es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

𝗖𝗵𝘂𝘂𝘆𝗮'𝘀♰𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿

𝗖𝗵𝘂𝘂𝘆𝗮'𝘀♰𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿

Canal cerrado

🍷خــونـه‌ی رویـایـیِ بانگو فنـها🍷 ⛧ فنفیک، فن‌آرت، ادیت، فکت و توییت ⛧ کامیک های کمیاب ترجمه شده ⛧ فن فیک ها و ناول ها ⛧ توییت های خنده دار محافظ: @chuuyashelter

Mostrar más
1 993
Suscriptores
Sin datos24 horas
-577 días
-40930 días
Archivo de publicaciones
یه ادیت هات با چندتا صحنه ی کیس از سوکوکو 😔🔥 از همون ادیت واقعی طوراست #soukoku #edit

دازای: خب من میرم شامو حساب کنم چویا: باشه دازای: [برمیگرده] چویا: خب چقدر باید برای شام بهت بدم؟ دازای: نیم ساعت چویا: چی؟ دازای:چی؟ #tweet

┗┄┄⊷Chapter 8 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#try ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

این عااااالی ترین توصیف درمورد ظاهر و باطن چویا بود😂😂😂😂😂😂 #fun #chuuya

┗┄┄⊷Chapter 9 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#fyoya ┊#abyss ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

واقعا بودن وسط فئودور و نیکولای خطریه 😂😂😂 #fyolai #sigma #cosplay

دازای: یکی باید بهت میگفت که از چیزایی که مال تو نیست دور بمونی. فئوددر: حتی وقتی که من داشتم خیلی بهتر،مغزشو دستکاری میکردمم باز مال تو بود؟ *دازای خطاب به چویا* اونو ساکتش کن...داره میره روی اعصابم...تو اونو به عنوان پارتنر نمیخوای...تظاهر به اطاعت ازشو تموم کن... #cosplay #dazai #fyodor

کونیکیدا اینطوریه که...یکی نجاتم بده 😂😂😂 #dazai #kunikida #cosplay

┗┄┄⊷Chapter 7 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#try ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

فئودور داره سعی میکنه با دازای به صورت آنلاین،کارت(پاسور) بازی کنه 😂😂😂😂 #dazai #fyodor #fun

┗┄┄⊷Chapter 8 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#fyoya ┊#abyss ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

فقط منم دلم واسه کارما سوخت؟ حتی حس میکردم روی فئودور کراش زده بود بچه #fyodor #karma

فئودور وقتی تنهاست چیکار میکنه : #fyodor #cosplay

چویا: *شونه های دازای رو ماساژ داد* تو میتونی! انجامش بده. دازای: *با نگرانی نگاه میکنه* بچه ها ، میگم.... میخواین باشه یه وقت دیگه؟ آخه من دفعه ی اولمه. نیکولای: خودتو لوس نکن. بدنتو شل کن. نترس ، درد نداره. چویا: *کنار دازای نشست* بیا به نیکولای نشون بده که اون قدرا هم بی تجربه نیستی. دازای: اما هستم که. چویا: *یکی پس گردن دازای زد* من اومدم از تو طرفداری کنم ، حالا تو هی منو ضایع کن. دازای: *نفسشو بیرون میده* خیلی خب شروع کنیم. لحظاتی بعد صدای داد و فریاد دازای و نیکولای تو کل خونه پیچید. فئودور: *سراسیمه از اتاقش به طرف صدا رفت* چی شده خونه رو سر صبحی رو سرتون گذاشتین؟!! چویا: *سرش رو از پشت مبل در آورد* از کی تا حالا ساعت 11 صبح حساب میشه؟ فئودور زیر لب: سحرخیز لعنتی! دازای غر زد: حساب نیست. فئو اومد حواسم پرت شد. نیکولای: چی چیو حساب نیست؟ الان دفعه ی دوازدهمه که باختی. هر بار یه بهونه میاری و جر زنی میکنی. فئودور: *چشماش گشاد میشه* ینی خونه رو به خاطر یه ps4 مسخره رو سرتون گذاشتین؟ چویا: *حالت تدافعی میگیره* باهاش مشکلی داری؟ فئودور: نه اصلا. ولی آخه اون داد و فریاد ها نشونه ی خوبی نبودن نیکولای: *بلند شد ، دمپاییش رو در آورد و به طرف فئودور پرت کرد* تو هم با اون ذهن مریضت! فئودور: *به دمپایی اشاره کرد* با این اومدی خونه ی من؟ نیکولای: همه اینجا پلاسن ، اون وقت به من رسید شد خونه ی تو؟ با من مشکل داری؟ فئودور: آره اصلا فکر کن مشکل دارم. نیکولای: هی منصفانه نیست. چرا با چویا مشکل نداری؟ فئودور: چون اون آراهاباکیه. نیکولای: قانع شدم. *خیلی آروم سر جاش نشست* چویا: *دستش رو رو شونه ی دازای گذاشت* تبریک میگم اوسامو. تو 12 به هیچ از گوگول بردی. نیکولای با دهن باز: اما...... چویا وسط حرفش پرید: اما و اگر نداریم. همین که من گفتم. نیکولای با تعجب به چویا خیره شد و فئودور یه نگاه (دیدی بهت گفتم) به نیکولای انداخت. ساعت 2 ظهر همون روز ))) آتسوشی: *با چند پاکت پر وارد خونه شد*ببینید چی براتون آوردم!!! فئودور: *با قیافه ی خواب آلود وارد سالن شد* تو دیگه چرا خونه رو روی سرت گذاشتی؟ آتسوشی: *با تعجب بهش نگاه کرد* تا الان خوابیده بودی؟ فئودور: *بهش توجهی نکرد و سمت پاکت ها رفت* اینا دیگه چی ان؟ آتسوشی: از سرزمین های دور هدیه ای برای شما آورده ام. رانپو: *وارد میشه* مارکو ، چه برایمان آورده ای؟ آتسوشی: *دست میکنه توی پاکت و چیزی در میاره* شامپو سیر پرژک! رانپو: الان ما باید شامپو پرژک بخوریم؟ آتسوشی: نه این که برای خودمه. برای شما نذری آوردم. فئودور: *در نذری رو باز میکنه* این مایع لزج کرمی دیگه چیه؟ آتسوشی: توی ایران بهش میگن حلیم..... فئودور: *قیافشو جمع میکنه* من نمیخورمش. آتسوشی: ینی چی که نمیخوری؟ من به خاطرش مجروح شدم. *بعد به جای دندون روی دستش اشاره میکنه* ایناهاش ببین. آکوتاگاوا: *از یه جایی ظاهر میشه* آخی بمیرم. آتسوشی: *خودشو لوس میکنه* حالا که چیزی نشده. تو نگران نباش. آکوتاگاوا: *قطره اشکی که از چشمش پایین میاد رو با دستش پاک میکنه* دلم براش کباب شد. بیچاره چی کشیده دست اینو گاز گرفته. حتما همه ی دندون هاش ریخته. آتسوشی: 😒 فئودور: *خیلی ریلکس در حالی که داره ماگ قهوه ای که تازه پر کرده رو سر میکشه* مگه نگفتی آکوتاگاوا مرده؟ آتسوشی: چرا. اتفاقا خودش بهم گفت مرده و اینکه دیگه سراغش نرم. رانپو: تو هم حرفشو باور کردی؟ آتسوشی: خب معلومه! من بهش اعتماد کامل دارم. فئودور: پس چرا الان زنده ست؟ آتسوشی: 😐 *بر اثر اتصالی سیم های مغزش غش میکنه* #long_tweet

یه کاسپلی اوف از شین سوکوکو 🤌🔥 #shinsoukoku #cosplay

اینم آتسوشیش 😭✨✨✨ #atsushi

┗┄┄⊷Chapter 6 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#try ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

┗┄┄⊷Chapter 7 ┏╾ ┊#fanfic ├ #soukoku ┊#fyoya ┊#abyss ┊ ┊@masterchuuya ┹┄┄┄┄╾

نه بابا سیگما هم از این کارا بلد بود و نمیدونستیم #sigma #cosplay

چویا: y/n یعنی چی؟ آکوتاگاوا: یعنی اسم خودتو جایگزین کنی چویا: [برمی‌گرده سر خوندن فنفیک] چویا به چشم‌های چویا زل زد #tweet