاری ستم بیند ستمگر نیز روزی کشتهٔ تیغ ستم گردد خُنیا

آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری خُنیا

پنج ماه می‌گذره از آن شبانگاهِ خونین که با برادران و خواهرانم، بی‌پناه و بی‌سلاح، سینه بر آتش سپر کردیم. هنوز بوی باروت در حافظهٔ کوچه‌ها مانده و سنگفرش‌ها، آغشته به خون و قصهٔ دلیرانی‌ست که رفتند. ما تا نفس آخر، سایه‌سارِ خاطرهٔ عزیزان ازدست‌رفته خواهیم بود. نه فراموش می‌شوند آن جان‌های پاک، نه عادی می‌شود این داغِ بی‌درمان. تا لب گور یاد آن عزیزان همراه ماست، نه از سرِ کین، که از سرِ وفا. نه برای آتش زدن، که برای روشن نگه داشتن. اینچنین ما می‌ستائیم روان‌های مردان و زنان پاکدین را، آنانیکه وجدان نیکشان برای پیروزی راستی کوشیده‌اند و می‌کوشند و خواهند کوشید. آن روزی که شمشیر نوادگانِ این کهن‌بوم اهورایی و میهن مزدا بر فرق سر مسلمانان تازی و رافضیانِ از گور گریختهٔ تاریخ بخوره دیر و دور نیست. پوران فریدون از خون آن پاکدینان نخواهند گذشت و روز سزای این دیوان انگره‌مینیو دور نیست. #علیه_فراموشی