گوشه
رفتن به کانال در Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
303
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1630 روز
آرشیو پست ها
304
این بهترین اپیزودی بود که می تونستم نزدیک تولدم گوش بدم. اونقدر این روزهای منتهی به تولدم احساس نرسیدن احاطهم کرده که بینهایت مظطرب و آشفتهم. اگه شما هم نزدیک تولدتونه و دارید با این حسها دستوپنجه نرم میکنید، پیشنهاد میدم حتما گوشش بدید. کمککنندهست.
#پادکست_با_گوشه
304
تقویم مهر سال پنج هم به پایان رسید و کمتر از دو ساعت دیگه آبان عزیزدلم از راه میرسه. آبان رو به خاطر آدمها و مناسبتهاش خیلی محترم و عزیز میشمارم و برام به طور ویژه متفاوت و دوستداشتنیه. مهر امسال اولین لیلیوم زندگیم رو هدیه گرفتم. کتابی رو که خیلی وقت بود دلم میخواست داشته باشم بالاخره خریدم و حالا توی کتابخونهمه. تونستم دو تا کتاب رو به پایان برسونم. و به معنای واقعی کلمه عاشق «خیابان کاتالین» شدم. دلم برای اون حس درگیری ذهنی بینهایت شیرین که خیلی وقت بود گمش کرده بودم تنگ شده بود. توی پیادهرویهای خونه به سرکار و برعکس، یا خونه به باشگاه و برعکس، پادکستهای خیلی خوبی گوش دادم. بالاخره به اون کنسرتی که مدتها منتظرش بودم رفتم و بینهایت بهم خوش گذشت؛ خیلی خیلی بهتر از اون چیزی بود که تصور میکردم. خودم رو رها کردم و نزدیک دو ساعت با همهی آهنگها همخونی کردم و لذت بردم. روز پایانی مهر هم اونقدر سرم شلوغ بود که تا همین الان فرصت نکرده بودم گوشی دستم بگیرم. از اینکه قرار نبود برم سرکار خیلی خوشحال بودم و بعد با فراغ بال با خونواده یه صبحونهی حسابی خوردم. دو ساعت کلاس داشتم و حالا باید حواسم باشه که حتما توی طول هفته برای تکالیف کلاسم وقت بذارم و مطالعه و تحقیق کنم. بعدش رفتم به یه کافهکتاب که تا حالا نرفته بودم. از استوری اینستاگرامشون دیده بودم که یه تابلوی خیلی بامزه موجود کردند و منم راه افتادم و دو تا ازش توی دوتا سایز متفاوت خریدم. قراره هر دوشون رو گوشهی سمت راست تختم بزنم تا همیشه چشمم بهشون بخوره، لبخند بزنم و یاد تد لسوی عزیزم بیفتم و با خودم فکر کنم که شاید یه روزی هم برای منم بشه. شب هم با خونواده رفتیم جیگرکی و برای منی که بدغذام و توی این زمینهها جزو انسانهای بدفاز محسوب میشم، تجربهی جالبی بود و خوش گذشت و حتی گفتم حاضرم دوباره بیام. با اینکه امشب حسابی سرد بود و لباسم برای این هوا نازک، اما پیشنهاد دادم که بستنی هم بر بدن بزنیم و عیش رو به عنوان حسنختام مهر ماه تکمیل کنیم.
آبان عزیزم تو برای من جور دیگهای عزیزی. پس کاش باهام جور متفاوت و مهربونی رفتار کنی. کاش پر از اتفاقهای کوچیک و دوستداشتنی باشی، از اونهایی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، اما میتونند حال آدم رو تا مدتها خوب نگه دارند. کاش برام کتابهای خوب، آدمهای عزیز، لحظههای شیرین و امیدهای کوچولو به همراه بیاری. با یه عالمه ذوق و آرزو منتظرتم.
304
صبح که داشتم مسیر سرکار تا خانه را پیاده گز میکردم هوا نسبتا خنک و آسمان ابری و تیره با آفتابی بیرمق و نوری کمرنگ بود. البته تا اینجای پاییز، که تقویم مهر رو به پایان است هنوز خبری از آن پاییز پربارشی که وعدهاش را داده بودند نبوده. مغازهها یکیدرمیان باز بودند و خیابانها خلوت؛ تا چند ساعت دیگر که مدرسهها تعطیل شوند و خیابانها قفل و این وسط دو نفر سر جای پارک از شدت عصبانیت هوار بزنند و عربده بکشند که اینجا که جای پارک نیست و الخ. مغازهدارها در حال آب و جاروی جلوی مغازه بودند و ویترینها را خوب میسابیدند تا اجناسی که پول خریدشان در جیب اکثر آدمهای پیادهرو و رهگذر نیست، خوب نمایان باشند. با کیف سنگین روی دوشم و بگ خوراکیهای پکشده در دستم، سلانهسلانه راه میرفتم و اطرافم را رصد میکردم. صبح زود بهسختی خودم را از تخت بیرون کشاندم و کورمالکورمال مسیر اتاق تا آشپزخانه را طی کردم. سیب و گلابی را قاچ کردم و داخل ظرف گذاشتم. قهوه را داخل تراولماگم ریختم. هستهی خرماها را با دقت بیرون کشیدم و مغز گردوها را درون شکم پارهشان چپاندم. ناهار ندارم و مجبورم با همین میوه و خرما، معدهی گرسنهام را به وقت ناهار پر کنم و مغزم را با وعدهی شام خوشمزهای که بهحتم انتظارم را میکشد گول بزنم. امروز طولانی که بگذرد، فردا تعطیلم. تا همیشه درود بر تعطیلی و معاف بودن از وظایف کاری. میخواهم فردا را زندگی کنم تا فشاری را که زندگی این مدت روی شانههایم گذاشته، حداقل برای مدت اندکی کم کنم. برای برنامهی فراغتی که برای جمعه چیدهایم هم بسیار مشعوف و ذوقزدهام. هزاران درود بر تعطیلات و خوشگذرانی.
304
من ایشون رو خیلی ساله دنبال میکنم و با توجه به چیزهایی که توی تموم این سالها از خودشون نوشتند و به اشتراک گذاشتند، همیشه برام دوستداشتنی بودند. از محتوای چنلشون هم میدونستم که این چند وقت اخیر حسابی درگیر پایاننامه بودند و الان کانال رو باز کردم و با دیدن این پست چقدر خوشحال شدم که این مرحله هم با موفقیت پشت سر گذاشته شد.
واقعا تلگرام برام بامزهست؛ اینکه من رو با آدمهای زیادی آشنا کرده که خیلی جاها با خودم فکر میکنم چقدر شبیه همدیگهایم و خیلی جاها هم ازشون یاد میگیرم. انگار یه گوشههایی از خودمون رو توی آدمهایی پیدا میکنیم که شاید هیچوقت از نزدیک ندیده باشیمشون. خیلی مبارک باشه شهزاد عزیز و نازنین.
304
کتگوری اینستاگرام اینجوریه که میرم توی اکسپلور و پشت سر هم ریلز میبینم و یهو میافتم توی ۱۸ و ۱۹ دی. بعد اونقدررررر برای این آدمهای عزیزِ هرگز ندیده که حق زندگی ازشون سلب شد و دیگه بین ما نیستند گریه میکنم که دلم میخواد تا چند ساعت فقط مچاله بشم روی تختم و هیچ کاری نکنم.
304
یکم/
در توییتر زنی فیلم کوتاهی از خودش روی تخت بیمارستان منتشر کرده بود تحت عنوان اینکه مردی از او شماره میخواسته و بعد از امتناع و بیمحلی زن جوان، با لاابالیگری او را زیر میگیرد و فلنگ را میبندد. متأسف و خشمگین شدم و ناامیدتر از همیشه. اما کامنتی دیدم که باعث شد از کلهی عصبانیام دود بلند شود. اینکه مردی نوشته بود: «حالا یه شمارهی الکی مینوشتی میدادی بهش»!
باز هم مثل همیشه مقصر ماجرا زن است. زن باید خلاف میلش رفتار کند و تمام خطوط اخلاقیاش را زیر پا بگذارد تا مردها دست از سرش بردارند. زن باید اصول اخلاقیاش را لگدمال کند، چون مردها «نه» شنیدن را نیاموختهاند و در صورت شنیدن جوابی که باب میلشان نباشد خشونت و وقاحتشان را به نمایش میگذارند و باز هم این زن است که باید تاوانش را پس بدهد.
دوم/
بعضی روزها در محل کارم مجبور به صحبت با آدمهایی هستم که اگر بیرون از محیط کار بودم و بهحسب وظیفه نیازی به توضیح دادن و حرف زدن نبود، حتی حاضر نبودم مستقیم به رویشان نگاه کنم. ولی حالا نهایتا میتوانم برای نفهمی بیحدوحصرشان سر تکان دهم و با چند جملهی کوتاه و محترمانه غائله را فیصله دهم تا دهانشان را برای گوه ناشتا خوردنهای بعدی باز نکنند.
سوم/
از اینکه با ذوق و تمنا به دوستی پیشنهاد رفتن به جایی را دادم که همیشه دوست داشتم بروم و هیچگاه موقعیتش پیش نیامده بود اما او با بیاعتنایی حرفم را نادیده گرفت و کوچکترین وقعی به آن نگذاشت و بعد با آدمهایی دیگر همان جایی را که من پیشنهاد داده بودم امتحان کرد، عمیقا ناراحت و دلشکستهام کرد. حتی فکر اینکه بعدها فرصتی پیش بیاید و خودم بتوانم به آنجا بروم، هم ناراحتم میکند. میدانم که آن خاطره مدام در ذهنم زنده میشود و نمیگذارد آنطور که باید از بودن در آنجا لذت ببرم. بیش از پیش از روابط انسانی ناامیدم.
چهارم/
تصاویر و ویدیوهای اعتراضات این روزهای پاریس مرا به یاد اعتراضات اخیر ایران انداخت. غارت و وحشیگریشان در فروشگاههای برندهای لوکس و گرانقیمت را با شرافت مردم محروم آبدانان مقایسه کردم؛ مردم محرومی که غم نان داشتند و با پاشیدن برنجها ثابت کردند شرافت و انسانیتشان خریدنی نیست.
304
خونه ساکت و خوابزدهست. چراغ اتاق خاموشه. مثل هرشب نور کمرمق ریسههای بالای تخت، اتاق رو از تاریکی غلیظ نجات دادند. خسته و وازده روی تخت لم دادم. اندازهی یه ساعت قبل خواب فرصت دارم گوشهام رو از سکوت پرصدایی که اطرافم رو گرفته پر کنم، اسب خیال ذهنم رو به جولون دربیارم و فارغ از حقیقت امروز که سراسر زشتی و پلشتی بود، به دنیای خیال پناه ببرم. نمیخوام به شنبهای که هیچ انحنا و لطافتی نداشت و هیچجوره باهام مهربون نبود فکر کنم. میخوام خیال کنم زور روز خوبی که داشتم اونقدر زیاد بوده که تأثیرش هنوز لبخند کمرنگ روی لبهامه. فکر کنم آدمها باهام مهربون بودند. میخوام خودم رو به این فکر بسپرم که شاید بشه حتی برای چند دقیقه روایت دیگهای از این امروز ساخت. روایتی که توش زشتیها و تلخیها همهچیز رو به تصرف خودشون درنیاورده باشند. شاید بتونم برای همین چند دقیقه قبل اینکه خواب از راه برسه، به چیزی غیر از حقیقتی که از سر گذروندم پناه ببرم.
نمیخوام به چشمهای مغمومم که قبل از خاموش کردن چراغ توی آینه دیدم فکر کنم.
304
امروز نتونستم بنویسم. نوت گوشیم پر از جملهها و پاراگرافهای نصفهنیمهایه که ذهنم اونقدر آشفته بود که نتونستم هیچکدومشون رو به سرانجام برسونم. اما نگران نیستم. میدونم که دوباره به نوشتن برمیگردم. حتی اگه خیلی وقتها ذهنم جمع نشه و کلمهها کنار همدیگه ننشینند و جملههام اونطور که میخوام پیش نرن، باز هم میدونم که جادوی نوشتن دوباره بهم برمیگرده. چون من عاشق نوشتنم و عشق همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکنه.
میدونم حتی اگه مدتها از نوشتن دور بمونم، حتی اگه بین من و کلمههام فاصله بیفته، یه روز دوباره به هم میرسیم؛ با همون شور همیشگی و همون شوق دوباره آغاز کردن. جوری که انگار که هیچوقت از هم دور نبودیم.
پینوشت: البته که من فکر نمیکنم جز عشق به نوشتن، عشق به آدمیزاد هم اهل مراجعه باشه.
304
من عاشق کانالهای روزمرهنویسی تلگرام آدمهای هرگز ندیده و غریبهم. تعریف کردن بخشی از روزمره با صلاحدید خودشون، برام جالب و بامزهست. اینکه یکی هر روز از استمرارش در درس خوندن برای کنکور کارشناسی ارشد وزارت بهداشت عکس میذاره. یکی دیگه برای آزمون صلاحیت روانشناسی دنبال کلاس و کتاب و جزوهست. یکی دیگه اسکرینشات قبولیش توی آزمون دستیاری رو میذاره. یکی دیگه از کلاس معارف هشت صبح پنجشنبه میناله و غر میزنه. یکی دیگه نظرش رو دربارهی آخرین کتابی که دستشه مینویسه. یکی دیگه از بهترین پادکستی که اخیرا شنیده تعریف میکنه و لینکش رو شیر میکنه. یکی هم یه خاطرهی کوتاه و پرجزئیات تعریف میکنه.
چقدر دیدن و خوندن زندگی آدمهای رندوم رو دوست دارم. زندهباد انسانها و این لحظههای کوتاه و موجز و اثربخشی که با دیگران به اشتراک میذارند. لحظههایی که با اشتراکشون بین بقیه، انگار یه گوشهی کوچیکی از سنگینی زندگی رو از روی دوش هم برمیداریم.
