es
Feedback
میمِ ثاٰنی؛

میمِ ثاٰنی؛

Ir al canal en Telegram

تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندوقِ پستی ناٰمه‌ها📮: @mimsadathashemibot . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |•قصّه‌ها: @ghesehforush |•آموزِش نویسَندگی: @ghesehforushacademy .

Mostrar más
5 137
Suscriptores
+624 horas
-467 días
+15930 días
Archivo de publicaciones
[ تنِ عباس «ع» در این مَعرکه هِی کم میشُد.🥀 ]

در زیاٰرت حضرتِ عباس «ع» آمده:«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ، وَأَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ | من گواٰهی و شهادت میدهم که تو در خیرخواٰهی کوشیدی و نهاٰیتِ تلاشت را کردی…» و من به چشم‌هاٰی دلواپسِ درخشانت که نمِ خون گرفت، به بینیِ استخواٰنی و لب و دهانِ بی‌نقصت که شکست، به گردن افراشته و موزونت که چاک چاکِ نیزه و قداره شد فکر میکنم. به دست‌هاٰی سخاوتمندت که علی «ع» بوسیده بود درحاٰلیکه میدانِست نذرِ حسین‌اند و به جورچینِ پاشیده‌ی تنت که پاره پاره، قطعه به قطعه میانه‌ی راٰه گم میشد فکر میکنم و میدانم که هیچ‌جای شماتت و ملامت نیست! چرا که «عقاب» در سایه‌ روشنِ نخل‌های پرت ‌و پلای صحرا چهارنعل میدَوید امّا راٰه دراز بود و گرگ زیاد و گوشتِ تنت کم… شهادَت میدهم که تو نهاٰیتِ تلاشت را کردی…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

؛ [ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من! چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله‌ و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمی‌دونم فراتر از عشق‌باٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما می‌نویسم به همون دُچار میشم. خوش بحالِ چَشم‌هایِ عاقبت‌بخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]

[ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من! چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله‌ و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمی‌دونم فراتر از عشق‌باٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما می‌نویسم به همون دُچار میشم. خوش بحالِ چَشم‌هایِ عاقبت‌بخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]

دستِ من خورد به آبی که نَصیبِ تو نشُد./
دستِ من خورد به آبی که نَصیبِ تو نشُد./

آب، آبِرو گرفته بود از دست‌هاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمه‌هایِ او تا هَمه‌ی هَست و بودش را تا جرعه‌ی آخر پیشکش و ارزانی‌
آب، آبِرو گرفته بود از دست‌هاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمه‌هایِ او تا هَمه‌ی هَست و بودش را تا جرعه‌ی آخر پیشکش و ارزانی‌اش کند. قطره‌هاٰی عرق از بُن موهای عباس «ع» نیش زده و بوی نمناکِ مُشک از گیسِ سنگینِ سیاهش متصاعد میشُد. دهاٰنش قاچ قاچ و مچاله توی قاب سبیل و محاٰسنش گم بود. اگر چه خاک‌مال و عطَش‌زده بنظر میرسید امّا هنوز به طراوتِ شاخه‌ی بید بود. انگاٰر اجزای صورتش را از مَرمر تراشیده بودند. به حالتِ رکوع، خم شد طرفِ آب و موجی از ماه افتاد در جریانِ فرات. بسم‌الله گفت و دست‌ها را تا ساعِد توی آب کرد. در چشم‌هایِ افسونگرِ بی‌رغبتش، حتیٰ خیالِ نوشیدن آب نبود. پس به قدر یک مَشک از مهریه‌ی ماٰدرش برداشت و دستِ مرطوب را لای موهاٰ برد و خرمنِ معطر را عقب زد تا کلاهخود بگذارد و برود. فرات امّا کلاٰفه، بی‌طاقت و پُرگلایه، پارچه پارچه موج میشد و میخواست سهمِ بیشتری بردارد. تاٰب خورد، بالا رفت، پایین افتاد، خروشید، به پایِ «عقاب» پیچید، از ساق و راٰنش بالا رفت و خودش را به شکمِ اسب کوبید امّا با اینهمه عباٰس «ع» رفت و شریعه ماند، درحاٰلیکه آب، آبِرو گرفته بود از دست‌هاش…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

[مَراٰ آواره‌ی هر شَهر کردی علی«ع» شیرت نداٰدم قَهر کردی؟🥀]

عباٰس «ع» چینِ گلوی علی «ع» راٰ که بوی گلاب و شیر داشت میبوسید و میپایید زمختیِ محاسنش به گردن کم‌تحملش نکشد. پنج ماٰهه بود و سرش یکسره به طرفی کج میشد و پس و پشتِ لاله‌ی دو گوش و زیرِ غبغب، زود به تب و تاٰول می‌افتاد و خُشکه میزد. عَمو هربار از ریزگیِ برادرزاده قَه قاٰه میخندید، دستِ درشتش را کاسه میکرد و سر و کتف و کپلِ علی «ع» را یکجا نگه میداشت و بالا میبُردش تا ابرها و کبوترِ راعبی را که بالای سر درِ خانه‌ی حسین «ع» لانه داشت، نشانش میداد. زیرِ پوست گونه‌‌هاش، رگ‌های آبی‌ می‌تَپید و لبهای گوشتالودِ کوچکش به تمنای شیر نیمه‌باز بود. زمین نمی‌ماٰند؛ بغَل به بَغل میشد و به رباٰب نوبت نمیرسید مگر وقتِ شیرداٰدن. نفسِ هرکس که سرتاپاش راٰ میبوسید پر از بَهار میشد. از فرطِ کوچَکی، شکوفه‌ای سنجاق شُده روی سینه حسین «ع» می‌نمود، که گَه گاٰه محضِ آنکه نَفْسِ علی «ع» نَماند، حلوای دِهین سقِّ دهانش میکشید. تشک و گهواٰره‌اش هم دستهای حسین «ع» بود که تاٰبش میداد و آنقدر توی شکمِ لختش فوت میکرد تا ریسه برَود، بزاقِ دهانش راه بیوفتد و هِی قبای باباش را لَک کند… حالاٰ هم به سینه‌ی حسین «ع» سنجاٰق شده بود و از لاٰی پلک‌های نیمِه‌باز، به آخرین تَصویری که میخواٰست از دنیا یادش بِماند نگاه میکرد. چشم‌های کدرش رنگِ شماتت نداشت و هنوز ارتعاٰش نرم تبسم زیرِ پوستِ رنگ‌پریده‌‌اش دیده میشد. حاشیه‌ی لبهای‌ نیمه‌بازش گُله به گله تاول و خشکه زده و کامَش عطر شیر نداشت. از حلقش بویِ خون تازه میجوشید و سُرخی میسُرید لای چینِ گردنش و بعد راه میگرفت توی آستینِ حسین «ع» و از ساٰعد به آرنجش میرسید. وقتی حُسین «ع» خواٰست نرمه‌ی دو گوش و کاکُلش را که دیگر بور نبود پاک کند تا کمتر بهم‌ریخته و مرتَب‌تر به خیمه، به ماٰدرش برگردد، سرَش به طرفی کج شد و خون دوباٰره جهید... هی قبای باباش را لک میکرد
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

بیدارید...؟ یه متن کمی طولانی نوشتم که دو پاراگراف اولش نیم ساعت طول کشید و پاراگراف آخرش دو ساعت و نیم... چرا که هی یک کلمه تایپ کردم و گوشی رو گذاشتم کنار و هق زدم و باز یک کلمه دیگه و باز هق ... امشب مراسم نرفتم و فکر میکنم اگر میرفتم بقدری که برای نوشتن زاریدم و باریدم، گریه نمیکردم... دوست داشتم کودکی میشدم و فردا تو مراسم محمود کریمی میکروفون میدادن دستم تا متنم رو بعنوان انشا بخونم و گریه‌ی زنانه‌ی مردهارو ببینم... دوست داشتم به جای ده هزار نفر، چند میلیون ممبر بودید و همه‌ی حسین پرست‌ها میتونستن این یادداشت رو بخونن... 💔

در زیاٰرت ناحیه‌ی مُقدسه آمده:«السلاٰم علی التَرضیعِ الصَغیر» و ترضیع به تنهایی طفلِ شیرخواره‌‌ای‌ست بند و بسته به سینه‌ی ماٰدر که از حیثِ قواره حتیٰ بغل را پُر نمیکند. امّا تأکیدِ موکدِ دوباره بر صغیر بودنِ علی «ع»، روضه‌ی مکتوم است. یعنی او فرایِ تصور خُرد و کوچک بود و اگر آبش نمیدادند، هُرمِ آفتاب هم کارش را میساخت. بُریدن نفسش که آنهمه قیل و قاٰل و اسباب و فنِّ کمان‌گیری نمیخواست…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

[ مامان میگه:« بچّه تو شش ماٰهِگی، تازه یواش یَواش گردن میگیره..» ]

[ تو حتماّ خیلی خوشگل بودی عزیزم.. تو و برادرت لازم نبود انقدر شبیه پدرتون باشید عزیزم.... مگه دنیا چقدر بد بود عزیزم... شماها هم مثل بابا حسن «ع» رازِ مگو داشتید...؟ آخ عزیزم عزیزم عزیزم...😭💔] پ.ن: اگر پرتِ خوابید و بی‌حواسید نخونید... فردا بخونید... اصلا دیروقت نشر دادم که خلوتی برای گریه داشته باشید و روضه‌‌ی مسکوتش حیف نشه...

از دور پیکَره‌ای بی‌آلایش از یازده سالگیِ پدرش بود؛ غربتِ او راٰ ساطع میکرد. از چین و شکنِ زلف عنبرفام، چشم‌هایِ قانعِ تودار و همه‌ی حرکات و سکناتِ بچه‌سالش، متانتِ حسن «ع» میریخت. ایستاده بود به تماشاٰ و میدید که خُدا را از زینِ اسب پایین میکِشند. وزنِ کمش را این پا آن پا میکرد و نگا‌ه‌هایِ اُریبِ اشک‌دار به عمه می‌انداخت امّا مؤدب‌ و محجوب‌تر از آن بود که گلاٰیه کند. قلبش مثل خرگوش میزد و دهاٰنش شبیهِ ماهی‌ها باز و بَسته میشد تا بپرسد:«چراٰ نروم؟!» امّا گستاخی‌اش را میخورد و گریه‌ی یواٰشکی میکرد. تا دَمی که دید کعبه را دوره کردند امّا طوافش نمیداٰدند. دید که سنگ و گرز و خدنگ و نیزه سرش ریختند و تنش راٰ شکستند. از هول و هراٰسِ یتیمی از جا پرید درحاٰلیکه میدانست از حسن «ع»، کسی، چیزی، یادی جُز حسین «ع» نمانده و پس از او دیگر پدری نیست! پس، از مُشت بسته‌ی عمه گریخت و مثلِ غزاٰلی سمت شکارگاه دوید. دوید و یاٰدش نیامد هرگز میدان ندیده، دَوید و نفهمید مجالی برای برداشتنِ سپر و کمان نداشته، دَوید و ندید که زره‌‌‌ای تنش نکرده و خاطرَش نماند واقعیت، خیالِ بچگانه نیست که در آن دست‌های سفیدِ رگ‌نما دربرابرِ تیغه‌ی شمشیر مقاوم باشند
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️

چقدر نوشتن از امشب برام طاقت‌فرسا بود بچه‌ها... چقدر روحم رو زخمی میبینم عزیزانم... هرکس یک کشش و دلبستگی‌ای به شهید یا شهیدانِ مشخصی از واقعه‌ی کربلا داره. معمولاً هم میل و تمنا و سوختنِ دل برای شه‌بانو رقیه «س»، شاهزاده علی اصغر «ع» و خودِ حضرتِ والا اباعبدالله الحسین «ع».. بیشتر از سایر شهداست و اصطلاحاً محبین و سینه‌چاک‌های مخصوص به خودشون رو دارن. من ولی.. اصلاً نمی‌دونم چرا اونقدری که دو شب پنجم و ششم تا مغز استخون‌هام میسوزم، سایر شبها اذیت نمیشم. همواره یک تصویرِ خاصی از امام حسن «ع» پس ذهنم دارم که انعکاس این تصویر، خَلقاً و خُلقا بنظرم میوفته رو جگرگوشه‌هاش و این من رو خیلی عذاب میده... انگار خیلی ساکت، آروم، متین و بی‌گله و بی درخواست بودن... نمی‌دونم چطور بگم. انگار همه اعضا و افراد کربلا یک شوری، حرفی، صدایی، تلاطم و حرکتی، درخواستی داشتن. ولی این دو طفل، بی‌خواهش‌ترین و قانع‌ترینن. فقط همین اندازه بگم که واقعاً این دو شب من تا پله‌ی آخر حیات میرم و برمی‌گردم برای این دو غریبِ بی‌پدر ... و البته شب تاسوعا... که اتفاقا حضرت ابوفاضل «ع» باز هم در ذهنم همین وجه اشتراکات رو دارن. همه اینها تصوره‌ها.. و احتمالا مبنای روایی نداره‌.. ولی من رو میکشه..

[ سلاٰم بر آن شمعِ کوچک آب شُده روی سینه‌ی عمو..🕯🥀 ]

امّید که اسم شمارو هم در لیست هنرجویانم ببینم. همین./💌

تفاوت‌هاٰی زیادی بین این دوره‌ها و دوره‌های قبلی هست. خصوصاً وقتی بعد از یک سال فاصله ثبت ناٰم رو باز کردم. که یکیش اینه: 📬|
+1
تفاوت‌هاٰی زیادی بین این دوره‌ها و دوره‌های قبلی هست. خصوصاً وقتی بعد از یک سال فاصله ثبت ناٰم رو باز کردم. که یکیش اینه: 📬| یک فرم مشاٰوره‌ی «پیش‌ ثبت‌نام» هم آماده کردم که با پرکردنش میتونید بفهمید کدوم یکی ازون پنج دوره براتون مناسبه. و لینکِ این فرم در کانالِ بله هست. https://ble.ir/ghesehforushacademy 🖇️| اینبار تجربه‌ی هشت سال آموزِشم رو هم تو مطالب دوره‌هام آوردم و هم تو روندِ ثبت نام! تا بهترین انتخاب رو داشته باشید و البته من هم بهترین عملکرد رو بعنوان یک استاد.

📌صادقانه اصلاً نمیدونستم ظرفیتی به بچه‌های تلگرام میرسه یا نه. چون تو همون کانال بله، بنظر میرسید طوری باشه که ۱۱۰ نفر پر شه، بدون اینکه به اینجا اطلاع بدم. و قصد داٰشتم کلاً نگم و حالاٰ برای دوره‌ی بعدی تلگرام هم اطلاع رسانی کنم ولی دوستانم گفتن بگو… حالا فوقش حالت رقابتی پیش میاد بینشون و شانس باهرکس باشه اون زودتر ثبت نام میکنه دیگه😌🎉🤍

🔷برای تابستون امسال پنج دوره نویسندگی که تعداد جلسات و سرفصلهاشون باهم کاملاً متفاوته طراحی کردم. 🔸این پنج دوره برای هنرجوی
+1
🔷برای تابستون امسال پنج دوره نویسندگی که تعداد جلسات و سرفصلهاشون باهم کاملاً متفاوته طراحی کردم. 🔸این پنج دوره برای هنرجویان (مقدماتی و نیمه‌پیشرفته) آماده شده. 🔸با توجه به سطحتون میتونید از این پنج دوره مناسب‌ترینش رو انتخاب کنید.

سلام آدمهاٰ نورهای کوچکِ زندگی✨ کسانیکه منتظر برگزاری دوره‌های نویسندگیم بودن، کجان؟ https://ble.ir/ghesehforushacademy 🔹فردا ثبت نام شروع میشه. 🔹تمامِ اطلاعات و توضیحات و شرایط در این کانالی هست که لینکش رو گذاشتم. 🔹وارد که شدید از اولین پیام بخونید و بیاید پایین تا بهترین دوره که مناسب با سطح و شرایطتونه رو انتخاب کنید.