من!
رفتن به کانال در Telegram
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
379
مشترکین
-124 ساعت
-157 روز
-4030 روز
آرشیو پست ها
379
نامم به لهجهی تو آغشته است؛
بوی التماس میدهد، بوی انار ترکخورده،
حرف به حرف، صدای تیر و رنگ خون.
اینجا که سکوتِ شب غلیظ است،
تو مرا میخوانی
به آغوشِ راه میپرم؛
و هر بار، جای پای غم
از قدمهایم فراتر میرود.
با تو حرف میزنم
و همیشه پرندهها
خود را به قفسِ اندوهت میکوبند؛
اندوهی یتیم
که نه میگذاری بماند،
نه اوج بگیرد و برود.
تو غربتی را در من بیدار کردی
که خود نمیدانستم میتپد.
و حالا،
پس از روزها،
راه رهایی را میجوید.
صدایم زدی
و من نمیدانستم
اسمها نیز
جغرافیا میدانند.
__من
379
نوبت را به من دادهاند
که این زمین را مدام شخم بزنم و
نگذارند چیزی در آن کاشته شود
ــ ممنوع است ــ
احساسِ بیشرفها را دارم
از اینکه دوباره توانستهام
سراغِ کاغذ و قلم بروم
درباره چه؟ درباره چه؟
بذرهای گندیدهام؟
وجودِ گندیدهام؟
سرزمین و مردمانِ گندگرفتهام؟
فکر میکنید آنقدر بو گرفته باشم
که ارزشِ کشتهشدن مثل همای سعادتی
تاجی بر سرم بنشیند؟
بوی تعفن من آیا
این لاشخورها را تا پُشتِ درِ خانهام
پُشتِ پنجرههای اتاقم نکشانده؟
احساس بیشرفها را دارم ساموئل!
بیا و این حیوان را راحت کن
تفنگ، پُشتِ در است.
__شهرام شیدایی
379
خسته از همهی آنها
که با واژهها میآیند،
با واژهها میروند.
به جزیرهی پوشیده از برف رفتم.
وحشی،
هیچ واژهای نبود.
تنها
ردِ پنجههای گوزن بر برف.
زبان بود،
اما نه زبانِ آدمیان.
__توماس ترانسترومر
379
احاطه کرد هزاران غم زمانه مرا
خزان گرفت به رگبار خود نشانه مرا
یکی دو ثانیه قبل از سکوت اعدامم
مجال یک دو سخن میدهید یا نه مرا؟
جواب پرسش ما در سراب هستی نیست
چه پشت حدس و گمان میکنی روانه مرا؟
به کوه صاعقهام کوفت دست وحشی باد
شبی که بست به رگبار تازیانه مرا
دگر توان شتابم نمانده بود که باز
کسی صدا زد از آن سوی رودخانه مرا
کسی به پاکی و خوبی کمی شبیه خدا
کنار خویش فراخواند عاشقانه مرا
کنون شبست و کویر و چراغ کولی ماه
و آن نگاه که میبیند آهوانه مرا
__عفیف باختری
379
همیشه از بزرگشدن میترسیدم
از اینکه آنها را که میشناسم
دیگر نشناسم.
همیشه بعد از دیدنِ یک فیلم
غریبه شدهام
از تمامشدنِ هر چیزی میترسم.
از داشتنِ آلبومِ عکس
از خاطرهها
از منطقِ روزانۀ تکرار
از غروبکردنِ خورشید میترسم.
از اینکه زمان میتواند بگذرد
از اینکه گذشته پشتِسر میمانَد
از اینکه سنگ همیشه سنگ است
و زمین صورتی ندارد
از چسبیدنِ خوابهایم به تنم به صدایم
از بهخودآمدنهای ناگهانیاَم میترسم.
دلم برای شنیدن همۀ صداها تنگ شده است.
حتا، برای نرسیدن به تو...
چهقدر دلم میخواهد حرف بزنم
حرف بزنم.
__شهرام شیدایی
379
ناگهان قطع شود با تو اگر پیوندم
گور خود چیست؟ به گور پدرم میخندم
دوستت دارم وـ جدن به زنی محتاجم
که به زیبایی زشتاش ندهد سوگندم
تو که یک برهی خوبی به چراگاهت باش
من که گرگم به قوانین خودم پا بندم
حس آبادی و احساس کمی آزادی
تهمتی نیست که بیهوده به خود میبندم
آن کلندی که به تهداب دلت کوبیدم
گور خود را نه اگر گور که را می کندم
از چه خود را پدر شعر جهان پندارم
من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم
__عفیف باختری
379
بعد از هزار سال اگر باز بینمت
همزاد من! همینم و عاشقترینمت
با صد هزارخشم اگر از خود برانیام
با صد هزار چشم من اندر کمینمت
گفتی خیال خام خزان از قفای ماست
گفتم قسم به باغ که باز از پسینمت
تا پای مرگ سجدهگهام آستان تست
تاخاک گور گلکدهام خوشهچینمت
دیگر مگو: هماره «عفیف» از وفا مخوان
آخر بگو چگونه کشم از یقینمت؟!
__عفیف باختری
379
اگر بهار بیاید، ترانهها خواهم خواند
ترانههای خوشی، عاشقانه خواهم خواند
به گهوارهٔ آغوش من چو آیی تو
به گوش خاطر تو من، فسانهها خواهم خواند...
__نمیدانم
379
بعضیوقتها فکر میکنم یه چیزهایی تو رگهامون هست که وقتی تکون میخوریم مثل شنهای خیس ساحل حرکت میکنن،
غلیظن و آهسته.
