ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

گوشه

گوشه

前往频道在 Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

显示更多
未指定国家未指定类别
302
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-1730 天
帖子存档
photo content

تقویم مهر سال پنج هم به پایان رسید و کمتر از دو ساعت دیگه آبان عزیزدلم از راه می‌رسه. آبان رو به خاطر آدم‌ها و مناسبت‌هاش خیلی محترم و عزیز می‌شمارم و برام به طور ویژه متفاوت و دوست‌داشتنیه. مهر امسال اولین لیلیوم زندگیم رو هدیه گرفتم. کتابی رو که خیلی وقت بود دلم می‌خواست داشته باشم بالاخره خریدم و حالا توی کتابخونه‌‌مه. تونستم دو تا کتاب رو به پایان برسونم. و به معنای واقعی کلمه عاشق «خیابان کاتالین» شدم. دلم برای اون حس درگیری ذهنی بی‌نهایت شیرین که خیلی وقت بود گمش کرده بودم تنگ شده بود. توی پیاده‌روی‌های خونه به سرکار و برعکس، یا خونه به باشگاه و برعکس، پادکست‌های خیلی خوبی گوش دادم. بالاخره به اون کنسرتی که مدت‌ها منتظرش بودم رفتم و بی‌نهایت بهم خوش گذشت؛ خیلی خیلی بهتر از اون چیزی بود که تصور می‌کردم. خودم رو رها کردم و نزدیک دو ساعت با همه‌ی آهنگ‌ها همخونی کردم و لذت بردم. روز پایانی مهر هم اون‌قدر سرم شلوغ بود که تا همین الان فرصت نکرده بودم گوشی دستم بگیرم. از اینکه قرار نبود برم سرکار خیلی خوشحال بودم و بعد با فراغ بال با خونواده یه صبحونه‌ی حسابی خوردم. دو ساعت کلاس داشتم و حالا باید حواسم باشه که حتما توی طول هفته برای تکالیف کلاسم وقت بذارم و مطالعه و تحقیق کنم. بعدش رفتم به یه کافه‌کتاب که تا حالا نرفته بودم. از استوری اینستاگرامشون دیده بودم که یه تابلوی خیلی بامزه موجود کردند و منم راه افتادم و دو تا ازش توی دوتا سایز متفاوت خریدم. قراره هر دوشون رو گوشه‌ی سمت راست تختم بزنم تا همیشه چشمم بهشون بخوره، لبخند بزنم و یاد تد لسوی عزیزم بیفتم و با خودم فکر کنم که شاید یه روزی هم برای منم بشه. شب هم با خونواده رفتیم جیگرکی و برای منی که بدغذام و توی این زمینه‌ها جزو انسان‌های بدفاز محسوب می‌شم، تجربه‌ی جالبی بود و خوش گذشت و حتی گفتم حاضرم دوباره بیام. با اینکه امشب حسابی سرد بود و لباسم برای این هوا نازک، اما پیشنهاد دادم که بستنی هم بر بدن بزنیم و عیش رو به عنوان حسن‌ختام مهر ماه تکمیل کنیم. آبان عزیزم تو برای من جور دیگه‌ای عزیزی. پس کاش باهام جور متفاوت و مهربونی رفتار کنی. کاش پر از اتفاق‌های کوچیک و دوست‌داشتنی باشی، از اون‌هایی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، اما می‌تونند حال آدم رو تا مدت‌ها خوب نگه دارند. کاش برام کتاب‌های خوب، آدم‌های عزیز، لحظه‌های شیرین و امیدهای کوچولو به همراه بیاری. با یه عالمه ذوق و آرزو منتظرتم.

تا اینجای امروز.
+1
تا اینجای امروز.

صبح که داشتم مسیر سرکار تا خانه را پیاده گز می‌کردم هوا نسبتا خنک و آسمان ابری و تیره با آفتابی بی‌رمق و نوری کمرنگ بود. البته تا اینجای پاییز، که تقویم مهر رو به پایان است هنوز خبری از آن پاییز پربارشی که وعده‌اش را داده بودند نبوده. مغازه‌ها یکی‌درمیان باز بودند و خیابان‌ها خلوت؛ تا چند ساعت دیگر که مدرسه‌ها تعطیل شوند و خیابان‌ها قفل و این وسط دو نفر سر جای پارک از شدت عصبانیت هوار بزنند و عربده بکشند که اینجا که جای پارک نیست و الخ. مغازه‌دارها در حال آب و جاروی جلوی مغازه بودند و ویترین‌ها را خوب می‌سابیدند تا اجناسی که پول خریدشان در جیب اکثر آدم‌های پیاده‌رو و رهگذر نیست، خوب نمایان باشند. با کیف سنگین روی دوشم و بگ خوراکی‌های پک‌شده در دستم، سلانه‌سلانه راه می‌رفتم و اطرافم را رصد می‌کردم. صبح زود به‌سختی خودم را از تخت بیرون کشاندم و کورمال‌کورمال مسیر اتاق تا آشپزخانه را طی کردم. سیب و گلابی را قاچ کردم و داخل ظرف گذاشتم. قهوه را داخل تراول‌ماگم ریختم. هسته‌ی خرماها را با دقت بیرون کشیدم و مغز گردوها را درون شکم پاره‌شان چپاندم. ناهار ندارم و مجبورم با همین میوه و خرما، معده‌ی گرسنه‌ام را به وقت ناهار پر کنم و مغزم را با وعده‌ی شام خوشمزه‌ای که به‌حتم انتظارم را می‌کشد گول بزنم. امروز طولانی که بگذرد، فردا تعطیلم. تا همیشه درود بر تعطیلی و معاف بودن از وظایف کاری. می‌خواهم فردا را زندگی کنم تا فشاری را که زندگی این مدت روی شانه‌هایم گذاشته، حداقل برای مدت اندکی کم کنم. برای برنامه‌ی فراغتی که برای جمعه چیده‌ایم هم بسیار مشعوف و ذوق‌زده‌ام. هزاران درود بر تعطیلات و خوش‌گذرانی.

من ایشون رو خیلی ساله دنبال می‌کنم و با توجه به چیزهایی که توی تموم این سال‌ها از خودشون نوشتند و به اشتراک گذاشتند، همیشه برام دوست‌داشتنی بودند. از محتوای چنلشون هم می‌دونستم که این چند وقت اخیر حسابی درگیر پایان‌نامه بودند و الان کانال رو باز کردم و با دیدن این پست چقدر خوشحال شدم که این مرحله هم با موفقیت پشت سر گذاشته شد. واقعا تلگرام برام بامزه‌ست؛ اینکه من رو با آدم‌های زیادی آشنا کرده که خیلی جاها با خودم فکر می‌کنم چقدر شبیه همدیگه‌ایم و خیلی جاها هم ازشون یاد می‌گیرم. انگار یه گوشه‌هایی از خودمون رو توی آدم‌هایی پیدا می‌کنیم که شاید هیچ‌وقت از نزدیک ندیده باشیمشون. خیلی مبارک باشه شهزاد عزیز و نازنین.

کتگوری اینستاگرام این‌جوریه که می‌رم توی اکسپلور و پشت سر هم ریلز می‌بینم و یهو می‌افتم توی ۱۸ و ۱۹ دی. بعد اون‌قدررررر برای این آدم‌های عزیزِ هرگز ندیده‌ که حق زندگی ازشون سلب شد و دیگه بین ما نیستند گریه می‌کنم که دلم می‌خواد تا چند ساعت فقط مچاله بشم روی تختم‌ و هیچ کاری نکنم.

The White Buffalo - I Got You.mp37.50 MB

رسیدن به موقع بهترین حس دنیاست.

بگو که خیل دلیران اگرچه محرومند به هیکل خفقانت برنج پاشیدند مونا برزویی

photo content

یکم/ در توییتر زنی فیلم کوتاهی از خودش روی تخت بیمارستان منتشر کرده بود تحت عنوان اینکه مردی از او شماره می‌خواسته و بعد از امتناع و بی‌محلی زن جوان، با لاابالی‌گری او را زیر می‌گیرد و فلنگ را می‌بندد. متأسف و خشمگین شدم و ناامیدتر از همیشه. اما کامنتی دیدم که باعث شد از کله‌ی عصبانی‌ام دود بلند شود. اینکه مردی نوشته بود: «حالا یه شماره‌ی الکی می‌نوشتی می‌دادی بهش»! باز هم مثل همیشه مقصر ماجرا زن است. زن باید خلاف میلش رفتار کند و تمام خطوط اخلاقی‌اش را زیر پا بگذارد تا مردها دست از سرش بردارند. زن باید اصول اخلاقی‌اش را لگدمال کند، چون مردها «نه» شنیدن را نیاموخته‌اند و در صورت شنیدن جوابی که باب میلشان نباشد خشونت و وقاحتشان را به نمایش می‌گذارند و باز هم این زن است که باید تاوانش را پس بدهد. دوم/ بعضی روزها در محل کارم مجبور به صحبت با آدم‌هایی هستم که اگر بیرون از محیط کار بودم و به‌حسب وظیفه نیازی به توضیح دادن و حرف زدن نبود، حتی حاضر نبودم مستقیم به رویشان نگاه کنم. ولی حالا نهایتا می‌توانم برای نفهمی بی‌حدوحصرشان سر تکان دهم و با چند جمله‌ی کوتاه و محترمانه غائله را فیصله دهم تا دهانشان را برای گوه ناشتا خوردن‌های بعدی باز نکنند. سوم/ از اینکه با ذوق و تمنا به دوستی پیشنهاد رفتن به جایی را دادم که همیشه دوست داشتم بروم و هیچ‌گاه موقعیتش پیش نیامده بود اما او با بی‌اعتنایی حرفم را نادیده گرفت و کوچک‌ترین وقعی به آن نگذاشت و بعد با آدم‌هایی دیگر همان جایی را که من پیشنهاد داده بودم امتحان کرد، عمیقا ناراحت و دلشکسته‌ام کرد. حتی فکر اینکه بعدها فرصتی پیش بیاید و خودم بتوانم به آنجا بروم، هم ناراحتم می‌کند. می‌دانم که آن خاطره مدام در ذهنم زنده می‌شود و نمی‌گذارد آن‌طور که باید از بودن در آنجا لذت ببرم. بیش از پیش از روابط انسانی ناامیدم. چهارم/ تصاویر و ویدیوهای اعتراضات این روزهای پاریس مرا به یاد اعتراضات اخیر ایران انداخت. غارت و وحشی‌گری‌شان در فروشگاه‌های برندهای لوکس و گران‌قیمت را با شرافت مردم محروم آبدانان مقایسه کردم؛ مردم محرومی که غم نان داشتند و با پاشیدن برنج‌ها ثابت کردند شرافت و انسانیت‌شان خریدنی نیست.

خونه ساکت و خواب‌زده‌ست. چراغ اتاق خاموشه. مثل هرشب نور کم‌رمق ریسه‌های بالای تخت، اتاق رو از تاریکی غلیظ نجات دادند. خسته و وازده روی تخت لم دادم. اندازه‌ی یه ساعت قبل خواب فرصت دارم گوش‌هام رو از سکوت پرصدایی که اطرافم رو گرفته پر کنم، اسب خیال ذهنم رو به جولون دربیارم و فارغ از حقیقت امروز که سراسر زشتی و پلشتی بود، به دنیای خیال پناه ببرم.‌ نمی‌خوام به شنبه‌ای که هیچ انحنا و لطافتی نداشت و هیچ‌جوره باهام مهربون نبود فکر کنم. می‌خوام خیال کنم زور روز خوبی که داشتم اون‌قدر زیاد بوده که تأثیرش هنوز لبخند کمرنگ روی لب‌هامه. فکر کنم آدم‌ها باهام مهربون بودند. می‌خوام خودم رو به این فکر بسپرم که شاید بشه حتی برای چند دقیقه روایت دیگه‌ای از این امروز ساخت. روایتی که توش زشتی‌ها و تلخی‌ها همه‌چیز رو به تصرف خودشون درنیاورده باشند. شاید بتونم برای همین چند دقیقه قبل اینکه خواب از راه برسه، به چیزی غیر از حقیقتی که از سر گذروندم پناه ببرم. نمی‌خوام به چشم‌های مغمومم که قبل از خاموش کردن چراغ توی آینه دیدم فکر کنم.‌

امروز نتونستم بنویسم. نوت گوشیم پر از جمله‌ها و پاراگراف‌های نصفه‌نیمه‌ایه که ذهنم اون‌قدر آشفته بود که نتونستم‌ هیچ‌کدومشون رو به سرانجام برسونم. اما نگران نیستم. می‌دونم که دوباره به نوشتن برمی‌گردم. حتی اگه خیلی وقت‌ها ذهنم جمع نشه و کلمه‌ها کنار همدیگه ننشینند و جمله‌هام اون‌طور که می‌خوام پیش نرن، باز هم می‌دونم که جادوی نوشتن دوباره بهم برمی‌گرده. چون من عاشق نوشتنم و عشق همیشه راهی برای بازگشت پیدا می‌کنه. می‌دونم حتی اگه مدت‌ها از نوشتن دور بمونم، حتی اگه بین من و کلمه‌هام فاصله بیفته، یه روز دوباره به هم می‌رسیم؛ با همون شور همیشگی و همون شوق دوباره آغاز کردن. جوری که انگار که هیچ‌وقت از هم دور نبودیم. پی‌نوشت: البته که من فکر نمی‌کنم جز عشق به نوشتن، عشق به آدمیزاد هم اهل مراجعه باشه.

من عاشق کانال‌های روزمره‌نویسی تلگرام آدم‌های هرگز ندیده و غریبه‌م. تعریف کردن بخشی از روزمره با صلاحدید خودشون، برام جالب و بامزه‌ست. اینکه یکی هر روز از استمرارش در درس خوندن برای کنکور کارشناسی ارشد وزارت بهداشت عکس می‌ذاره. یکی دیگه برای آزمون صلاحیت روان‌شناسی دنبال کلاس و کتاب و جزوه‌ست. یکی دیگه اسکرین‌شات قبولیش توی آزمون دستیاری رو می‌ذاره. یکی دیگه از کلاس معارف هشت صبح پنجشنبه می‌ناله و غر می‌زنه. یکی دیگه نظرش رو درباره‌ی آخرین کتابی که دستشه می‌نویسه. یکی دیگه از بهترین پادکستی که اخیرا شنیده تعریف می‌کنه و لینکش رو شیر می‌کنه. یکی هم یه خاطره‌ی کوتاه و پرجزئیات تعریف می‌کنه. چقدر دیدن و خوندن زندگی آدم‌های رندوم رو دوست دارم. زنده‌باد انسان‌ها و این لحظه‌های کوتاه و موجز و اثربخشی که با دیگران به اشتراک می‌ذارند. لحظه‌هایی که با اشتراکشون بین بقیه، انگار یه گوشه‌ی کوچیکی از سنگینی زندگی رو از روی دوش هم برمی‌داریم.

یک ثانیه بعد همه‌شون ریختند کف اتاق.
یک ثانیه بعد همه‌شون ریختند کف اتاق.

Abiarin.mp38.06 MB

برای مسیر دانشگاه سوار اسنپ شدن برام سخت‌ترین کار ممکنه. یه شهر دیگه‌ست، اونجا کسی رو ندارم و مسیر نسبتا طولانیش رو هم ابدا بلد نیستم. اگه سر صبح یا دم غروب باشه و هوا تاریک و مسیر هم خلوت، تا برسم هزار بار می‌میرم و زنده می‌شم. تمام تروکرایم‌هایی که شنیدم و خوندم، یکی‌یکی میان جلوی چشم‌هام.

Repost from دومنیکو
بهش برمیخوره چون رو تخت لم داده و توی اینستا یا تلگرام پست مردستیزانه دیده اما تو باید بهت برنخوره که یه اسنپم نتونی با خیال راحت سوار شی.

اول راهنمایی بودم. روزهای اول مهر بود و هر روز منتظر معلم‌های جدید بودیم که بیان سرکلاس و باهاشون آشنا شیم. زنگ آخر بود و ورز
اول راهنمایی بودم. روزهای اول مهر بود و هر روز منتظر معلم‌های جدید بودیم که بیان سرکلاس و باهاشون آشنا شیم. زنگ آخر بود و ورزش داشتیم. معلم اومد سرکلاس. باهامون آشنا شد و روش کارش را برامون توضیح داد؛ اینکه باید چندتا گروه بشیم و هرکس که توی رشته‌ی ورزشی خاصی مهارت دارد سرگروه بشه. من چندین سال کلاس والیبال رفته بودم، پس دستم رو بلند کردم تا من هم به عنوان سرگروه انتخاب بشم. من و چهار نفر دیگر رفتیم پای تخته اسم‌هامون رو نوشتیم و منتظر شدیم تا بچه‌ها ما رو انتخاب کنند و گروه‌ها تشکیل بشه. چند دقیقه گذشت و تقریبا لیست بچه‌ها داشت کامل می‌شد. من توی اون کلاس و مدرسه تنها بودم. دوست‌های دبستانم رفته بودند مدرسه‌های دیگه و از هم جدا بودیم. هیچ‌کس رو نمی‌شناختم. و هیچ‌کس هم توی گروهم نیومد. گچ رو گذاشتم پای تخته، اسم و فامیلم رو پاک کردم و به معلم گفتم نمی‌خوام سرگروه باشم و رفتم نشستم سر جام. سال‌ها گذشته اما اون احساس تنهایی هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشد. دروغ می‌گن بزرگ بشی یادت می‌ره. من هنوز هم دلم برای اون بچه‌ای که تنها و منتظر پای تخته ایستاده بود تا حداقل یکی بیاد توی گروهش و بفهمه تنها نیست، می‌سوزه.

Repost from Elyar's Roses
وقتی مردی اصرار دارد زنی بسیار جوان‌تر و کاملاً وابسته را انتخاب کند، ماجرا سلیقهٔ فردی نیست؛ مسئله بر سر توزیع قدرت است. در الگوهای سنتی، تسلط همیشه با تحکم مستقیم یا خشونت عریان شکل نمی‌گیرد، بلکه با چیدمانی پیش می‌رود که در آن زن به مرور باور کند بدون تکیه به دیگری، بقا و ارزشی ندارد. دختری که در آغاز جوانی است و هنوز تجربهٔ زیسته، استقلال مالی و مرزهای روانی محکمی نساخته، در برابر کنترل‌گری آسیب‌پذیرتر است. او به دلیل نداشتن سرمایهٔ اجتماعی و تجربه، قدرت چانه‌زنی پایینی دارد و راحت‌تر در چارچوب‌های دیکته‌شده جا می‌گیرد. برعکس، زن بالغ و خودکفا استانداردهای مشخصی دارد، فریب دستکاری‌های روانی را نمی‌خورد و حاضر نیست برای کسب تأیید، از حقوق بدیهی خود عقب‌نشینی کند. برای ذهنیتی که به مطیع بودن شریک زندگی نیاز دارد، چنین زنی غیرقابل پیش‌بینی و ترسناک است. این اقتدارطلبی معمولاً پشت نقاب مراقبت پنهان می‌شود؛ پدیده‌ای که در تحلیل‌های اجتماعی از آن با عنوان تبعیض جنسیتی دلسوزانه یا خیرخواهانه یاد می‌کنند. محدود کردن زن به خانه و گرفتن فرصت‌های حرفه‌ای او با این توجیه که «نیازی نیست سختی بکشی و من همه‌چیز را فراهم می‌کنم»، در ظاهر رفتاری حمایتگر است اما در عمل، شریان‌های حیاتی استقلال او را قطع می‌کند. زنی که منبع درآمد و شبکهٔ ارتباطی مستقلی نداشته باشد، عملاً حق انتخاب و امکان خروج از یک رابطهٔ ناسالم را از دست می‌دهد و مجبور به پذیرش انقیاد می‌شود. همزمان، با ایجاد اضطراب اجتماعی و هراس از تنهایی، استقلال زنان هدف حمله قرار می‌گیرد. پمپاژ مدام این تفکر که سن ازدواج گذشته یا زنِ مستقل لطافت زنانه ندارد، برای این است که زن موفق دچار بحران ناامنی شود و فکر کند قدرتمند بودنش مساوی با تنها ماندن است. این فشار روانی او را بر سر یک دوراهی ساختگی می‌گذارد تا برای فرار از انزوای تحمیلی، استانداردهایش را پایین بیاورد و به نقش‌های سنتی برگردد. نگرانی‌های ریاکارانه دربارهٔ سن ازدواج دختران خودکفا، در حقیقت واکنش ناخودآگاه به ترک برداشتن این ساختار تسلط است. زن مستقل ثابت می‌کند که ارزش و امنیت زنانه گروگانِ تعریف شدن در چارچوب یک مرد نیست و همین واقعیت، سازوکار قدیمی کنترل را برای همیشه ناکارآمد می‌کند.