عصیان
Ir al canal en Telegram
نه تو میمانی، نه شادی، و نه هیچیک از مردم این آبادی.
Mostrar más239
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
239
حالا دیگر زندگی به آدامسی جویده شده میماند؛
مزهاش رفته، فقط کش میآید
و کـش میآید
و کـــش میآید...
239
بهار هرچه نشاطآور و خوش و زیباست
به عکس؛ پاییز افسردهست و غمافزاست
همین کتیبهای از بیوفایی دنیاست
از این معامله ناپایداریاش پیداست
-میرزاده عشقی
239
به تنِ دشتِ خیال میپوشونم جامهای از جنس شکوفههای سقوطکردهی بهاری.
آسمون چشمام رو با بارونش دعوت میکنم به محفل.
شعر رو صدا میزنم، آوا رو خبر میکنم، تصنیف میشم برای غصههام.
میخونم، به بلندای قلهی رنجم میخونم.
ضرب میگیرم و پیچ میخورم.
دست در دست هالهی اندوهم میرقصم.
چرخ موزون دستام هُرم هوای حزنآلودم رو شکاف میده.
و چه غوغای پر سکوتی داره این نمایش بیتماشاچیِ من!
