میمِ ثاٰنی؛
前往频道在 Telegram
تو آمَدهای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندوقِ پستی ناٰمهها📮: @mimsadathashemibot . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |•قصّهها: @ghesehforush .
显示更多5 271
订阅者
-624 小时
-167 天
-2230 天
帖子存档
5 271
در پاٰره کاغذی، تویِ دفتری که کُهنه میشد و برایِ تاریخ میماند، نوشت:[ وطن هم مثلِ آدمیزاد حقوقی دارد! وطن هم واجدِ حق است چون زنده است، از پیرامونَش تاثیر میگیرد، با آنها تغییر میکند، بالا میرود، پایین میآید، چیزهایی به بالندگیاَش کمک میکنند و چیزهایی به آن صدمه میزنند، تداوم تاریخیِ آن را به اختلال میاندازند، و آینده پیشِ رویَش را تیرهتر از آنی که هست میکنند. حمایت از مُفت مفت جنگیدن و بعد پارچه پارچه و سِیل سیل مُردن، جانبداری از تحریم و تباهی، خراٰبی و ویرانی و چیزهایی از این دست با هر نیت و مقصودی که باشد، شکلی از مشارکت در تضییعِ حقوق وطن است! این زادگاٰه به گردنِ ما حق دارد و ما در قبالِ مُشت مُشتش مسئولیم. دُرُست همانطور که بایسد در برابرِ تضییعِ حقوقِ آدمهایِ وطن، گراٰنی، سرکوبِ مطالباتِ مردمی ایستاد، میبایست که در برابرِ تضییعِ حقوقِ خاک هم متعصب و حساس بود و از آن بدونِ شرم و بلند گفت! تا ابدُ الآباد ننگ بر دوستانِ مرگ… ]
اینروزهاٰ-تابستانِ صفرپنج./
5 271
؛
حالاٰ من، درست نشستهام توی همین وقتها که امید نور نمیکاٰرد. ذوق نِمیسازد. رُشد نمیدهد.
اُمید، بختکِ نحسی شده که با من توی تخت میآید، تنِ لزجش را میچسباند به سینهام و یادم میاندازد چِقَدَر «ناکامی» و «آرزوی کهنه» دارم. بعد با من جُفت میشود و دلم را آبستنِ همهی «ترسها» و «اگر دوباٰره نشودها» میکند! وقتهایی هم هست که اُمید ماهیتش را از دست میدهد…
از تاٰبستانِ صفرپنج./
5 271
؛
حالاٰ من، درست نشستهام توی همین وقتها که امید نور نمیکاٰرد. ذوق نِمیسازد. رُشد نمیدهد.
اُمید، بختکِ نحسی شده که با من توی تخت میآید، تنِ لزجش را میچسباند به سینهام و یادم میاندازد چِقَدَر «ناکامی» و «آرزوی کهنه» دارم. بعد با من جُفت میشود و دلم را آبستنِ همهی «ترسها» و «اگر دوباٰره نشودها» میکند! وقتهایی هم هست که اُمید ماهیتش را از دست میدهد…
از تاٰبستانِ صفرپنج./
5 271
وقتهاٰیی هم هَست که وسطِ اینهمه
«همیشههایِ سیاه» و «ایکاشهای دور»،
اُمید ماهیتش را از دست میدَهد./
5 271
واگویه(۱)؛ این روزهاٰ اگر نیستم، ببخشید. لبهای بهم دوختهم به معنیِ پایان فعالیتم نیست. فقط یکم، یک کوچولو برایِ درک شرایطی که همهمون داریم تجربهش میکنیم، بگمونم همچنان کودکی نابالغ بودم و به پوستی ضخیمتر نیاز داشتم! و در نتیجه بُریده و فرسودهام. فقط ما (ایرانیها) میدونیم که امید، چه تلهی خطرناکیه و چِقَدَر طاقت فرساست که دمادم دل ببندی به ادامه دادن و بعد با تبر ریشهت رو بزنن! نمیدونید بعنوان یه نویسنده که یه لونهی مجازی و کلی همراه و همدمِ مهربون داره، تا چه حد دلهره و عذاب آوره که هی بشنوه امروز و فردا، دیگه نت دوباره قطع میشه… انگار یه مشعل دستِ یه هیولای شومه که هی با تهدید نزدیک لونهم میکنه. اون معلق و تو هپروتِ «چه کنم چه کنم» بودن خیلی دشوار شده برام. میدونید چرا قطره چکونی اینجا مینویسم؟ آخه بخدا که از دوباره امیدوار شدن و بعد یک صبح با تاریکیِ مطلق رو به رو شدن خیلی خسته ام./ واگویه(۲)؛ از طرفی هم تند و تند و تند دارم به کارهایی که برای انجامش به نت احتیاج دارم سامون میدم! برای روزهای برفی آذوقه جمع میکنم! پروژهی سنگینی برداشتم که باید تمومش کنم وگرنه اونم مثلِ باقیِ زندگی میره هوا… افسوس که هممون شدیم یک مُشت پرندهی بیآسمون. گنجشکهای، کلاغ دیدهی ترسیدهی من، ممنونم که تو لونه میمونید تا برگردم و بنویسم. ممنونم…/
5 271
آسماٰن همه جا یک رَنگ نیست و ما هم توی روشنیِ عصرِ خُنکِ نیویورک، مشغولِ دنبال کردن بازی نیستیم! ما نشستهایم توی تاریکی، توی شبی دُنبالهدار که نمیدانیم بخیر میشود یاٰ نه و هِی با هر زبان و دعایِ نصفه نیمهای که بلدیم از خُدا میخواهیم، امشب و فینالِ جام جهانی ته نداشته باشند، داور سوتِ پایانِ بازی را نزند، اقلاً یکبار گریههای مامان برای جوانِ ایرانیاش اجابت شود و پیش بینیِ رسانه از جنگ، دروغ باشد.
ما توی مِه، تا گلو پُر از حسِ گندِ تعلیق، غمگینترین تماشاچیانِ فوتبالیم که پذیرفتهایم سهمی در سرنوشتِ خود نداریم ولی هنوز به این خوشیِ کوچکِ عاریهای چسبیدهایم، تخمه با طعمِ سس رنچ میخوریم، توی سامانه هف هشتاٰد نتیجهی بازی را پیشبینی میکنیم، درحالیکه میداٰنیم این روزها احتمالِ نبودن و مُردنمان از شانسِ بُردن در قرعه کشی هم بیشتر شده…
آسمان همه جا یک رَنگ نیست و ما هم پوشیده در نرمهی لباسِ هواخواهانِ آرژانتین، کلاهِ منگوله به سر نداریم و دیگر زیستن به سبکِ انسانهای معمولی را از یاد بردهایم. ما حتیٰ از فروغِ ستارهی چشمکزن و امتداد هر ریسهی نوری که میتواند پایین بیاید و بزرگ و بزرگ و بزرگتر شود، میترسیم. مُفت مُفت عمر میکنیم و مرگمان در جهان از خبرِ کشتارِ جوجههای مرغداری، بازتاب کمتری دارد. با اینحال اصیلتر از یک اسپانیایی برای «ایمیریک لاٰپورته» صیحه میکشیم، رویِ باخت تیمِ حریف شرط میبَندیم و نقشِ یک آدمِ امیدوار را کنار مامان و بابا بازی میکنیم تا «کسی که میترسد» فقط خودمان باشیم…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️
5 271
بزرگساٰلی اینطوریه که بلأخره برایِ همهی اِهِن و تُلُپ و هاٰرت و پورتها و دستِ همیشه درازِ طلبکارت، شرمنده میشی و میفَهمی زندگی، رویِ خوش نداشته و همهی این مُدت بابا ساختَتِش. ولی دیگه برایِ فهمیدن، جبراٰن و قدردانی دیره و اون خیلی پیر شُده…/
5 271
به یکباٰره میبینی جواٰنی سالخوردهای. اوّلِ بُرج، خرجت را از بَرجت جدا میکنی؛ قسطِ وام و قبضِ خط و قرضت را کنار میگذاری، شهریهٔ دانشگاه و باشگاٰه را واریز میکنی و دوتا کنسروِ تُن و یک بسته تُست و مُشتی صیفی و سبزیجاٰت میخری تا خیلی هم خودَت را نبازی و خیال کُنی هفتهای سه نوبَت ورزش میکنی پس مُفیدی، زیستنت مفلوکانه نیست و از باقیِ مردم عقب نماندهای. اگر چندرغازی بماند از میلی و چیچیگُلد چندسوتی طلا میگیری و میشماری چندتا دیگر بخواٰبی میتوانی یک اتولِ دستِ دوی دور رنگ بخری؟ میبینی هنوز هزار و یک شبِ دیگر باقیست و آرزو میکنی کاش عمرِ اصحاب کهف را داشته باشی. بعد میفَهمی برایِ دوردور و کافهنشینی زیادی بیمایهای؛ پس مشغله راٰ بهانه میکنی، دوستانِ اندکت را کمتر میبینی و اجازه میدَهی نهنگِ تنهایی تو را ببلعد چون دیگر بزرگسالی، و بیکس بودن را به مراتب بهتر از بیپول بودن میدانی.
به یکباٰره میبینی جوانی سالخورهای…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️
5 271
نیم رخِ لگد کوبِ بهمریختهات هنوز مفخم و روشن است. هنوز نشاٰنهای از دهان و دندانِ فاطِمه «س» و چشمهایِ کاوندهی علی «ع» توی صورتت پیداست. نامرَتبی، امّا هنوز حُسِینی «ع»! همهٔ تقصیرِ تو همین است که یاد و خاطرِ پدرت را تداعی میکنی. مَهی چرکتابی که هر چه زدند خاٰموش نشُدی.
حالاٰ دارند زِنده زِنده تو را دَفن میکنند…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️
5 271
نیم رخِ لگد کوبِ بهمریختهات هنوز مفخم و روشن است. هنوز نشاٰنهای از دهان و دندانِ فاطِمه «س» و چشمهایِ کاوندهی علی «ع» توی صورتت پیداست. نامرَتبی، امّا هنوز حُسِینی «ع»! همهٔ تقصیرِ تو همین است که یاد و خاطرِ پدرت را تداعی میکنی. مَهی چرکتابی که هر چه زدند خاٰموش نشُدی. حالاٰ دارند زِنده زِنده تو را دَفن میکنند…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️
5 271
در زیاٰرت حضرتِ عباس «ع» آمده:«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ، وَأَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ | من گواٰهی و شهادت میدهم که تو در خیرخواٰهی کوشیدی و نهاٰیتِ تلاشت را کردی…»
و من به چشمهاٰی دلواپسِ درخشانت که نمِ خون گرفت، به بینیِ استخواٰنی و لب و دهانِ بینقصت که شکست، به گردن افراشته و موزونت که چاک چاکِ نیزه و قداره شد فکر میکنم. به دستهاٰی سخاوتمندت که علی «ع» بوسیده بود درحاٰلیکه میدانِست نذرِ حسیناند و به جورچینِ پاشیدهی تنت که پاره پاره، قطعه به قطعه میانهی راٰه گم میشد فکر میکنم و میدانم که هیچجای شماتت و ملامت نیست!
چرا که «عقاب» در سایه روشنِ نخلهای پرت و پلای صحرا چهارنعل میدَوید امّا راٰه دراز بود و گرگ زیاد و گوشتِ تنت کم… شهادَت میدهم که تو نهاٰیتِ تلاشت را کردی…
میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️
5 271
؛
[ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من!
چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمیدونم فراتر از عشقباٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما مینویسم به همون دُچار میشم.
خوش بحالِ چَشمهایِ عاقبتبخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]
5 271
[ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من!
چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمیدونم فراتر از عشقباٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما مینویسم به همون دُچار میشم.
خوش بحالِ چَشمهایِ عاقبتبخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]
