fa
Feedback
من!

من!

رفتن به کانال در Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
379
مشترکین
-124 ساعت
-157 روز
-4030 روز
آرشیو پست ها
در تمام بالا و پایین خیابان‌ها مردم درد می‌کشند آن‌ها با درد می‌خوابند با درد از خواب بیدار می‌شوند حتی ساختمان‌ها درد می‌کشند پل‌ها گل‌ها درد می‌کشند و هیچ چیز قرار نیست آن‌ها را، ما را، خلاص کند درد می‌نشیند، درد غوطه‌ور می‌شود، درد منتظر است، درد هست موسیقی بد است، همین‌طور عشق و نمایشنامه در این‌جا همان‌طور که من این نوشته را تایپ می‌کنم یا آن‌جا همان‌طور که تو آن را می‌خوانی. __بوکفسکی

آدمک! زندگی سرده، مگه نیست؟

photo content
+1

و اعتقاد به وقوع معجزه و به خدا که نگران جهان بود، از میان مردم رخت بربست. اما اکثر مردم به ایمان احتیاج داشتند. به مقدسینی برای پرستیدن احتیاج داشتند. به خدا و به مناسک و به شعار مذهبی نیاز داشتند. بنابراین شرایط برای پیدایش کیش‌هایی تازه، خشن و بی‌خدا، و ظهور جنبش‌های غیردینی بزرگ فراهم شده بود. احزاب نازی و کمونیست، هر دو، رهبران خود را تا مقام خدایی بالا بردند و میلیون‌ها نسخه از عکس آن‌ها را تکثیر کردند که می‌بایست در همه‌ی جشن‌ها و مراسم در برابر دیدگان مردم خودنمایی می‌کرد. کنگره‌های حزبی، تعطیلات رسمی، سالروز پیروزی‌ها، انتخابات و حتی محاکمات نمایشی دشمنان و صدور احکام اعدام را به صورت جشن‌های آیینی درآوردند که هدف همگی‌شان برانگیختن احساسات باورمندان و گول و منگ کردن عقل و خرد آن‌ها بود. اعتقادات و باورهای جدید مستلزم اطاعت و انضباط است، ولی در آن‌ها از رحم و شفقت اثری نیست و محدودیت‌های مقدس و تخطی‌ناپذیری را تعیین نمی‌کنند و چنان فداکاری‌ها و ازخودگذشتگی‌هایی را در میان مردم رواج می‌دهند که در تاریخ سابقه نداشته است. [...] به هر حال، برای آن‌که مردم به صورت توده‌ای عظیم و بی‌فکر و مطیع و معتاد درآیند و گوش به فرمان رهبرانشان باشند لازم است اعتقادی عمیق به چیزی داشته باشند که فوق بشری و نجات‌بخش باشد. پیامبرانِ چنین باورهایی می‌دانستند که هر باور تازه را باید بر اساس مرزبندی با کسانی تعریف کرد که این باورها را نفی و با آن‌ها مخالفت می‌کردند؛ پس اینان را باید بدخواه و ملعون نامید. می‌بایست گولاک‌ها و کلیمی‌ها و ضد انقلاب را کشت، کشیش‌ها را تیرباران کرد، پادشاهان را گردن زد، کودکان را مسموم کرد و قربانیان هرچه بیشتری گرفت تا مذهب‌های جدید اعتبار کسب کنند. __نه فرشته، نه قدیس🩵🪽/ ایوان کلیما

از یکی از سفرهای اداری‌اش برایم یک شال ابریشمی آورد، رنگش آبی آسمانی است و در هر گوشه‌اش دسته‌ای غاز در حال پرواز گلدوزی شده است. پرسیدم: _این‌ها به کجا پرواز می‌کنند؟ _به آزادی. _فکر می‌کنی آدم می‌تواند به آزادی پرواز کند؟ _آدم‌ها نمی‌توانند، فقط غازها می‌توانند. _تو اگر غاز بودی به کجا پرواز می‌کردی؟ _معلوم است، به سوی تو! __نه فرشته، نه قدیس🩵🪽/  ایوان کلیما

photo content
+1

جاده همیشه منو یاد چیز‌های از دست رفتم می‌ندازه. اون روزهای بی‌خداحافظی هر بار جلو چشمام می‌رقصن و من کیف می‌کنم. حضورمو کسی نمی‌فهمه، ولی من زندم، لبام خندونه و چشام گریون. خلقشون می‌کنم، هزار بار خلقشون می‌کنم و هر هزار بار با یه وداع درخور کنج کنج دلم چالشون می‌کنم. خوشحالم که دیگه امتحان ندارم.

BettinaWegner.Alles was ich wünsche.mp34.13 MB

‌ به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده‌خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می‌کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگترین، هنرمندترین…» باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است. لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور! همه، جز درخت گلابی، که با بدنی خاموش و دست‌های خالی میان آن‌همه ولوله و رشد و رویش ایستاده و گوشش، بدهکار به ملامت این و آن نیست! انگار شیخ پیری است نشسته در خلوت! متواضع، شکرگزار و شکیبا! این درخت هوشیار است و به تماس انگشتان من پاسخ می‌دهد. این درخت، حرفی پنهانی دارد و با من در نجواست. به شاخه‌ی همین درخت بود که مادربزرگ پشه‌بندش را می‌بست و در کنار همین درخت بود که پدر به نماز می‌ایستاد… این درخت با من آشناست! کدخدا می‌گفت این درخت دوباره بار خواهد داد، وقت مناسب. فعلاً که سکوت کرده و انگار به نظاره‌ی جهان و خودش نشسته‌است. بوی خودش را می‌دهد. بوی تنه‌ای انباشته از تجربه‌های غنی و دقیقه‌های معطر و عشق‌ها و دردها، و بویی دیگر، بوی کفش‌های کتونی «میم»! (صدای خنده و شبحی از خیال «میم») نگاهم تا دورترین قمر نورانی پیش می‌رود و مغز محدودم می‌کوشد تا معنای بینهایت را حلاجی کند! بینهایت کهکشان، بینهایت فضا، بینهایت هستی، و زمانی که آغاز و فرجام ندارد و من… (خیال دانشجوهای پرسشگر) (پیانوی فیلیپ گلاس) خستگی باستانی، خستگی موروثی ذره‌ذره از تنم به‌در می‌شود. آرامش پربار این درخت، به من هم سرایت کرده‌است. خوبم! خوشم! کجام؟ هیچ‌جا! نیمه‌شب است یا نزدیک سحر؟ نمی‌دانم! انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه‌ی پرهیاهو نشسته‌ام. میان بی‌نهایت گذشته، و بی‌نهایت فردا. و نگاهم، به عنکبوتی است که صبور و آرام، توری نازک می‌بافد. __داریوش مهرجویی    (درخت گلابی)

photo content

بچه‌ها سیاوش یکی از جمع خودمونه :) و بنظرم بهمون افتخار داده.🥂

ببین بر آتش عشق رُخَت گذر دارم که من سیاوشم و آتشی به‌ سر دارم زمان گذشت و سرم را سفید کرد ولی هنوز زنده‌ام و شوقِ بال و پر دارم  پرنده‌ای که قفس را گزید، می‌میرد! منی که وحشی‌ام از باغ‌ هم‌سفر دارم بیا به دهکده، اِی عکسِ دور مانده ز من که من بدون تو، بر این جهان ضرر دارم خلاف منطق دنیا... همیشه می‌خندم! درونِ مغز خود انگار کوهِ شر دارم! ورای قهقهه من رازهای بسیاری‌ست مثال اگر بزنم؛ قلبِ شعله‌ور دارم! کتاب، چای، غزل، موسیقی و چشمانت من از جهان، بهشتی که در نظر دارم __سیاوش

Repost from N/a
Various Artists Shohreh To Ke Nisti.mp38.84 MB

با وجود امتحان و سلول‌های بی‌فسفر مغزم، عقربه‌هارو گذاشتن تو ظرف عسل.🧸

هرگاه که می‌خواهم زنده باشم، آن گاه که زندگی ترک می‌گویدم، به آن می‌چسبم، می‌گویم: زندگی، زود است رفتن. دست گرمش در دستم، لبم کنار گوشش، نجوا می‌کنم: اِی زندگی؛ زندگی گویی معشوقی است که می‌رود. از گردنش می‌آویزم، فریاد می‌زنم: ترکم کنی می‌میرم… __هالینا پوشویاتوسکا

photo content
+2

چند ساله که شعر می‌خونم، آدم‌هارو تماشا می‌کنم، تو خیابون به غریبه‌ها لبخند می‌زنم، گونه‌ی پسربچه‌ها رو نوازش می‌کنم، زل می‌زنم به چشم‌های غمگین و می‌فهمم ما همه کتاب یک نسلیم. ریز ریزمون کردن، و ما موندیم و توده‌ای از خرده‌خاطره‌ها. یادمون رفته معنیِ کدوم پاراگراف، قسمتمونه.

Those Were The Days.m4a4.79 MB

تا گَردِ راه شویَد از احساس خسته‌ات با یک‌پیاله‌ چای چطوری؟ عزیز من... __عفیف باختری

photo content