es
Feedback
گوشه

گوشه

Ir al canal en Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
269
Suscriptores
+1024 horas
+97 días
+730 días
Archivo de publicaciones
همه این بحث‌هایی که امروز داره در مورد دلار دویست هزار تومنی میشه، قبلا در مورد دلار هزار تومنی، هشت‌ هزار تومنی، پنجاه و صد و صد و پنجاه هزارتومنی هم شده. واقعیت اینه که چاه فلاکت ته نداره و تا جمهوری اسلامی هست ما در حال سقوط آزاد در این چاه بی‌پایانیم. - از توییتر

حوصله ندارم درباره‌ی آمپر چسبوندن قیمت طلا و دلار چیزی بنویسم؛ چون خیلی وقته دیگه فرقی نمی‌کنه و اهمیتی هم نداره. مثلا دلار ۱۷۰ تومنی با ۲۰۰ تومنی، برای کسی با شرایط زندگی من چه فرقی داره؟ به‌هرحال واقعیت کثافت زندگی رو باید پذیرفت و باهاش کنار اومد. و درنهایت هم سگ بشاشه به این یک بار زندگی که اینجا و این‌جوری سهم ما شد.

این رسیدن‌ها و بالاخره بعد از کلی سختی و مرارت ثمر دادن‌ها از قشنگ‌ترین و به یاد موندنی‌ترین لحظه‌های زندگی‌اند. امیدوارم به زودی قسمت منم بشه.

اینکه یه نفر همیشه انتظار حمایت، همراهی و ملاحظه از دیگران رو داشته باشه، درحالیکه خودش هیچ‌وقت چنین رفتاری با آدم‌های اطرافش نداره و اساسا آدم حمایتگری محسوب نمیشه هم به‌نوبه‌ی خودش جالبه. نهایت خودخواهی یه آدم رو می‌رسونه که خودش رو مرکز ثقل دنیا بدونه و فکر کنه جهان و کائنات و تمام آدم‌ها باید حول محور خودش و خواسته‌هاش بچرخند و همه‌چیز و همه‌کس باید مطابق میلش پیش بره تا مبادا برای انجام فلان کار یا پیش بردن بهمان برنامه، دچار تزلزل آرامش یا محدودیت توی فکر و تصمیم‌گیری نشه. انگار ملاحظه، حمایت و همراهی فقط وقتی معنا داره که قرار باشه فقط نصیب خودش بشه و یه طرفه باشه، وقت‌های دیگه اسمش میشه توقعات بیجا و زیاده‌خواهی! واقعا خودخواهی آدم‌ها گاهی اون‌قدر عمیق می‌شه که حتی متوجه نمی‌شن توقعی که از دیگران دارند، دقیقا همون چیزیه که خودشون هرگز حاضر نیستند به آدم‌ها بدن و این موضوع همیشه برام ناامید کننده‌ست.

تازه رسیدم خونه. می‌خوام چایی بریزم و با خرما و مویز بخورم، یه اپیزود سریال ببینم و بعد هم شام مقوی‌ و رژیمیم رو بخورم. این تنهایی دوست‌داشتنی لحظات سیال زندگیم خیلی برام عزیزه؛ سکوت اتاقم توی این ساعات از شب رو عمیقا دوست دارم. امشب نمی‌خوام به پوچی و بیهودگی زندگی و تمام مسیرهای سخت و سنگلاخی پیش روم فکر کنم.

Repost from N/a
فضیلتِ کاغذی این روزها همه‌جا عکس‌هایی می‌بینیم از کتاب و قهوه و چای و کاغذ و دفتر و دستک؛ نه لزوماً از سر پز دادن که «ما کتاب می‌خوانیم»، بلکه بیشتر برای ثبت و نمایشِ تصویریِ نوعی زندگی که ظاهراً دوست‌داشتنی است: زندگیِ کتابی. اما پشت این علاقه‌ی معصومانه به کتاب، گاهی یک پیش‌فرض عجیب هم پنهان است: اینکه کتاب خواندن ذاتاً کار متعالی یا فضیلتمندانه‌ای است؛ اینکه صرفِ خواندن چند صد صفحه، به خودی خود چیزی به آدم اضافه می‌کند و او را از کسی که کتاب نمی‌خواند بالاتر می‌برد. در حالی که به نظرم کتاب خواندن، به خودی خود، امری خنثی است. نه فضیلت است و نه رذیلت. نه لزوماً آدم را بهتر می‌کند، نه عمیق‌تر، نه باهوش‌تر و نه اخلاقی‌تر. کسی که کتاب می‌خواند لزوماً مشغول انجام دادن کاری مهم‌تر یا ارزشمندتر از کسی نیست که کتاب نمی‌خواند. این تصور عجیب درباره‌ی کتاب را اگر با دیگر هنرها مقایسه کنیم، بهتر می‌شود دید. کسی که فیلم می‌بیند معمولاً چندان احساس نمی‌کند که صرفاً با فیلم دیدن مشغول انجام دادن یک کار فوق‌العاده و متعالی است. فیلم است دیگر؛ مثل هزاران کار دیگری که می‌شود در زندگی انجام داد. اما درباره‌ی کتاب، انگار از پیش سطح دیگری از ارزش برایش قائل شده‌ایم. شاید چون کتاب هنوز برای ما نشانه‌ی «فرهیختگی» است؛ حتی پیش از آنکه بدانیم چه کتابی خوانده می‌شود، چرا خوانده می‌شود و اصلاً از آن چه چیزی فهمیده می‌شود. کتاب می‌تواند آدم را به چیزی برساند، اما صرفِ کتاب بودنش تضمین هیچ چیزی نیست. همان‌طور که می‌توان ساعت‌ها فیلم دید و چیزی به دست نیاورد، می‌توان ساعت‌ها کتاب خواند و صرفاً ساعت‌ها کتاب خوانده باشی. گاهی حتی کتاب خواندن هم می‌تواند صرفاً شکل دیگری از مصرف باشد؛ مصرفِ کلمات، ایده‌ها و حتی ژستِ فرهیختگی.

Bi20To20Neshastan20Payan20Nadarad.mp34.78 MB

4_5920025523139908808.mp39.16 MB

گوش دادن به اپیزود آخر «رادیو مرز» خیلی اذیتم کرد. به‌شدت به‌عنوان یک زن که خودم هم تجربه‌ی چنین آزارهایی رو داشتم، ناراحت شد
گوش دادن به اپیزود آخر «رادیو مرز» خیلی اذیتم کرد. به‌شدت به‌عنوان یک زن که خودم هم تجربه‌ی چنین آزارهایی رو داشتم، ناراحت شدم از اینکه زن‌های زیادی توسط مردهای آزارگر مورد اذیت قرار گرفتند و خیلی وقت‌ها از تهدیدها، آزارهای کلامی و حتی دیدن و دریافت عکس‌های با محتوای جنسی مرعوب شدند. و با گوش دادن به تجربه‌های آدم‌های آزار‌دیده چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرد، این بود که آزارگر همیشه می‌دونه توی این جامعه قانونی برای حمایت از قربانی و بازدارندگی وجود نداره، پس با خیال راحت به آزارگری‌‌ش ادامه می‌ده. انگار مطمئنه که قرار نیست هزینه‌ای برای رفتارهای بیمارگونه‌اش بپردازه. بله درسته که مسئولیت آزار همیشه با آزارگره و هیچ پیکان اتهامی نباید به سمت قربانی ماجرا باشه؛ اما این واقعیت از تلخی تجربه‌ی زن بودن توی سرزمینی که زن‌ها توش گاهی حتی از ابتدایی‌ترین شکل‌های حمایت و امنیت محروم‌اند، کم نمی‌کنه. و درنهایت حالم از زن بودن توی این مملکت به هم می‌خوره.

در ستایش تنهایی.
در ستایش تنهایی.

Repost from Honeymoon
بچه‌ها می‌شه یه هل بدین از این عدد ۳۲۰۰ که هی می‌شه ۳۱۹۹ نجات پیدا کنیم؟ ((((((=

آن‌ها که انسان جدیدی را به این دنیا می‌آورند، مسئولیت خطیری را تقبل می‌کنند. مسئولیتی که غیرممکن است از عهده‌اش برآیند. مسئولیتی ناممکن. خلق یک انسان جدید وقتی می‌دانی قرار است، حتی شده یک روز، بدبخت باشد جنایت است. بدبختی، حتی اگر فقط یک لحظه وجود داشته باشد، بدبختی ابدی است. زادن یک تنهایی دیگر، فقط به این دلیل که خودت دیگر نمی‌خواهی تنها باشی، جنایت است. انگیزه‌ی طبیعت جنایتکارانه است و استناد به آن بهانه‌ای بیش نیست، درست مثل همه‌ی کارهایی که از انسان سرمی‌زند. یخبندان، توماس برنهارت ترجمهٔ زینب آرمند

Repost from لیمو تلخ
امروز یک دختر ناز بهم پیام داد واسه دوره مبتدی و گفت تازه امروز کنکور داده و میخاد بافتنی شروع کنه🥲 تصمیم گرفتم برای همه ی کنکوری های نازم که امروز و فردا کنکور دارن تمام دوره هام رو نصف قیمت کنم. کارت جلسه تون رو برام بفرستید هر دوره ای دوست داشتید شرکت کنید بشوره ببره. لیست دوره های بافتنی اینجاست . دوره شمع و سنگ مصنوعی و قالب سازی هم هست. دوره های زبان کره ای هم هستند که اگر درموردشون خواستید بدونید بهم بگید. اینم که خودمم: @leemoonart

مسخره‌ترین حرفی که شنیدم اینه که رمان خوندن کتاب خوندن حساب نمی‌شه. بهترین آثار ادبیات کلاسیک جهان رمان هستن. رمان‌ها به شما فرصت زیستن دنیاهایی که هرگز تجربه‌اشون نکردید رو می‌دن و همدلی شما رو افزایش می‌دن و هزاران تجربه جالب دیگه که با رمان خوندن بهش دست پیدا می‌کنید. - از توییتر

مسخره‌ترین حرفی که شنیدم اینه که رمان خوندن کتاب خوندن حساب نمی‌شه. بهترین آثار ادبیات کلاسیک جهان رمان هستن. رمان‌ها به شما فرصت زیستن دنیاهایی که هرگز تجربه‌اشون نکردید رو می‌دن و همدلی شما رو افزایش می‌دن و هزاران تجربه جالب دیگه که با رمان خوندن بهش دست پیدا می‌کنید. - از توییتر

یکی از چیزهایی که زندگی توی این جغرافیا و تحت سیطره این حکومت از خیلی آدم‌ها دزدیده شده، درس خوندن توی رشته‌ی مورد علاقه‌شون، بدون استرس پیدا کردن کار توی اون رشته‌ست. اینجوریه که مثلا درس خوندن توی علوم انسانی بیهوده و عبث جلوه می‌کنه و از نظر همه تو داری کار الکی انجام میدی؛ چون وقتی نمی‌تونی مرتبط با رشته‌ی تحصیلیت کار کنی، پس این درس چه فایده‌ای داره اصلا؟! همه بهت میگن: «چرا داری می‌خونی؟ دیگه چرا ارشد می‌خونی؟» و تو نمی‌تونی بگی «من این رشته رو همیشه دوست داشتم»، چون جوابشون اینه که «علاقه رو بذار دم کوزه و آبش رو بخور.» و تو بعد از مدتی ناامید و سرخورده میشی و فکر می‌کنی: آره، من دارم کار بیهوده انجام میدم. و همین تسلیم شدن به این فکر، به آدم‌ها اجازه میده بیشتر بهت بتازند. اینجا درس خوندن هم فقط برای چندتا رشته‌ی خاصه. جدا از اینکه آدم‌ها توی دل خودشون، از اینکه با امید درس خوندند و ثمری نداشته ناراحت‌اند و هیچ‌وقت این آینده رو برای خودشون متصور نبودند، دائم آماج حمله‌های آدم‌های زندگی‌شون هم قرار می‌گیرند و بیشتر احساس تنهایی و شکست می‌کنند. این وطن آدم‌ها رو توی خیلی زمینه‌ها ناامید کرده، اما یکی از پررنگ‌ترین‌هاشون همین موضوعه. اینکه حتی علاقه‌ات به درس خوندن هم زمین زده میشه و زبون جلوه می‌کنه. وقتی درس خوندنت بیهوده جلوه می‌کنه، آدم‌ها دیگه تو رو جدی نمی‌گیرند. با حرف‌هاشون که مثلا برای خیر و صلاح تو گفته میشه، می‌رنجوننت و کم‌کم خودت هم به چیزی که سال‌ها دوستش داشتی شک می‌کنی. و یکبار میون موعظه‌هاشون با خودشون فکر نمی‌کنند که یکی از چیزهایی‌ست که از آدم‌ها دزدیده شده همین درس خوندن با صرف علاقه‌ست؛ اینکه بتونی چیزی رو فقط به این دلیل که دوستش داری دنبال کنی، بدون اینکه هر لحظه مجبور باشی نگران نون فردات باشی، چون می‌دونی کار و رفاهت مثل همه جای دنیا تامین خواهد بود. اینجا علاقه رو خوار کردند و آدم‌ها هم، به‌جای اینکه بفهمند چه چیزی از ما گرفته شده، ترجیح می‌دن دیوار کوتاه‌تری پیدا کنند؛ کسی که سال‌ها با علاقه درس خونده رو با حرف‌هاشون ناراحت و سرخورده کنند. و یکی تلخ‌ترین و عجیب‌ترین قسمت‌های ماجرای زندگی توی این سرزمین همینه. اینکه فقط از روی علاقه درس خوندن یه تصمیم غیرمنطقیه.

اگر‌ کنکور فردا رو خراب کردید اصلا ناراحت نباشید. همین که توی ایران زندگی می‌کنیم به اندازه کافی ناراحت کننده‌ست.

مثلا الان حتی نمی‌تونم پنج دقیقه از این فیلم رو دوباره تماشا کنم. اون‌موقع هنوز ۱۸ و ۱۹ دی رو ندیده بودم، هنوز این‌همه آدم از ما کم نشده بود.

ظرف تحملم نسبت به قبل در برابر غم خیلی پایین اومده. دیدن فیلم‌های اجتماعی ایرانی، با موضوعاتی که به جامعه و مسائل روز مربوط باشند، حالا جدا از فیلمنامه خوب یا بدشون واقعا اذیتم می‌کنند. اون‌قدر توی دنیای واقعی اطرافمون سیاهی وجود داره که دیگه توان تماشای فیلم‌های اجتماعی با محوریت موضوعات فلاکت‌بار رو ندارم. انگار از دی‌ماه به بعد روانم رو به اضمحلال رفته. حالا هر سکانس دردناکی که یه فیلم اجتماعی ایرانی نشون می‌ده، من رو پرت می‌کنه به همه‌ی اون تصاویر و فیلم‌های واقعی دی‌ماه سال چهار و شهریور سال یک. و دائم با دیدن اون سکانس از فیلم، فکر می‌کنم من صحنه‌های واقعی‌ همچین جنایت‌هایی رو دیدم و بیشتر اذیت میشم. دیگه از این مدل فیلم‌ها حس خوبی نمی‌گیرم. بعد از فیلم دلم می‌خواست بشینم و به حال ایرانی بودنم گریه کنم.

🍜🌙🎶
🍜🌙🎶