فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر
Ir al canal en Telegram
He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot
Mostrar másIrán195 733La categoría no está especificada
74
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
Repost from 𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
افسردگی که نه! آدمهای معمولی که افسرده نمیشوند. آنها فقط دستشان چروکتر میشود. موهایشان سفیدتر، قلبشان فسرده و اتاقشان تاریکتر و از دور که میبینی کثیف و شلخته بنظر میرسند ولی، ولی ماشینهایِ کثیفی که هنوز راه میروند. و پشت شیشههای خاک خوردهیشان آدمها شکلک میکشند. افسردگی یعنی غمی درونی که تو را باز میدارد از انجام هر کاری. ما آدم های معمولی که نمیتوانیم بشینیم گوشهای فقط غم بخوریم و نگران این باشیم که تراپیست خوبی انتخاب کردهایم یا نه؟ ما، تَهِش، در حین غذا درست کردن پیاز پوست کردن را بهانه کنیم و اشک بریزیم. تهش، رانندهی بیحواسِ پدر صلواتی را از ته دل فحش دهیم تا خشممان کم شود. ما تهش رفیقی نابوده را بهانه کنیم و شبها در خیابان پرسه بزنیم. آخر، ما آدمهای معمولی که افسرده نمیشویم. چراغهای ماشینمان شاید بسوزد ولی چرخهايمان هنوز میچرخد.
ما، سخت جانتر از آنیم که زیر دِین اسمهای سبک، همگانی و سادهای چون افسردگی برویم. این چیزها خیلی باکلاستر از آدمهای معمولیست. ما، اگر بمیریم هم، تعلقی به این برچسبها پیدا نمیکنیم. نه که سعی بر چیزی بودن یا نبودن باشد. فقط میگویم: آخر، ماهیِ از تنگ افتاده چه داند افسردگی و غم را؟ چه داند فسرده دلی را؟ چه داند کِز و از جمع دور ماندن را؟ او فقط زمین را شلاق میزند تا به آب برسد. یا میرسد، یا میمیرد! اسم یا صفت یا تعریفی از وضعیت در این بین نمیپذیرد. یعنی فرصت نمیشود که بپذیرد. میدانی که از چه حرف میزنم؟
واقعاً از خودم ناراضیم. یه کار سخت و کمرشکنی هست که باید انجامش بدم ولی به خاطر ناتوانی در کنترل اضطرابم نمیتونم حتی سمتش برم. و همین باعث میشه مهمترین داشتهم، زمان، رو از دست بدم.
تو بحث فحش و توهین هیچ زبونی، تاکید میکنم هیچ زبونی رو دست فارسی نمیزنه.
Repost from 𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
تو ذره ذره رشد میکنی ولی یهدفع بگا میری. سخت صعود میکنی ولی به طرفة العینی سقوط. این اصلا عادلانه نیست.
بچهها خیلی ناراحت میشوم وقتی نمیشود از چنلهاتون فوروارد زد. خب من الان چطور نشان بدهم با شما موافق هستم؟
از اون آدماییم که برای جلوگیری از افسردگی باید خودمو تو کار و پروژه و کلاس و خلاصه هر چیزی غرق کنم تا جلوی زیادی فکر کردنم رو بگیرم.
Repost from دومنیکو
در لحظه زندگی کردن دیگه یه تصمیم احساسی نیست و کاملا منطقیه. چون اگه همون پولو نگه داری ارزشش با پشکل یکی میشه.
کاش به خودم بیشتر ایمان میداشتم. الان که به عقب نگاه میکنم، باعث و بانی یه درصد زیادی از شکستها و اشتباهاتم همین شک کردن به تواناییهام بوده.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
وقتی فریاد میزنی و شنیده نمیشی، به اجبار یاد میگیری که دیگه حرف نزنی. بعد به این متهمت میکنن که آدم سرد و بیاحساسی هستی.
علاوه بر اون من یه بار هدفهام رو با احتمال مهاجرت در نظر میگیرم و یه بار بدون احتمالش.
Repost from سهم من از جهان
خیلی جالبه، شاید هم غمانگیز که من یکبار هدفهام رو با احتمال وقوع جنگ در نظر میگیرم و یکبار بدون احتمالش.
