دُژَم🪐
رفتن به کانال در Telegram
و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
251
مشترکین
-124 ساعت
+127 روز
+3130 روز
آرشیو پست ها
251
بیایید با هم تمرین نوشتن کنیم:
از تصویر بالا الهام بگیرید و پاراگرافی بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ کلمه بنویسید. سعی کنید فقط تصویر را توصیف نکنید؛ از آن برای رسیدن به یک ایده، احساس، خاطره یا پرسش عمیقتر استفاده کنید. معمولاً نوشتههای ماندگار از دلِ یک تصویر، به معنایی فراتر از خودِ تصویر میرسند.
اگر از نوشتهی یکی از دوستانتان خوشتان آمد، حتماً برایش واکنش بگذارید. تا در پایان هفته، برترین نوشته را بازنشر کنم.
251
و در آخر، یاد گرفتم که از اندوهم گریزان نباشم. ایستادم و خودِ زانوزده و غمگینِ درونم را عمیقاً در آغوش گرفتم. احساس کردم بخشهای طردشده و نادیدهگرفتهشدهای در من هست که باید به آنها عشق میدادم، باید آنها را هم به اندازهی بخشهای دوستداشتنی وجودم دوست میداشتم.
احساس کردم وقت آن رسیده است که با خودم به صلحی همهجانبه و پایدار برسم. دیگر نمیخواستم مدام بخشی از خودم را انکار کنم و بخش دیگری را به نمایش بگذارم. خسته شده بودم از جنگیدن با خودم؛ از اینکه همیشه میخواستم فقط نیمههای روشن وجودم را بپذیرم و نیمههای تاریکم را پنهان نگه دارم.
من ترکیبی از تمام حالات این جهان بودم؛ ترکیبی از قدرت و ضعف، شادی و اندوه، شجاعت و ترس، جسارت و شرم، ناآگاهی و فهم. مگر میشد قدرت را بخواهم اما ضعف را نه؟ مگر میشد آرامشم را دوست داشته باشم اما خشمم را انکار کنم؟
فهمیدم که هیچکدام از این احساسات اشتباه نبودند. هر کدام برای بودنشان دلیلی داشتند. ترسم چیزی را از من محافظت کرده بود، اندوهم از چیزی ارزشمند خبر میداد، خشمم از مرزهایی که نادیده گرفته شده بودند.
من باید تمام حالات و احساساتم را، بدون ذرهای پس زدن، دوست میداشتم. آنها را میشناختم و عاقلانه مدیریت میکردم. وگرنه دیر یا زود همان بخشهایی که انکارشان کرده بودم، از جایی دیگر خودشان را نشان میدادند و همهچیز را به شکلی جبرانناپذیر به هم میریختند.
من یک انسان بودم؛ و باید با طبیعت ناهمگون و مدام در حال تغییر خودم کنار میآمدم.
251
هرچقدر هم غمگین، خشمگین و سوگوار باشیم، و هرچقدر هم این احساسها موجه باشند، زندگی کاری به آنها ندارد؛ زندگی ادامه دارد.
251
یاد گرفتن خواندن و نوشتن باید مجالی باشد برای آدمیان که درک کنند که سخن گفتن بهراستی چه معنایی دارد: علمی انسانی که مستلزم اندیشه و کنش است؛و بدین صورت، همچنان که در سواد آموزی بزرگسالان گفتهام، حق ابتدایی همه آدمیان است، نه امتیاز معدودی از آنان.
ص __ ۴۶
📚کنش فرهنگی برای آزادی
🖋پائولو فریره
251
داستایوفسکی مینویسد: «آگاهی، خاستگاهِ رنج است.»
هرچه بیشتر میفهمیم، بیشتر میبینیم؛ و هرچه بیشتر میبینیم، کمتر میتوانیم از کنار دردها، بیعدالتیها و حقیقتهای تلخ بیتفاوت بگذریم.
اما پرسش اینجاست: اگر آگاهی رنج میآورد، آیا ارزشش را دارد؟ یا گاهی ناآگاهی، شکل دیگری از خوشبختی است؟
251
داستایوفسکی مینویسد: «آگاهی، خاستگاهِ رنج است.»
هرچه بیشتر میفهمیم، بیشتر میبینیم؛ و هرچه بیشتر میبینیم، کمتر میتوانیم از کنار دردها، بیعدالتیها و حقیقتهای تلخ بیتفاوت بگذریم.
اما پرسش اینجاست: اگر آگاهی رنج میآورد، آیا ارزشش را دارد؟ یا گاهی ناآگاهی، شکل دیگری از خوشبختی است؟
251
آگاهشدن از خود و از جهان، نتیجه گزینشی صرفاً فردی نیست، بلکه نتیجه جریانی تاریخی است.
ص __ ۲۵_۲۶
📚کنش فرهنگی برای آزادی
🖋پائولو فریره
251
من با اصل این حرف موافقم که یادگیری زبان، تاریخ، علوم اجتماعی و مهارتهای کاربردی سرمایهگذاری بسیار مهمی است؛ اما فکر میکنم در اینجا یک بیانصافی ناخواسته در حق رمان شده است.
به نظرم مشکل از رمان نیست، مشکل از نوع خواندن است. همانطور که کسی میتواند دهها کتاب تاریخ بخواند و باز هم تحلیلگر خوبی نشود، میتواند صدها رمان هم بخواند و فقط دلنوشته بنویسد. اشکال را نباید به گردن خودِ ژانر انداخت.
رمان قرار نیست جای تاریخ یا جامعهشناسی را بگیرد. همانطور که تاریخ هم نمیتواند جای رمان را بگیرد. تاریخ به ما میگوید چه اتفاقی افتاده، جامعهشناسی توضیح میدهد چرا اتفاق افتاده، اما رمان نشان میدهد آن اتفاق چه بر سر انسان آورده است. این سه، رقیب هم هستند؟ نه، مکمل هماند.
یالوم اگر میخواست فقط نظریه بگوید، لازم نبود رمان بنویسد؛ اما «وقتی نیچه گریست» را نوشت، چون میدانست بعضی حقیقتها را فقط میشود در قالب داستان فهمید، نه در قالب یک کتاب آموزشی.
نیچه هم در «زایش تراژدی» از هنر و ادبیات بهعنوان یکی از راههای فهم زندگی حرف میزند، نه چیزی که در برابر اندیشه قرار بگیرد. من حرف میلان کوندرا را هم هروقت منتقد رمانخوانی را میبینم تکرار میکنم. «رمان، آزمایشگاه وجود انسان است.» یعنی جایی که انسان و پیچیدگیهایش را آزمایش میکنیم.
من فکر میکنم اتفاقاً اگر کسی فقط تاریخ، اقتصاد و نظریه بخواند و هیچ ادبیاتی نخواند، ممکن است تحلیل داشته باشد، اما نتواند تحریرش کند، اما درک عمیقی از انسان نداشته باشد. چون انسان فقط آمار، نظریه و داده که نیست.
بهتر این است به جای اینکه بگوییم "بعد از یک جایی رمان بازدهی ندارد"، بگوییم هیچ مطالعهای بهتنهایی کافی نیست. ذهن تحلیلی با علوم مختلف ساخته میشود، اما ذهن انسانی بدون ادبیات، چیزی کم خواهد داشت.
251
Repost from N/a
استاد ضیا جویای عزیز پرسیده است که از کدام کتابی که خواندهاید بیشترین لذت را بردهاید. وقتی جوابها را دیدم، متوجه شدم بیشتر دوستان رمان میخوانند. به همین مناسبت دوست دارم چند نکته را که خودم از تجربهی شخصی آموختهام، بنویسم.
من هم سالهای گذشته رمان زیاد خواندم. آثار صادق هدایت، عتیق رحیمی، محمدحسن محمدی و کاوه جبران را صفحهبهصفحه خواندهام. چون پیش از آن کمی فلسفه هم مطالعه کرده بودم، این رمانها برایم صرفاً داستان نبودند. این کتابها درک متفاوت به من میدادند. این درک متفاوت عوارض جانبی زیادی داشت. هر کدام دریچهای برای فهم انسان و جامعه باز میکردند. اما بعدها فهمیدم همین نوع مطالعه، اگر به آن بسنده شود، در کنار عوارض جانبی آگاهی، محدودیتهایی هم دارد.
خیلی دیر متوجه شدم که اگر بخشی از وقتی را که صرف رمان کرده بودم، به یادگیری زبان انگلیسی یا یک زبان دیگر، مهارتهای کامپیوتری، یا مطالعه تاریخ، اقتصاد، جامعهشناسی و روانشناسی اختصاص میدادم، بازدهی بسیار بیشتری برای زندگی و کارم داشت.
در همین کانتکست به نظرم، رمانخوانی از یک جایی به بعد دیگر بازدهی سابق را ندارد. بهویژه برای کسانی که فقط شیوه جملهپردازی را از رمان یاد میگیرند، اما ابزارهای تحلیلی مانند تاریخ، نظریه یا علوم اجتماعی را نمیشناسند. نتیجه این میشود که آدم گرفتار نوعی احساسگرایی و ابتذال ادبی میشود؛ صبح تا شب دلنوشته مینویسد و جملههای رنگارنگی تولید میکند که نه به فهم جهان کمک میکند و نه مسئلهای را حل میکند. خود من هم مدتی چنین تجربهای داشتم و دلنوشتههایی مینوشتم که امروز وقتی به آنها نگاه میکنم، بیشتر از آنکه عمیق باشند، احساسی و اغراقآمیز هستند.
بعد از اینکه به این نتیجه رسیدم، تمرکزم را روی تاریخ و مطالعه مقدماتی و سطحی نظریههای جامعهشناسی، اقتصاد و روانشناسی گذاشتم. احساس میکنم این کتابها نگاه تحلیلیتری به من دادند و کمک کردند اتفاقات و حتی همان رمانهایی را که قبلاً خوانده بودم، بهتر بفهمم.
در کنار اینها، روی زبان انگلیسی هم بیشتر کار کردم. تلاش کردم کتابها را به زبان اصلی بخوانم. در زبان انگلیسی تقریباً در هر حوزهای، بهویژه تاریخ، منابع تازهتر و پژوهشهای بهروزتری وجود دارد. اخیراً هم کتابهای لیز دوسِت درباره تاریخ معاصر افغانستان و کتاب بتی دام درباره حامد کرزی را با کمک هوش مصنوعی به زبان انگلیسی خواندم. برای من تجربه بسیار مفیدی بود؛ هم زبانم تقویت شد و هم با اطلاعات و روایتهای تازهای آشنا شدم.
هنوز هم گاهی رمان میخوانم و معتقدم رمان خوب ارزش خودش را دارد. اما اگر کسی از من بپرسد برای ساختن یک ذهن تحلیلی و افزایش مهارتهای زندگی، اولویت را به چه نوع مطالعهای بدهم، پاسخ من این است: زبان، تاریخ، علوم اجتماعی و مهارتهای کاربردی، و بعد از آن رمان. البته اینها تجربهی ناقص خودم بودند. اگر نه رسمش این است که هر کس در رشته و تخصصاش مطالعه کند.
251
امروز وقت وایفای تمام شده بود و ما هم فراموش کرده بودیم زودتر برویم و تمدیدش کنیم. به بابا زنگ زدیم و فقط پانزده دقیقه طول کشید تا خودش را رسانده بوده و اینترنت را تمدید کرده، فقط برای اینکه از درسهایم عقب نمانم.
بابا، چطور قرار است برایت جبران کنم نمیدانم ولی فعلاً برگشتی یک فیلم خوب دانلود کردم، با هم میبینیم. 🤍
251
Repost from N/a
Twenty-five years and my life is still
Trying to get up that great big hill of hope
For a destination
I realized quickly when I knew I should
That the world was made up of this brotherhood of man
For whatever that means
251
آموزش بیطرف وجود ندارد. آموزش یا برای رامکردن است یا برای آزادکردن. آموزش، با اینکه معمولاً به صورت جریانی مشروط کننده شناخته میشود، میتواند وسیلهای برای شرطزدایی شود. اختیار انتخاب در آغاز با مربی است.
ص __ ۱۸
📚کنش فرهنگی برای آزادی
🖋پائولو فریره
