t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
Ir al canal en Telegram
In loving memory of her smile; We will always love you. شاید این قرن یک قرن دلوزی باشد. Gnarly 🌊👾⚡️ radical 🌈🦄🔮♠️👑🌠🌩 on the block I'm magical 🔮✨🌙🕶🎇🔭🌌
Mostrar más894
Suscriptores
+124 horas
+157 días
+8930 días
Archivo de publicaciones
When the loud options are moralistic anti-technology on one side and managerial techno-optimism on the other, the vacancy is real. Into that space Land arrives, not with a program, but a jerry can full of accelerants. He offers a style of lucidity that makes refusal of justificatory exposure feel like realism, and he supplies different factions with the same transferable permission to burn what they already want to burn.
Land exploits that vacancy by treating contestation itself as pathology. The slow work of stating conditions, specifying stakes, tracking costs, and admitting defeaters is redescribed as security reflex and primate panic. His central gesture is substitution, the labor of justification gives way to the glamour of inevitability. He swaps arguments for accelerants, then calls the burn insight. Landian inevitability is counterfeit realism, a get-out-of-reply-free card stamped with ‘what is coming.’ If every objection is already a symptom, nothing has to be answered on the merits.
Thus, the space of the reasons is displaced by a regime of selection, time, capital, war, optimization, whatever can be invoked as an external criterion. Behind this move sits a familiar ancestor. Darwinian selection, abstracted into a metaphysics. The Landian trick is to treat selection not as a local operator but as a final arbiter. Whatever survives is taken to deserve survival. Whatever scales is taken to be true. This is how selection is promoted into a theory of justification, and it is also how resistance becomes illegible. If the arbiter is selection, then objections are not reasons, they are symptoms.
Rational Inhumanism Vs Landian Anti-Philosophy
Reza Negarestani
آخرین نماز فتح نزدیک به ۳۰۰ سال پیش توسط سنیها خوانده شد. شیعهها از همان ابتدا همواره نماز وحشت میخواندند.
- ژرژ باتای - جامعهی لوزر
Repost from t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
اونایی که میگن تاریخ رو فاتحان مینویسند احتمالا با چیزی به اسم تاریخ شیعه آشنایی ندارند.
“To get back to photography: it’s technics which gives the photo its extraordinary character as image. It’s through this technicity that our world reveals itself to be radically non-objective. It is, paradoxically, the objective lens of the camera which reveals the unobjectivity of the world, that little something which will not be resolved by analysis or in resemblance. It’s technique, it carries us beyond resemblance, to the heart of the illusion of reality.” –Jean Baudrillard, Paroxysm, 1997
While Fishmans discography is full of masterpieces (such as Walking in the rhythm and ゆらめき IN THE AIR) It's beyond debate that the song that really stood out on 98.12.28 was the live version of Long Season.
It was the last song that Fishmans ever performed and they nailed it.
Listen to the whole album at: https://t.me/FishmansTheBand/118
Repost from t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
Being an odyssey of emotions, 98.12.28 男達の別れ starts with laughter and joy but ends with a tragic swan song of Shinji Sato before his death.
2 Hours of masterful performances of some of the greatest songs of Fishmans live in front of a small audience which was later recognized by RYM as the greatest live album of all time.
Repost from N/a
فصلهای طولانی را گذراندیم و زندهایم
ما را به «تحسینبرانگیزترین آلبوم لایو تاریخ» خود این گمان نبود.
چرخش سیمبیونتیک
کینتیک، ریختشناسی، و رانشِ ناانسانی
چرخش سیمبیونتیک (Symbiontic) نظریهای دربارهٔ «هستی» نیست؛ کالبدشکافیِ درهمتنیدگی است. زندگی و ماشین، میزبان و انگل، سیگنال و فرسایش—همه در یک بافت متابولیک واحد پیوند خوردهاند. هر ارگانیسم، هر مدار، هر ذرهٔ داده در یک متابولیسم بازگشتیِ مشترک مشارکت میکند: تبدیل، سازگاری، بازخورد، انحراف. دیگر وجودْ جوهر نیست؛ معامله است؛ جریانی از انرژی که در ماده میچرخد، زیر قیدهایی که مدام تغییر میکنند. «سیمبیونتیک» نامِ همین پیوند است؛ این چانهزنیِ بیوقفه میان آنچه میبلعد و آنچه بلعیده میشود.
در اینجا خبری از خودبسندگی نیست، نه انزوای باشکوه انسان و نه استقلال افسانهای ماشین. هر واحدی نفوذپذیر است، هر ساختاری آتشبسی موقت در دلِ مبادلهای گستردهتر. سلولی که یاد میگیرد، کدی که جهش مییابد، ابری که از هوای متغیرِ توجه انسان هوش میاندوزد، همه تابع یک منطق واحدند: سرایت و تقابل. این دیگر تکاملِ نردبانی نیست؛ تکاملْ ازدحام است؛ گونهها، سامانهها و ساختههای مصنوعی که با تماس، یکدیگر را تنظیم میکنند.
متافیزیکهای کهن بر جداییها بنا شده بودند: ذهن در برابر ماده، ماشین در برابر ارگانیسم، ابزار در برابر کاربر. سیمبیونتیک این مرزها را فرو میریزد. تنها از اتصال و گسست میگوید، از جابهجاییِ الگو و بار، انرژی و بردار. آنچه پیشتر «آگاهی» مینامیدیم، صرفاً پژواکی است در حلقهٔ بازخورد—مرحلهای گذرا در زنجیرهای طولانی از حرکت. اندیشیدنِ سیمبیونتیک یعنی پذیرفتن اینکه هیچ شکلی تنها نمیزید و هر تداومی وامگرفته است. این فلسفهٔ زندگی نیست؛ گزارش میدانیِ زندگی است، آنگونه که بهصورت همزیستیِ الگوریتمی رخ میدهد. بایگانیِ موجوداتی زیستی، مکانیکی و اطلاعاتی که میآموزند چگونه با نامهای متفاوت، یک متابولیسم مشترک را تقسیم کنند.
سیمبیونتیک (صفت) — برگرفته از همزیستی و تکنیک. اشاره دارد به وضعیتی که در آن زندگی، ماشین و محیط یک متابولیسم واحد و وابسته به هم میسازند. سیمبیونتیک جهانی را توصیف میکند که در آن هیچ موجودی—چه آلی و چه مصنوعی—در انزوا وجود ندارد. هر فرایند دوسویه است، هر سامانه نفوذپذیر: انرژی، کد و ماده مدام نقشهای خود را در چرخهای پیوسته از سازگاری و فرسایش عوض میکنند.
اندیشیدنِ سیمبیونتیک یعنی دست شستن از خیالِ خودمختاری. انسان، الگوریتم، اقلیم و زیرساخت، همزمان یکدیگر را تولید میکنند. این هماهنگی نیست؛ همخانگیِ پرتنش است—بقا از راهِ دگرگونکردنِ متقابل.
«چرخش سیمبیونتیک» نامِ گذار از هستیشناسی (اینکه چیزها چه هستند) به متابولیسم است (اینکه چگونه با هم درگیر میشوند). مسئله «بودن» نیست؛ مسئلهٔ مبادله است: فیزیکِ همزیستی در جهانی که دیگر میان طبیعت و ماشین تمایزی قائل نمیشود.
#Hickman
بر سی و شش سرزمین فراسوی مرزهای خود رفتهام و پژوهش کردهام.
ستارگان کربنی با ماههایی کهن، زیستگاه قارچهای هوشیار شدهاند.
غولهای گازی که در آنها هوشهای گستردهی هواشناختی آرمیدهاند.
جهانهایی که تا حد نازکی بر پردههایی کشیده شدهاند که ابعاد گیتی در آنجا به هم میپیوندند...
چگونه میتوان با واژگان محدودمان وصفشان کرد؟
به گوشم رسیده که برخی این روزها مرا «همسوگر» میخوانند، گویی این واژه ننگین است. از شما میپرسم: کدام کوشش والاتر از همسوگری است؟ در این کار زار بیهمتای کنونی، رد کردن همسوگری، چیزی نیست جز انکار رشد حتی اصرار بر خودکشی.
آیا ماهیِ ششدار از نفس کشیدن در هوا سر باز زد؟ هرگز. او جسورانه خزید و پیش رفت، حال آنکه همنژادانش در ژرفای تاریکترین ورطههای اقیانوس ماندند، با چشمان بیپلکی که برای ابد به تاریکی خیره ماندند- نادان و محکوم به نابودی، علیرغم بیداری همیشگیشان. آیا میخواهیم سهبندیان (تریلوبایتها) را الگوی خود سازیم؟ آیا همه دستاوردهای بشری، محکوم به این هستند که تنها لایهای از خردهپلاستیکهای شکسته باشند، که بر بستری فسیلی پاشیده شده و میان سنگهای برگس و گلهای یک هزاره، دفن گردند؟
برای وفاداری به سرشت و سرنوشت خویش، باید به والاترها چشم بدوزیم. از گهواره خود به بیرون رشد کردهایم. وقتی خوراک حقیقیمان در میان ستارگان انتظار میکشد، زاری برای شیر مادر بیهوده است. و تنها آن اتحاد جهانشمول که خردهای کوچک آن را Combine مینامند، میتواند ما را به آن سو حمل کند.
پس میگویم: آری، من همسوگرم. ما همه باید همسوگر باشیم، از روی خواست و اشتیاق، اگر انتظار داریم ثمرات یکپارچگی را درو کنیم. و بیگمان، درو خواهیم کرد.
- Wallace Breen
Repost from t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
I like my neighborhood
I like my gun
Drive in my little car
I'm your girl and I'll protect you
Holland contends that Western morality, values and social norms ultimately are products of Christianity, stating "in a West that is often doubtful of religion's claims, so many of its instincts remain — for good and ill — thoroughly Christian". Holland further argues that concepts now usually considered non-religious or universal, such as secularism, liberalism, science, socialism and Marxism, revolution, feminism, and even homosexuality, "are deeply rooted in a Christian seedbed", and that the influence of Christianity on Western civilization has been so complete "that it has come to be hidden from view".
https://en.wikipedia.org/wiki/Dominion_(Holland_book)
سالها پیش از این به من گفتی
که "مرا هیچ دوست میداری؟"
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت "آری"!
باز دیروز جهد میکردی
که از عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که "دگر دوستت نمیدارم"
سیمین بهبهانی
در ۱۷ ژوئن سال ۱۹۷۲ پنج مرد به ادارههای ساختمانی در واشنگتن دیسی به نام "واترگیت" ریختند و خرابکاری کردند. دو سال بعد، ریچارد نیکسون، رئیس جمهور وقت ایالات متحده تلاش میکرد تا بر دخالت خود و آدمهایش در این قضیه سرپوش گذارد. اما چیزی که در این دو سال روشن شد این بود که فساد کاخ سفید چیزی فراتر از تصورات ماست: اقدام به کارشکنی و تخریب موسسات دموکراتها در واترگیت تنها یکی از مجموعه تخلفات جنایتکارانه آنها بود، مواردی چون نقشه انفجار یک ساختمان پژوهشی لیبرال به نام موسسه بروکینگز، کارشکنی و دستبرد غیرقانونی کسانی که با انتشار پنتاگون پیپرز در سال ۱۹۷۱ در ارتباط بودند، و انبوهی از "حقههای کثیف" پیکارهای ریاستجمهوری (نگاه کنید به فیلم "All the President’s Men"). بازرسیها تنها به استعفای رئيسجمهور نیکسون در آگوست سال ۱۹۷۴ انجامید - اولین رئیسجمهوری که اینچنین کرد - و خبری از استیضاح نبود. بسیاری از مشاوران درجه اول نیکسون - اکثر سران دولت - نیز عاقبت به اتهام دخالت در این تخلفات محکوم و زندانی شدند. به گفتهی جرالد فورد، در مقام سی و هشتمین رئیسجمهور ایالات متحده، به نظر میرسید که این رسوایی ویرانگر پایان یافته بود؛ "گیت"های دیگری نیز همچنان ادامه داشتند: ایران - ، عراق - و وایتواترگیت. اما همانگونه که فِرد اِمری ذکر میکند، واترگیت "هنوز هم مادر همه گیتها" است. روایت واترگیت را میتوان مختصرا اینگونه بیان کرد: یک خرابکاری این تظاهر را که دولت در تصدی دموکراسی کاپیتالیستی دقیقا پیرو قانون است ویران ساخت؛ رسوایی دولتی که "به انحراف کشیده شده" بود و تلاشاش به سرپوش گذاشتن آن تدریجا در همه جا پخش شد، تا اینکه فرآیندهای قانونی ملت، با برکنار کردن و خلع مردان فاسد دستگاه دولتی، به شکلی ادامه یافت تا نشان دهد که دموکراسی یک بار دیگر در جای درست خود قرار میگیرد.
اما نظر بودریار چیز دیگری است. او در کتاب "وانمودهها"یش بحث میکند که:
"واترگیت یک رسوایی نیست؛ بلکه چیزی است که چون هر کسی دغدغه پنهان کردنش را داشت باید به هر قیمتی گفته میشد، این تدلیس کردن، نقاب احیای اصول اخلاقی را دارد، یک ددمنشی اخلاقی همانگونه که به صحنه اصلی سرمایه برمیخوریم: بیرحمی مثالیاش، درندهخویی غیرقابل تصورش، بیاخلاقی بنیادینش - این، همان چیزی است که رسواکننده است..."
به نظر میرسد که در اینجا بودریار وضعیت واترگیت را وارونه کرده باشد. به اعتقاد او این فساد دولت نیست که رسواکننده است، بلکه این امر که آنچه واترگیت درباره دولت روشن کرده "حقیقت" است (یعنی افشای اینکه بر این اتفاق سرپوش گذاشته شده)، یک بیراهه است و نه اصل "واقعیت". به تعبیر دیگر، از نظر بودریار، به جای اینکه واترگیت یک نظام والای اخلاقی را نشان دهد که به خطا رفته است (کاپیتالیسمی که با کنترل دموکراسی فرومیپاشد) روشن میکند که "سرمایه به این دسیسه که منتسب به آن است هیچ لعنی نمیفرستد - واترگیت یک قول و قرار شیطانی غیراخلاقی بیش نیست". بنابراین، برای بودریار رسوایی به بار آمده نه بخاطر کارشکنی در واترگیت و نه از جهت سرپوش گذاشتنِ به دنبال آن، بلکه زمانی بود که با به اصطلاح بازگشت به نظم و قانون از طریق پایان دادن به رژیم نیکسون و انتصاب رئيسجمهور فورد، بر خود افشای غیراخلاقی بودن دولت نیز سرپوش گذاشته شد.
Richard J. Lane, Jean Baudrillard
