رها میانِ زمان
Ir al canal en Telegram
404
Suscriptores
+224 horas
+37 días
+2330 días
Carga de datos en curso...
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+5
en 4 canales
agosto '26
+50
en 5 canales
Get PRO
julio '26
+72
en 6 canales
Get PRO
junio '26
+18
en 9 canales
Get PRO
mayo '26
+28
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+3
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+9
en 6 canales
Get PRO
enero '26
+13
en 2 canales
Get PRO
diciembre '25
+49
en 13 canales
Get PRO
noviembre '25
+42
en 13 canales
Get PRO
octubre '25
+115
en 12 canales
Get PRO
septiembre '250
en 7 canales
Get PRO
agosto '25
+140
en 12 canales
Get PRO
julio '250
en 12 canales
Get PRO
junio '250
en 10 canales
Get PRO
mayo '250
en 2 canales
Get PRO
abril '25
+49
en 6 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 05 septiembre | +2 | |||
| 04 septiembre | 0 | |||
| 03 septiembre | +1 | |||
| 02 septiembre | +2 | |||
| 01 septiembre | 0 |
Publicaciones del Canal
Every little dream feels heavy,
Every night feels hard to breathe,
I don’t know what life is…
But I’m trying not to leave.
| 2 | ما که از زندگی چیز زیادی نمیخواستیم؛ جز کمی آرامش، دویدن و گاهی هم رسیدن، و دلی که همیشه گیرِ دوام آوردن نباشه. روزگار حساب کرد و دید همینها هم برامون زیادیه. | 18 |
| 3 | آره عزیزم ما رو چه به زندگی!؟
همین که قهوهمون سرد نشه، غنیمته. | 39 |
| 4 | هر وقت مجبور میشم برم بیرون، این فکر که من توی این کشور چیکار میکنم، مثل یه دریل مغزمو سوراخ میکنه. چرا اینقدر احساس غریبی و بیگانگی دارم؟ چرا اینقد بین این مردم معذبم؟ واقعاً اینجا دارم چه غلطی میکنم؟ | 53 |
| 5 | هر وقت مجبور میشم برم توی فضاهای عمومی، این فکر که من توی این کشور چیکار میکنم، مثل یه دریل مغزمو سوراخ میکنه. چرا اینقدر احساس غریبی میکنم؟ چرا اینقد بین این مردم معذبم؟ واقعاً من اینجا چه غلطی میکنم؟ | 1 |
| 6 | I’m obsessed with this music. | 72 |
| 7 | And I won’t be living in pain, I’ll be catching that next train. | 74 |
| 8 | دارم مقاومت میکنم؛ در برابرِ پایین اومدن از استانداردهام، در برابرِ شکستنِ مرزهام، در برابرِ اینکه شرایط وادارم کنه از چیزهایی که برام مهمه بگذرم. این روزا، تنها چیزی که برام باقی مونده، همین ایستادگیه. | 76 |
| 9 | دارم مقاومت میکنم؛ در برابرِ پایین اومدن از استانداردهام، در برابرِ شکستنِ مرزهام، در برابرِ اینکه شرایط وادارم کنه از چیزهایی که برام مهمه بگذرم. این روزا، تنها چیزی که برام مونده، همین ایستادگیه. | 1 |
| 10 | دارم مقاومت میکنم؛ در برابرِ پایین اومدن از استانداردهام، در برابرِ شکستنِ مرزهام، در برابرِ اینکه شرایط وادارم کنه از چیزهایی که برام مهمه بگذرم. این روزا، انگار تنها چیزی که برام مونده، همین ایستادگیه. | 1 |
| 11 | کتاب پیشِ رویم بود، قهوه کنارِ دستم و گرفتاری در تمامِ وجودم. | 78 |
| 12 | بچه ها لطفا اگر میتونید به دوستمون کمک کنید هزینه های دیالیز برادرش از چیزی که فکر میکرد بیشتر شده.
5892101759460179
به این شماره حساب | 9 |
| 13 | یه خواهش برای کمک به آرمی 🤍
یکی از عزیزانی که به کمک ما نیاز داره، برادرش دیالیز میشه و متأسفانه شرایط مالی بسیار سختی دارن. هزینه های درمان و زندگی برای خودش و خانواده اش سنگین شده و واقعاً به تنهایی از پس این شرایط برنمیان.
اگر هرکدوم از شما توان کمک دارید، حتی مبلغی که شاید برای خودمون ناچیز به نظر بیاد، میتونه برای ایشون بسیار ارزشمند و گره گشا باشه.
اگر امکان کمک مالی ندارید، لطفاً این پیام رو با دیگران به اشتراک بذارید؛ شاید همین انتشار باعث بشه به دست کسی برسه که بتونه کمک بزرگی انجام بده.
بیایید کنار هم، حتی با قدم های کوچک، بخشی از بار این خانواده رو سبک تر کنیم. 🤍
[ به نام هوشمند 5892101759460179 ]
برای اطمینان خاطر، اطلاعات و مدارک مربوط به شرایط ایشون در صورت نیاز قابل ارائه است.
* میتونید رسید رو زیر پست کامنت کنید، خاک پاتونم؛ خیلی خیلی ممنونم 🫂💋 | 11 |
| 14 | بچه ها لطفا اگر میتونید به دوستمون کمک کنید هزینه های دیالیز برادرش از چیزی که فکر میکرد بیشتر شده.
5892101759460179
به این شماره حساب | 3 |
| 15 | Sin texto... | 82 |
| 16 | یه مدته پسِ کلم درد میکنه، یه وقتایی دردش تا پیشونیم میاد… یه بار گفتم: «نکنه غدهای چیزی باشه؟ بمیریم تو این هاگیرواگیر.»
آروم دست کشید پشت سرم.
گفت: «اینجا…؟»
گفتم: «نه، یه کم پایینتر… نه، نه، بالاتر… آهان، درست همونجا.»
خندید. دستش هنوز همونجا بود. گفت: «چقدم نرمه! نگران نباش، غده نیست، یه خاطرهست. میخواد فراموش شه، ولی کلت داره مقاومت میکنه.»
گفتم: «از اون بدخیمها نباشه، بزنه به همه جای بدنمون!؟ میمیریم تا بخوایم فراموشش کنیم…»
بعد یاد قلب افتادم. گفتم: «دیدی قلبو؟ هیشکی قلبش تومور نمیزنه، سرطان قلب هم نداریم. میشکنه، زخم میخوره، ولی کارشو دقیق انجام میده؛ عین ساعت. خسته که شد، یهو وایمیسته و والسلام. هم خودشو راحت میکنه، هم تو رو. چیه آخه…داریم ذرهذره جون میدیم.» | 77 |
| 17 | بابت قشنگیش معذرت… | 86 |
| 18 | In another lifetime٫ You could be my world, and I could be your girl. | 90 |
| 19 | هیچوقت روزهای شلوغ و پرآدم رو دوست نداشتم. دلم سکوت میخواد؛ از اون سکوتها که با قلقل کتری شکسته میشن، با صدای باد لای پردهها، وقتی آفتابِ عصر آروم روی دیوارها سر میخوره، با خشخش ورقهای یک کتاب، با صدای بارون روی شیشه، با قاشقی که آروم توی فنجون میچرخه. دلم میخواد یه گوشه بنشینم و هیچکس کاری با من نداشته باشه؛ چایم سرد بشه، کتابم نصفه بمونه، عصر کمکم تاریک بشه و من فقط تماشاش کنم. | 86 |
| 20 | اما عزیز من؛ آدم گاهی دلش میخواهد چند صباحی از جهان کم شود؛ نه مرگ، نه پایان… فقط کمی کمتر باشد، کمی دورتر، کمی غایب. | 104 |
