272
Suscriptores
Sin datos24 horas
+67 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
272
میگه:
«کوچیکم. هنوز خیلی کوچیکم. تمام ترسهام به خاطر همینه. نگرانیهای بیانتهام برای همینه. به خودم اعتمادی ندارم. راههای کمی رفتم و هنوزم میترسم.»
شببهخیر.
@letterssto
272
Repost from سپیدگاه
روزهای آخر مرداد، روزهای منتهی به اولین روز شهریور را همیشه آمادهباش میگذرانم. آماده برای چه چیزی؟ نمیدانم. گوش به زنگ چه اتفاقی؟ نمیدانم. این انتظار را از مامان دارم. از وقتی یادم میآید، هفتهی آخر مرداد هرروز صبح که بیدار میشدم، مامان آهنگ تولدت مبارک را پلی میکرد؛ تولدت مبارک اندی، تولدت مبارک شماعیزاده. شکل دوستت دارم گفتن مامان با همه مامانهای دنیا فرق میکرد؛ این هم یکیاش بود که من و خواهرم بدانیم از چند روز قبل حواسش به تولدمان هست، که بدانیم آن روز را دوست دارد.
انتظار آخر مرداد امسال با سالهای دیگر فرق دارد؛ در چند ماه گذشته آنقدر اتفاقهای بزرگ جمعی و فردی را از سر گذراندهام که جنگ همیشگی بین مرگ و زندگی در درونم بالا گرفته؛ بالاتر و خونینتر از تمام این سالها. هرروز باید تمام امیدها و رویاهای هنوز ماندهام را بغل بگیرم و روی پنجه راه بروم تا پایم به دم دراز ناامیدیها گیر نکند.
اولین بار نیست که ناامیدی تا این حد وقیحانه روی همهچیز سایه انداخته، اما اولین بار است که دیگر منتظر آن دست نجات دهندهی نامرئی، آن اتفاق خوبی که یک دفعه بلندم میکرد ننشستهام و خودم راه افتادهام و در گوشه و کنار زندگی دنبالش میگردم. اولین بار است که ترسیدهام دستی برای نجات دادن نباشد، اولین بار است داوطلبانه میخواهم خودم را نجات دهم، میخواهم خودم را برگردانم و نمیخواهم منتظر بمانم. میخواهم نگهبان و مراقب شعلههای کمجان زندگی در درونم باشم، ناطور آنچه از زندگی برایمان باقی مانده و از چنگشان بیرون کشیدهایم.
272
«باید دقیق و منطقی بود و روشمند عمل کرد. باید بتوان به هر قیمتی که شده لحظهای ایستاد، به فکر فرو رفت و موقعیّت را خوب سبکسنگین کرد. اگر دریاچهای در میان سرت باشد، امری که نهفقط واقعی مینماید بلکه عادی است، هرچند نمیتوان با خیال راحت تصدیقش کرد، مدتی وقت لازم داری تا به آن برسی. کورهراه بی کورهراه، از کورهراه اثری نیست، هیچوقت، و نزدیک کنارهها باید به علفها دقت کنی، علفهایی که در این موسم سال همیشه خطرناکاند. مطمئناً از قایق هم اثری نخواهد بود، تقریبا هیچوقت از قایق اثری نیست، اما میتوانی شناکنان عبور کنی.»
مردی که خواب است (ص ۲۸)
نوشتهٔ ژرژ پرک
ترجمهٔ ناصر نبوی
نشر نو
272
Repost from N/a
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
«سعدی»
272
آوازِ عاشقانه دختر دیوانه
چشمهایم را میبندم
و تمام جهان میمیرد
پلک میگشایم
و همهچیز از نو زاده میشود
(به گمانم تو را در ذهنم ساختهام)
ستارهها، رقصان
با جامههای آبی و سرخ
بیرون میزنند
و سیاهی مطلق
چهارنعل درونشان میتازد
چشمهایم را میبندم
و تمام جهان میمیرد
خواب دیدم در بستر سِحرم میکنی
برایم از ماه میخوانی
و مرا دیوانهوار میبوسی
(به گمانم تو را در ذهنم ساختهام)
آسمان وارو میشود،
دیگر شعلههای دوزخ نیست:
فرشتهها و شیاطین، خارج شوید!
چشمهایم را میبندم
و تمام جهان میمیرد
میبینمت
که به راهی برگشتهای که میگفتی
اما من پیر میشوم
و نام تو را از یاد میبرم
(به گمانم تو را در ذهنم ساختهام)
باید به جای تو
عاشق پرندهی طوفان میشدم!
دست کم وقتی بهار میآید،
آنها دوباره میغُرند
چشمهایم را میبندم
و تمام جهان میمیرد.
(به گمانم تو را همیشه در ذهنم ساختهام)
سیلویا پلات | ترجمه: پگاه احمدی
Mad Girl's Love Song
Sylvia Plath
I shut my eyes and all the world drops dead; I lift my lids and all is born again. (I think I made you up inside my head.) The stars go waltzing out in blue and red, And arbitrary blackness gallops in: I shut my eyes and all the world drops dead. I dreamed that you bewitched me into bed And sung me moon-struck, kissed me quite insane. (I think I made you up inside my head.) God topples from the sky, hell’s fires fade: Exit seraphim and Satan’s men: I shut my eyes and all the world drops dead. I fancied you’d return the way you said, But I grow old and I forget your name. (I think I made you up inside my head.) I should have loved a thunderbird instead; At least when spring comes they roar back again. I shut my eyes and all the world drops dead. (I think I made you up inside my head.)”@vasazi
272
زنده بودن یعنی
لاشه نباشی فقط
شور و شرر باشی
آبنکشیده گفتم، ولی...
اگر قرار نیست برقصیم
پس این همه ساز و نقاره به خیر چیست؟
گرِگوری اُر
ترجمهٔ محمدرضا فرزاد
