𝗖𝗵𝘂𝘂𝘆𝗮'𝘀♰𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿
Canal cerrado
🍷خــونـهی رویـایـیِ بانگو فنـها🍷 ⛧ فنفیک، فنآرت، ادیت، فکت و توییت ⛧ کامیک های کمیاب ترجمه شده ⛧ فن فیک ها و ناول ها ⛧ توییت های خنده دار محافظ: @chuuyashelter
Mostrar más1 993
Suscriptores
Sin datos24 horas
-577 días
-40930 días
Archivo de publicaciones
1 993
[فئودور: دادگاه]
قاضی: قسم میخورید که تماما حقیقت را بگویید و جز حقیقت کلامی بر زبان نیاورید؟
فئودور: نه
قاضی:
هیات منصفه:
قاضی به هیات منصفه: [زمزمه میکنه] حالا چی؟
#tweet
1 993
چویا و دازای دد اپل واقعا عمق احساسشونو بدون اینکه بفهمن به هم نشون دادن
چویا با اینکه همه بهش گفتن نره و دازای نیست که از حالت فساد خارجش کنه بازم رفت نمیدونم چجوری توصیفش کنم انگار اینجوری که حتی اگه یه درصد دازای مرده باشه خب منم میمیرم. سو وات ؟
و دازای گذاشت خنجر بخوره و از قبلش پادزهر تو بدنش قایم کرده بود چون میدونست چویا میاد
جفتشون رو زندگیشون ریسک کردن! اگه چویا نمیومد اون قرص تو دهن دازای نمیشکست و میمیرد واقعا
و اگه دازای مرده بود چویا فسادش خنثی نمیشد و اونم میمیرد!
جفتشون رو زندگیشون ریسک کردن بخاطر ایمانشون به هم
وای کاش بمیرم😭 این رابطه حتی از یه رابطه ی عاشقانه فراتر_
واقعا برای یه سری چیزا تحلیلی جز کلمه نیازه:) اونم رفتار...
1 993
میدونی یه چیزی که راجب سوکوکو خیلی قشنگه به نظرم
اینه که دازای عاشق مرگه، و هر موقع تو یک قدمی مرگ قرار میگیره یا حتی تقریبا میمیره
این چویاس که پیداش میشه و نجاتش میده
چه توی دد اپل و چه تو فصل پنج و جایی که دازای صرف همراهی و کمک چویا تونست از غرق شدن نجات پیدا کنه و همینطور تیر زدن
قشنگ نیست کسی باشه که همیشه وقتی تو آغوش مرگی برای نجاتت بیاد؟(:
یه جورایی دازای هربار خودشو با آرامش مینداخت تو دردسر چون میدونست یکی هست که به جای اون قراره برای زنده موندنش تلاش کنه.
چویا واقعا همیشه جونشو میزاره کف دستش و میره جلو بدون اینکه به بعدش فکر کنه
1 993
Repost from N/a
فکر میکنم سوکوکو وقتی باهم کار میکنن از همیشه آروم ترن، وقتی حواسشون به کل کل نیست، از همیشه آروم ترن، چرا؟ چون به همدیگه اعتماد دارن و اعتماد واقعا آرامش زیادی میاره، رابطه این دو نفر همکاری و دوستی نیست، اونا دوای درد همدیگه ان و خودشون هم نمیدونن، و فکر میکنم واقعا نمیخوان هرگز از یاد اون یکی برن چون انقدر به همدیگه اهمیت میدن که اگه یکی به دیگری فکر نکنه خیلی اذیت میشن، توی روابط عاشقانه و دوستانه هم همچین چیزی هست، اگر پارتنر من، منو اندازه ای که خودم دوستش دارم دوست نداشته باشه یا اونقدر بهم اهمیت نده، من ناراحت میشم، بهم برمیخوره و غرورم میشکنه، اما اینجا از اونجایی که اینا قراره از همدیگه متنفر باشن و هیچ حق و دلیلی برای ناراحت شدن ندارن، فقط درمورد احساساتشون گیج میشن و نمیدونن چرا همچین حسی دارن، دازای احتمالا فقط سعی میکنه خودشو به چویا یادآوری کنه، چویا هم فقط عصبانی میشه
1 993
Repost from N/a
حالا بریم سراغ چویا، چویا اینجا فرق داره ولی یجورایی شبیه، بنظرم وجود دازای برای چویا، اونقدری که وجود چویا برای دازای مهمه، مهم نیست، حداقل توی چشم خود چویا، فکر میکنم چویا دازای رو حداقل اوایل واقعا به چشم دشمن میدیده و کلا ازش خوشش نمیومده، مهم تر از همه چویا برای متنفر بودن از دازای دلیل داشته، بنظرم چویا واقعا برای اینکه از دازای خوشش نیاد یا متنفر باشه دلیل داشت ولی بیشتر خودش رو سرزنش میکنه و فکر میکنه تقصیر اونه و باید رهبر بهتری میبوده، اما دازای میتونه یاد آور چیزی باشه که دوستای چویا رو ازش گرفت و این دلیل خوبی برای متنفر شدنه، اما باور دارم چویا از دازای متنفر نیست، فکر میکنم دازای برای چویا مهمه (نه که خودش بدونه) از این نظر که تنها آدم آشنا توی مافیا دازایه، درسته که پرچم (چرا بعضیا میگن پرچما؟ اسم گروهشون پرچم بود) هم بود ولی فکر میکنم چویا و دازای خوب میدونن که میتونن همو درک کنن و دازای چویا رو درک میکرد، میدونم که چویا از دازای عصبانی بود چون توی وقت خالیش به چندین روش تنبیه دازای فکر کرده اما وجود دازای توی ذهن چویا اونقدرا حیاتی نیست، وجود چویا به دازای آرامش میده و حواسشو پرت میکنه اما وجود دازای بیشتر چویا رو اذیت میکنه، دقت کنید که اینجا همه چیز مشترکه و فقط حد و اندازه احساساتشون کم و زیاده، افکار مربوط به چویا دازای رو اذیت میکنن اما آرامش بیشتری بهش میدن، درحالی که افکار درباره دازای چویا رو بیشتر از آروم کردن اذیت میکنن اما هر دو به اون یکی نیاز دارن تا ذهنشون از تراما دور بشه حتی اگر دازای خودش یادآور یک ترامای بزرگ واسه چویاس
1 993
Repost from N/a
ببینید این نظر شخصی خودمه و راستش خیلی روش فکر نکردم از اونجایی که زیاد اهل شیپ کردن نیستم، ولی درمورد چویا و دازای، وای، از کجا شروع کنم؟
اینکه هر دو به همدیگه حس دارن کاملا مشخصه و انکارش نمیکنم ولی هرکدامشون بر اساس شخصیت، یک مدل خاصی اون یکی رو دوست دارن، دازای برای مثال، کاملا با چویا ابسسد شده بود چون هیچ کس رو نداشت که واقعا بهش حس پیدا کنه، از کودکیش خبر نداریم ولی من فکر میکنم خیلی abused شده در کودکی (بچه معمولی که اونجوری نیست قطعا) و هات تیک من اینه که چویا درواقع coping mechanism دازایه، آدمایی که شرایط زندگی خوبی ندارن(از تجربه خودم میگم)معمولا یک چیز، یا کسی رو پیدا میکنن و باهاش ابسسد میشن تا اون تراما رو یادشون بره، مثلا special interest که طرف برای سالها شیفته یک چیزی میشه و ولش نمیکنه و اون چیز بهش احساس آرامش میده، من به عنوان مثال وقتی خیلی عصبی و استرسی میشم سریع ذهنم میره سمت موضوعی که بهش خیلی علاقمندم یا special interest خودم و سریعا آروم میشم انگار که این چیز حواسمو پرت میکنه و بهم حس آرامش و امنیت میده، دازای هم وقتی چویا رو پیدا کرد سریعا باهاش ابسسد شد چون یچیزی پیدا کرد که حواسشو از استرس و تراما پرت کنه، دازای توی استورم برینگر همچین دیالوگی داره "توی وقت خالیم، به روش های اذیت کردن چویا فکر میکنم" وقت خالی، وقتی ذهنش درگیر نیست، وقتی تنهاس، وقتی افکارش تنها گیرش میارن، کسی مثل دازای قطعا افکار خوبی موقع تنهایی نداره، پس در این مواقع چی تو ذهنش میاد؟ چویا! افکار چویا ذهنشو از افکاری که دوست نداره دور نگهمیدارن، دازای با چویا ابسسد شده چون چویا به معنای واقعی کلمه منبع آرامش و امنیتشه، اذیت کردن چویا یک راه برای آروم کردن خودش و برای اولین بار حس آرامش و بچه بودن خودشه، دازای بنظرم فقط کنار چویا بود که واقعا بچه گانه بودنشو نشون میداد چون چویا امنه، چویا هم بچه اس، مثل خودش، و فکر میکنم در این بین یک احساس دوست داشتن حقیقی هم درون دازای هست، و بنظرم دازای نمیتونه با این کنار بیاد و از حسش میترسه و ناخودآگاه پسش میزنه، فکر میکنم نه دازای نه چویا هیچ کدوم نمیدونن واقعا حسشون چیه و ناخودآگاه ایده دوست داشتن رو پس میزنن چون خیلی توی نقشاشون فرو رفتن، اجازه بدید با مثال بگم، وقتی بچه ای از همون اول سرنوشتش توسط پدر و مادر تعیین بشه، امکان اینکه اون سرنوشت رو رد کنه خیلی کمه و نه اینکه تو گوشش بخونن تو باید دکتر بشی، چیزی که عمیقا توی مغزش فرو رفته، چویا و دازای از اول از هم بدشون میومد و همینو پذیرفتن و هیچ کدوم تصمیم نگرفت که به اون یکی بگه "هی، من نمیخوام اینو ادامه بدم" بنابراین هر احساسی رو به عنوان تنفر میشناسن چون این درسته، تنها چیزیه که میدونن، اینکه از هم متنفر باشن درسته و چیز دیگه ای در کار نیست پس اگر حس دوست داشتنی هم باشه هیچ کدومشون قرار نیست بفهمن
1 993
کونیکیدا: هی رانپو...بنظرت کسی میتونه تو ماشین لباسشویی نفس بکشه؟
رانپو: نه...فکر نمیکنم...
رانپو: صبر کن چی؟؟؟
رانپو: دازای کجاست؟؟
" کونیکیدا لباسشویی رو میذاره رو دور تند و قهقهه میزنه"
#tweet
